ائتلاف

کلمۀ عربی، به معنی پیوست شدن - اتحاد موقت - آمیزش مصلحتی - همبستگی

ائتلافی

ترکیب عربی و دری، به معنی پیوستگی - اتحاد موقتی - و هر چیز دیگر ی مربوط به ائتلاف، مثلاً حکومت ائتلافی​

اب
کلمۀ عربی به معی پدر که در عربی جمع آن آباء است - استعمال این کلمه در زبان دری چندان معمول نیست. / هاشمیان
اباء

سرباز زدن، سرپیچی، دوری جستن، امتناع ورزیدن، سرکشی، پرهیز، خودداری​

ابابیل
کلمۀ عربی به معنی غچی، سریع السیر، تیز بال - مترادف با غچی ، پلاشترک یا پرستو. / هاشمیان
اباتت

 شب را در جایی گذراندن، شب را در جائی گذرانیدن، شب را در جایی به سر بردن، بیتوته کردن 

اباته

​کلمۀ عربی به معنی شب را سپری کردن - پناه بردن یا پناه دادن شبانه، مثلاً اعاشه و اباته. / هاشمیان

اباحت

کلمۀ عربی به معنی تفکر آزاد، آزادی عمل - روا دانستن - جایز شمردن - اعتیاد به مناسبات جنسی - عدم رعایت اخلاق اجتماعی- اعتیاد به آزادی بدون مسؤولیت - مترادف جواز، روایی - در ​​عربی /اباحة/ نوشته شود. / هاشمیان

اباطه

البسه، لباس نظامی

اباطیل

​کلمۀ عربی، جمع /باطل/، به معنی بی اهمیت، بی ارزش- سخن بیهوده- شطحیات - اراجیف - اکاذیب -  بیهوده ها - مزخرفات -  موهومات. / هاشمیان

ابانت
​  الف ــ اِبانه ، پیدا کردن ، آشکار کردن، روشن کردن، هویدا کردن، آشکار گفتن ، پیدا شدن ، آشکار شدن، هویدا شدن، پیدائی، ظهور، روشنی، هویدائی ، آشکاری ، بداهت، جدا کردن
ب ــ دختر را بشوی دادن.
به اهتمام مسعود فارانی
ابتداء
شروع، اول، آغاز، نخست  مبداء، منشاء / مقابل انتها​
ابتداءً

از شروع، از اول، از آغاز، از مبداء، از منشاء، نخستین ​​

ابتدائی
​آغازین، اولی، بدوی، مقدماتی، نخستین. / مقابل انتهائی 
ابتدائیه

کلمۀ عربی /ابتدائیه/، مونث ابتدائی، مثلا محکمۀ ابتدائیه​

ابتذال

دائم به کار بردن و کهنه کردن چیزی؛ بی ارزشی، بی قدری، پستی، پیش پاافتادگی، شطحیات، ازبین رفتگی، فرسودگی، کاهش ارزش، خوار، بی قدر، بی بها، کم قیمت​

ابتذالات

​جمعِ ابتذال، به کلمۀ «ابتذال» مراجعه شود

ابتذالی

​ بی ارزش، بی قدر، پست، پیش پاافتاده

ابتر

کلمۀ عربی به معنی کوتاه، مختصر - نامکمل، ناقص - محروم از اولاد

ابتری

ترکیب عربی و دری، به معنی کوتاهی، اختصار - ناتمامی، نقصان - محرومیت از اولاد​

ابتسام

​اِبتِسام- کلمۀ عربی به معنی لبخند زدن، تبسم کردن، تبسم، لبخند. / هاشمیان

ابتسام

​اِبتِسام- تبسم کردن، خندۀ آرام کردن،  نرم خندیدن، دندان سپید کردن، لبخند. لب خنده زدن،  تبسم،  لب خنده،  شکرخند، شکرخنده 

ابتلاء

کلمۀ عربی به معنی - گرفتاری، مصیبت، دچار، گرفتار، مبتلاء کردن، گرفتار و دچار رنجی کردن . / هاشمیان

ابتلاع

​به گلو فروبردن؛ بلعیدن، فروبردن، قورت کردن، بلع، قورت

ابتناء

بناء، تعمیر، تهداب گذاری، نهادن ، ساختن ، بنا کردن، ساختن, نصب کردن, بر پا کردن, راست کردن, بناء کردن​

ابتهاج

​ابِتِهاج- کلمۀ عربی به معنی شاد شدن، شادمان گردیدن، خوشی، مسرت، شادمانی - سرور -بهجت

ابتکار

کلمۀ عربی به معنی
الف- ابداع، اختراع، بدعت، نوآوری که جمع آن با /آت/ و /ها/ ساخته میشود و با افعال معاون /کردن/ و/نمودن/ و /داشتن/ گردان میشود، مثلا- احمد قوۀ (نیروی) ابتکار دارد
ب- ذوق، قریحه، پگاه خیزی، سحر خیزی​

ابتکار عمل

​داشتن خلاقیت و نوآوری در انجام یک کار را ابتکار عمل می‌گویند, اگرچه کلمه «ابتکار» به تنهایی، به معنای ارائه چیزی جدید هم می‌باشد، اما ابتکار عمل معمولا به انجام دادن یک کار با روشی جدید، ارائه راه حلی نوین، داشتن ایده‌های جدید در راستای تسهیل فعالیت‌های قبلی، گفته می‌ شود

ابتکارات

​جمعِ ابتکار، به کلمۀ «ابتکار» مراجعه شود

ابتکاری

اِتِکاری- ابداعی، بدیع، تازه، نو​

ابتیاع

​اِبتِیاع- کلمۀ عربی به معنی خریدن، خریداری کردن، بیع، خرید، سودا، شراء، فروش، معامله. / هاشمیان

ابجد

ترتیب و ترکیب قدیم حروف الفبای عربی که عبارتست از  -  ا، ب ، ج ، د، ه ، و، ز، ح ، ط ، ی ، ک ، ل ، م ، ن ، س ، ع ، ف ، ص ، ق ، ر، ش ، ت ، ث ، خ ، ذ، ض ، ظ ، غ. لطفاً به شرح کلمه توجه کنید​

ابجد خوان

​شخصیکه نو خواندن را می آموزد - شخص نو آموز در هر رشته - ابجد آموز - درین ترکیب یک کلمۀ عربی و یک کلمۀ دری شامل است. در ترکیب / طفل ابجد خوان/ صفت است

ابحاث

​اَبحاث- کلمۀ عربی - جمع بحث - به معنی بحث ها - مباحثات. / هاشمیان

ابحار

​جمع بحر - بحر ها - قطعات بزرگ آب که روی زمین را پوشانیده، مثلا بحرالکاهل، بحر هند، بحر اتلانتیک

ابد
پایان، آخر، برای همیشه، جاوید، دائم. ترکیب / الی الابد/ = برای ابد یا تا ابد قید است. زمان آینده که نهایت ندارد، مثلاً تا ابد رویت را نخواهم دید
ابد الدهر

ترکیب عربی به معنی همیشه - جاودان - ازلی - ماخوذ از کلمۀ /دهر/.

ابداً

ترکیب عربی به معنی هرگز- هیچگاه - ابدالابد - دایمی - همیشه​

ابداء

آغاز کردن‌، شروع کردن، آشکاریدن، آغازیدن، آفریدن، از سر گرفتن، ابتداء. کار نو و نخستین، نو آفریدن

ابداع
​اِبداع- نوآفرینی، آفریدن، نوآوری، ایجاد، اختراع، خلقت
ابداعات

اَبداعات: کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن ابداع می باشد. ابتکارات، نو آفریدن ها، اختراعات، ایجادها، خلاقیتها، طرز نوین در شعر و موسیقي

ابداعی

ترکیبی از عربی و دری به معنی ابتکاری - نو آوری​

ابدال / اَبدال

کلمۀ عربی که مفرد آن /بدل/ یا /بدیل/ باشد، به معنی مرحلۀ پنجم از مراحل ده گانۀ تصوف در دین اسلام - 7 یا 70 مرد خوب، مردان راه خداوند(ج) که توسط آنها خداوند (ج) عالم کاینات را تدویر میکند - هرگاه یکی از آنها وفات کند، جای او توسط شخص دیگری از جانب جامعۀ مربوطه انتخاب میشود- بدین ترتیب کلمۀ ابدال به معنی (زاهد تارک دنیا)، (اولیاالله) و (مجذوب خدا) قبول شده است - نجیب زاده - سخاوتمند

ابدال / اِبدال

کلمۀ عربی به معنی تبدیل یا تعویض حروف یا اصوات

ابدالاباد

​جاویدن، همیشه، تا آخر زمان، ماندگار، زمان بی انتها (کلمه ای که برای زندگی ابدی، در قیامت به کار برده می شود).

ابدالی

ترکیبی از عربی و دری و مأخوذ از کلمۀ اَبدال - سلالۀ پادشاهان افغان در قرن 18 -
الف -ابدالی های هرات در اوایل قرن 18
ب -  ابدالیهای قندهار از قبیلۀ سدوزایی که در وسط قرن 18 در مورد احمد شاه به درانی معروف شده است . به حیث تخلص نیز استعمال میشود. /  هاشمیان​

ابدان

الف - جمع بدن - کلمۀ عربی به معنی جسمها، تن ها، اندام ها، بدن ها​،
ب - دودمان، تبار، خاندان،

ابدی

ترکیب عربی و دری به معنی جاوید - بی نهایت - لایتناهی- خاتمه نا پذیر. / هاشمیان​

ابدیت
اَبَدیَت- همیشگی، وقت و زمان لایتناهی، وقت و زمان نا محدود، جاودانی، بقاء، بی زمانی
ابذار
زیاد خرچ کردن، بی هوده خرچ کردن، بیجا ارزش یا مال را از دست دادن ، برای معلومات بیشتر به تبذیر واسراف مراجعه شود. مقابل تقتیر و اقتار و تقصیر و قصد و اقتصاد.
به اهتمام مسعود فارانی 
ابر / اَبَر

​الف- پیشوند زبان دری که در ترکیباتی از قبیل /ابر قدرت/ ، / ابر مرد/ ، /ابر پهلوان/ استعمال میشود. ب- کلمۀ باستانی زبان دری به معنی بالا، بر، مثلاً- ابر کوه آسمایی = بالای کوه آسمائی./ هاشمیان

ابر / اَبِر
کتلهٔ فشردهٔ بخار آب در اتموسفر، بخار های غلیظ‌ شده یا تودۀ قطرات آب و ذرات یخ معلق در جو که از آن‌ ها باران و  برف می‌ بارد​. / هاشمیان
ابر جناور

​ترکیبی از پیشوند + اسم که اسم را وصف میکند، به معنی حیوان بسیار خطرناک و خونخوار- این اصطلاح در دهۀ 1980 برای اشغالگران شوروی استعمال میشد - به طور عموم برای امپراطوری وحشتناک شوروی توجیه میشد. / هاشمیان​

ابر زن

​زن پر قدرت، زن مافوق قدرت انسانی

ابرآلود

ترکیبی از کلمۀ ابر با پسوند/  آلود / به معنی پُر ابر، مملو از ابر - آسمان تیره، غبارآلود، تودة عظیم بخار آب ، میغ ، سحاب. / هاشمیان

ابراء

​کلمۀ عربی / ابراء/ به معنی آزاد ساختن، فراغت ذمه، معالجه، صحت یابی، رفع مسؤولیت و برائت ذمه (در قانون و محکمه) - ابراء دادن، ابراء کردن. / هاشمیان

ابرار

​کلمۀ عربی به معنی افشاء کردن، آشکار کردن،  بروز دادن که با افعال معاون /داشتن/، /کردن/ و /نمودن/ گردان شده میتواند.- / هاشمیان

ابراز
​ ظاهر ساختن، آشکار کردن، وانمود،  اظهار ، افشاء ​​​ابراز تمنیات، ابراز تسلیت، واقعیت ابراز حقیقت است​
ابراز نظر
نظر دادن، ابراز عقیده، آشکار ساختن اعتقاد، ابراز نظریه، گفتن گمان، اظهار اندیشه

ابرام

​اِبرام- کلمۀ عربی به معنی، اصرار - پا فشاری در امری - اصرار - پافشاری - تأکید - مداومت
ب- استوار کردن - استواری - ایستادگی - پایداری - مقاومت

ابراهیم

​کلمۀ عربی که در زبان عبری /ابراهام/ بوده به معنی پدر همه - /ابرَهَم/ پدر اسحق و اسمعیل (ع) - اسم خاص، نام مردانه. / هاشمیان

ابرش

​اَبرش- رنگارنگ، اسبی که خال‌های مخالف رنگ (خصوصاً سرخ و سفید) خود داشته باشد

ابرص

​کلمۀ عربی به معنی / پیس/ (یکنوع مرض جلدی که لکه های سفید وگلابی در روی پوست بدن انسان پیدا میشود) - مبروص./ هاشمیان

ابرغول

ابرغول/  بزرگ ترین و درخشان ترین ستاره در نمودار اِچ آر که شعاع آن از 20 تا چندصد برابر خورشید و درخشندگی آن تا صدهزار برابر آن است

ابرقدرت

​بسیار زورآور، ابر نیرو - این اصطلاح در دهۀ 1960 رویکار آمد. قدرتی که از دیگر قدرت ها قوی تر باشد. در اصطلاح سیاسی، کشور یا کشور هائی هستند که از نظر قدرت صنعتی و نظامی از کشور های دیگر قوی ترند و بر صحنۀ سیاست بین المللی فرمانروایی دارند. / هاشمیان

ابرمرد

​مرد پُرقدرت - این اصطلاح در دهۀ 1960 رویکار آمد

ابرو
ابرو موهای بالای چشم است که قوس خاصی مانند چشم دارد. حالت قوسی ابرو و قرار گرفتن موهای آن کمک می‌کند که رطوبت به کناره‌های ابرو بروند و داخل چشم نشوند. ابرو به همراه مژه برای جلوگیری از ورود نور مستقیم خورشید به چشم هم کارایی دارد. ابرو همچنین بنا به حالت‌های احساسی و اشاری انسان، به هم‌راه دیگر اجزاء چهره، شکل مناسب آن حالت را به صورت انسان می‌دهد. کلمۀ /ابرو/ در اصطلاحات /ابرو چیدن/- /ابرو درهم کشیدن/ -/ ابرو را کشیدن/ و /گره بر ابرو انداختن / رائج میباشد
ابرک/اورک

سنگی معدنی است به رنگ سفید نقره ای شفاف و براق و قابل تورق است . آبداری یا ورقه کشی روی کارد و شمشیر را نیز گویند

ابری

​الف - ابر آلود - کاغذ زرورق - /ابره/ نیز تلفظ میشود- یک ورق بسیار نازک سفید یا فولادی که در صنعت و رادیو و سائر آلات برقی به حیث حایل برق مورد استفاده قرار می گیرد. / هاشمیان
ب - خیره و غیر شفاف، مبهم، آنچه که واضح نباشد و واضح به نظر نخورد

ابریز

​اِبریز- زر خالص و ناب، زر خالص و بی عیب

ابریشم

حریر - قز - تار ها و الیافی که از کرم پیله تولید میشود و از آن پارچه و لباس نفیس میسازند - کرم قز یا کرم ابریشم همان کرمی است که در درخت توت نشو و نما میکند و ابریشم تولید می نماید. / هاشمیان.
بریشم، پرند، پرنیان، پیله، حریر، تاره، زه، ساز، بریشمنواز، دستانساز، نوازنده، درختابریشم، شبخسب

ابریشم کار

کسیکه کار پروسس تهیهٔ ابریشم را از غوزه تا تار تنیدن اجرا میکند، کسیکه ابریشم بافی میکند، جولای ابریشم، همچنان در پارچه هاییکه با ابریشم گلدوزی شده باشد نیز ابریشم کار گویند

ابریشمی

​ ( ابریشمین)​ صورت درست و ادبی  تحریر آن است. یعنی پارچه یا لباسی که از ابرشم ساخته شده باشد - حریری 

ابریق

​کلمۀ عربی به معنی آفتابه - آب دستان - آبریز - در زبان عامیانه /افتاوه/. / هاشمیان. ظرف نوله دار و دسته داری که در آن آب انداخته دست خود را با آن می شویند. بدنی هم گفته شده است

ابزار
​سامان و آلهٔ هرکار مانند سامان آلهٔ جنگی، سامان آلهٔ نجاری، گلکاری، مستری وغیره مثل چکس پیچکش، سوزن ، بیل تبر کلند و رنده ومیخ، تفنگ مرمی، تیر و کمان، توپ وطیاره وغیره، افزار، اوزار،  ادات، آلت، وسیله نیز گفته میشود. جمع آن ابزار  ها = وسائل
ابزاری

​وسیله شدن برای یک هدف مشخص، مورد سوءاستفاده قرار گرفتن

ابژه

اُبژه- چیز، موضوع، مقابل/ سوبژه یا ذهن- ابژه مى تواند فکر شود، ولى سوبژه فکر مى کند

ابسترکت

​انتزاعی‌، مجرد, مطلق, صریح, غیر عملی, بیمسمی

ابصار

​کلمۀ عربی جمع بصر به معنی چشم،  چشمان،  به معنی بینایی، بصیرت و تشخیص درست هم به کار رفته،  دید، دیدن، رویت، نظر، ادراک، فهم، مثلاً (فاعتبروا یا اولی الابصار = باور کنید ای مردم با بصیرت). / ​هاشمیان

ابطال / اَبطال

جمع بَطَل - دلیران، شجاعان، دلاوران​

ابطال / اِبطال

ناچیز کردن، باطل کردن، الغاء، باطل، باطلسازی، بطلان، رد، فسخ، لغو، نسخ، نقض، هزل گوئی​

ابطالات

​اِبطالات، کلمه جمع بوده و مفرد آن ابطال می باشد. فسخ، لغو، باطل، الغاء،‌ ناچیز ساختن، عزل کردن، نادرست ساختن،‌ بی معنی ساختن

ابطان

محرم ساختن، از خود ساختن، خاصه ساختن

ابعاد

​الف - کلمۀ عربی جمع بُعد به معنی دوری، فاصله - ابعاد ثلاثه (ابعاد سه گانه) در اصطلاح هندسه عبارت است از - طول - عرض - عمق و ارتفاع. / هاشمیان
ب - دورکردن، تبعید نمودن

ابغاض / اَبغاض

​چمع بُغض، عقده ها، به کلمهٔ «بغض» مراجعه شود

ابغاض / اِبغاض

​کینه ورزیدن، دشمنی کردن

ابقاء

​باقی گذاشتن، به جای ماندن چیزی، زنده داشتن، بقاء

ابلاغ

​اِبلاغ- کلمۀ عربی به معنی مطلب یا مفهومی را رساندن - اطلاع دادن - پیام رسانی، به حیث تخلص نیز استعمال میشود

ابلاغیه

کلمۀ عربی به معنی اطلاعنامۀ دولتی - اطلاعنامۀ رسمی- - در زبان عربی شکل مذکر این کلمه /ابلاغی/ است اما استعمال نمیشود. / هاشمیان دستور یا حکمی که از طرف مقام رسمی صادر می‌شود.

ابلق

​هر چیز دو رنگ، زیاد تر برای رنگ های سیاه و سفید استعمال میشود​. در قدیم و به طور مجازی / شب و روز/ ، مثلاً ​/ ابلقِ ایام. / هاشمیان

ابله

​کلمۀ عربی به معنی احمق - سفله - بی عقل .که با پسوند تفضیلی / - تر ، - ترین/ استعمال شده میتواند. احمق، بیشعور، بیعرضه، بیعقل، پخمه، خل، رعنا، ساده، سفیه، کالیوه، کانا، کمعقل، کمهوش، کودن، گاوریش، گول، نادان، هزاک

ابلهانه

​ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی احمقانه، حماقتآمیز، سفیهانه، کودن وار، نابخردانهبی عقلانه، عاری از تفکر

ابلهی

​ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی حماقت، احمقی - بی عقلی - سادگی - بلاهت - ساده لوحی - کم خردی - نادانی

ابلهی

ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی حماقت، احمقی - بی عقلی - سادگی - بلاهت - ساده لوحی - کم خردی - نادانی

ابلوقه
در بخش پنجشیر و نواهی آن  چکش را ابلوقه می گویند بطور مثال -ابلقه را گرفتم  و کوکه را بر دیوار چُکیدم- یعنی چکش را گرفتم و میخ را به دیوار چُکیدم، (یعنی کوبیدم ، از مصدر کوبیدن)
به اهتمام مسعود فارانی 
ابلیس

​کلمۀ عربی به معنی شیطان - اهریمن - ریشۀ این کلمه در زبان یونانی /دیابولوس / بوده است. / هاشمیان

ابلیسانه

​ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی شیطان وار - شیطان مانند، شیطانی، شیطان صفت

ابلیسی

​ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی شیطانی، اهریمنی -- ( کلمۀ /شیطانی/ در زبان دری به چند معنی مختلف از قبیل غیبت، چُغُلی - شوخی وشقبی - رپوت دادن و غیره رایج شده است). / هاشمیان

ابن

​اِبن- کلمۀ عربی به معنی فرزند مذکر- ولد -پسر، پور، ولد​،  زادۀ نرینه از آدمی،  فرزند نرینه، این کلمه در عربی و هم در زبان دری به شکل مختصر /بن/ نیز به حیث نام شخص استعمال میشده است،  مثلاً - بن زید، ابن سینا - مؤ​​نث آن بنت است.  مثلاً جمیله بنت قیصر.  / هاشمیان

ابن الوقت

​کلمۀ عربی به معنی کتابی (فرزند زمان) - فرصت طلب - پیش پای بین - آدم ابن الوقت

ابن الوقتی

​ترکیبی از زبانهای عربی و دری به معنی فرصت طلبی - پیش پای بینی

ابن الیوم

​ کسی که در اندیشهٔ فردا نباشد و امروز را غنیمت داند. بی خیال، بی قید

ابناء

​اَبناء- کلمۀ عربی به معنی جمع ابن = فرزندان - این کلمه در ترکیبات مختلف به معانی مختلف استعمال میشود، مثلاً - ابنای انس وجن - ابنای بشر - ابنای جنس - ابنای دهر - ابنای جهان - ابنای روزگار - ابنای زمان - ابنای سبیل - ابنای سلطنت - ابنای عصر - ابنای نوع - ابنای وطن. / هاشمیان

ابنیه

​کلمۀ عربی جمع بنا به معنی عمارات - ساختمان ها

ابهام

الف- پوشیده گذاشتن، پوشیدگی، تاریکی، مبهم بودن
ب- شست - انگشت بزرگ انسان دردست یا پا - شست پا (اسم)

ابهامات

​جمع ابهام - پیچیدگی ها، آمیختگی ها، پیچش ها، مبهمات، تاریکیها، تعقیدها، تیرگیها، شبهه ها، عدمصراحت ها

ابهت

​کلمۀ عربی به معنی بزرگی، بزرگواری، نخوت، شکوه و جلال - اهمیت، بزرگی، جبروت، جلال، سطوت، شکوه، صولت، عظمت، فره، وقار در عربی /ابهة/ نوشته میشود

ابهر

کلمۀ عربی به معنی،
الف- درخشان - برجسته -با استعداد - باشکوه - مجلل
ب- شریان اورطی (اورتا) - شریان بزرگ - ام الشرائین​

ابو

کلمۀ عربی به معنی پدر - درقدیم به حیث اسم کنیه استعمال میشد، مثلاً ابوعلی که اسم کنیۀ دیگری برای (ابن سینا) بود- این کلمه در اختصار به دو شکل دیگر نیز استعمال میشد-/ بو/، / با /، مثلاً- بوعلی - بایزید. / هاشمیان

ابواب
​کلمۀ عربی، جمع باب، به معنی دروازه ها، مَداخل، در ها
ــ باب ــ در زبان دری چندین معنی دارد که یکی آن /دروازه/ است دیگر آن درباره، در قسمت
​بجود و رای بکرده ست خلق را بی غم
به عدل و داد گشاده ست بر جهان ابواب/ مسعود سعد
به اهتمام مسعود فارانی
ابواب جمعی

​ترکیب عربی به معنی نظارت جایداد ها و ساختمانها - نظارت أ​مور مالی

ابوال

​اَبوال- جمعِ بَول (ادرار،  شاش)، به کلمهٔ «بول» مراجعه شود

ابوالبشر

​ترکیب عربی به معنی کتابی پدر بشر - پدر آدمیزاد - کنیۀ حضرت آدم. / هاشمیان

ابوالعجب

​هر چیز عجیب‌ و غریب، شعبده باز، پر شگفتی، عجیب

ابوالهول

​ترکیب عربی به معنی کتابی پدر ترس - پدر هول که در زبانهای لاتین آنرا /اسفینکس/ گویند.

ابوبکر

​ترکیب عربی به معنی کتابی (پدر بکر) - کلمۀ /بکر/ در عربی چند معنی دارد - فکر، اندیشه، موضوع - اسم اولین خلیفۀ مسلمین در مکه که یار و خسر پیغمبر اسلام بود، متولد 573 متوفی 634 میلادی. / هاشمیان

ابوت

​کلمۀ عربی به معنی پدر بودن، پدر شدن

ابوی

​اَبَوی- ترکیب عربی و دری به معنی پدرانه - مربوط به پدر - به حیث تخلص نیز استعمال میشود- ریشۀ این کلمه / اَب/ است به معنی پدر. / هاشمیان

ابوین

​کلمۀ عربی به معنی پدر و مادر هر دو - والدین - ریشۀ کلمه / اب/ ابا/ ابو/ است به معنی پدر./ هاشمیان

ابکار / اَبکار

دوشیزگان، دختران، نابسودگان

ابکار / اِبکار

جمع بکر - باکره ها، برنا، جوان، تازه، بدیع، نو، دست نخورده، جدید​

ابکم

​زبان‌ بسته، لال، گنگ - لال مادر زاد کسي است که از شکم مادر، لال به دنيا آيد

ابیات

​کلمۀ عربی جمع بیت، به معنی بیت ها، فرد ها، فرد های شعر  و یا کلام منظوم را گویند که دارای وزن و قافیه باشد

ابیض

​کلمۀ عربی به معنی سفید - رنگ سفید -مشتقات دیگر این کلمه / بیاض/ و / بیضاء/ میباشد. / هاشمیان

اپارتاید (آپارتاید)

​کلمهٔ (هلندی) مأخوذ از لاتین جدایی، جدا گزینی، جدا نگهداشتن، در ادبیات سیاسی یکی از اشکال تبعیض نژادی وجنسیتی که در امریکا و افریقای جنوبی علیه سیاه پوستان و زنان اعمال میگردید 

اپاینتمنت
اپتومیست/اپتیمیست

​خوش بین، مثبت نگر و مثبت اندیش، آنکه نظر خوشبینانه ارائه میکند

اپتیمال

​اُپتِیمال- نکوترین، بهترین، بهتر کردن، خوبترین، بهینه، مطلوب ترین وضعیت ممکن با در نظرداشت جوانب مثبت و منفی

اپدیت

​ این کلمه به معنای اعمال تغییرات به یک سافتویر، آپرپیتنگ سیستم، داده‌ها، یا محتوا به منظور بهبود عملکرد، رفع مشکلات یا اضافه کردن خصوصیات جدید استفاده می‌ شود. واژه "اپدیت" به عنوان یک اصطلاح رایج برای انجام عملیات به جدیدسازی در محیط‌های مختلف مورد استفاده قرار می‌ گیرد.

اپراتیفی

​عملیاتی، حرکت پلان شده سریع برای اجرای یک مقصد معین

اپرتاید

کلمۀ فرانسوی - انگلیسی به معنی جدائی - جدا سازی - سیاست تبعیض نژادی که خصوصاً در کشور افریقای جنوبی مسلط بود و به سیاه پوستان اجازۀ اشتراک در حکومت یا در مجالس و محافل سفید پوستان را نمیداد- قیام به ضد اپرتاید در امریکا درسال 1960 که در نتیجۀ آن سیاه پوستان امریکا حقوق سیاسی و مدنی خود را بدست آوردند. / هاشمیان

اپریل

​کلمۀ انگلیسی به معنی اسم ماه - ماه چهارم تقویم انگلیسی (گریگورین) - ماه دارای 30 روز - معادل 12 حمل تا 10 ثور تقویم افغانی

اپریل فول
در برخی از کشورها (از جمله بریتانیا، اتریش، نیوزیلند و زیمباوی) دروغ‌گویی در این روز از صبح تا ظهر ادامه پیدا کرده و شخصی که پس از ظهر دروغی بگوید ( احمق آوریل ، April Fool) لقب می‌گیرد اما در مناطق دیگر تا پایان روز ادامه دارد.
گمانه‌ زنی‌های مختلفی در مورد ریشه ی این رسم مطرح است. یکی از معروفترین آن‌ها پیدایش دروغ آوریل را به اقدام شارل نهم پادشاه فرانسه در سال ۱۵۶۴ نسبت می‌ دهد که در هنگام اصلاح تقویم گریگوری جشن‌های سال نو را ، از اول آوریل به اول ژانویه منتقل کرد. پس از آن مخالفان این تغییر همچنان در روز اول آوریل به دید و بازدید عید می‌ رفتند دوستان و آشنایان‌شان این افراد را که بر برگزاری عید در روز اول آوریل اصرار داشتند، آزار می دادند و آن‌ها را «احمق‌های آوریل» می‌ نامیدند.
اپگان/ابگان

در زبان سانسیکریت پگان پگوان نام خدایی است که گروهی از هندوان آنرا پرستش میکردند و گروهی دیگر که این خدا را نمی پرستیدند و مخالف آن بودند با اضافت حرف الف اپگان یعنی آنانیکه از عبودیت این خدا سرباز میزنند آمده است.
گفته میشود که نام افغان هم معرب همین اپگان باشد و از همین اسم ناشی شده باشد

اپلیکیشن

" اپلیکیشن"وسیلۀ کامپیوتری ابزار کار است که در بخش طرزالعمل پروگرام کمپیوتری قسمت های خفیفه - در تلفون های جیبی موبایل هوشمند نصب شده است که در  تلفون  های  جیبی یا موبایل از  آن کار گرفته می شود " اپلیکیشن" یا به اختصار App بیشتر از لغت "ابزار خفیفه" مهم  است و این لغت دقیقاً همان معنی "طرزالعمل ابزاری خفیفۀ " را می رساند. چون  دستگاه و اسم این ابزار تلفونی موبایل  جیبی اولین بار در جوامع لاتین  ساخته و زاده می شود،  در زبان دری  نیز این کلمۀ بین المللی شده  ای جهانی از زبان  های لاتینی الهام گرفته شده است، بیشتر به معنی لاتینی آن توجه شود. 

به اهتمام مسعود فارانی    

اپندیس

​آپاندیسیت مشکلی است که در آن آپاندیس شما ملتهب شده و پر از چرک می شود. آپاندیس زائده‌ای کوچک و انگشتی شکل است که از روده‌ی بزرگ و درناحیه پایین و راست شکم منشعب می‌شود. هرچند آپاندیس هنوز فایده شناخته شده ای ندارد، اما می تواند باعث مشکلاتی جدی شود.
درد آپاندیسیت از نواحی اطراف ناف شروع شده و به سمت ناحیه راست و پایین شکم شما حرکت می کند. درد آپاندیسیت در طول 12 تا 18 ساعت زیاد شده و کم کم شدید می شود. آپاندیسیت برای هرکسی ممکن است اتفاق بیافتد اما شیوع آن در سنین بین 10 تا 30 سالگی بیشتر می باشد. درمان معمول و استاندارد آپاندیسیت برداشت آپاندیس است.
داکتر قیس عزیزی

اپندیسی

​کلمه ایست در زبانهای لاتین به معنی یکنوع تکلیف در رودۀ انسان (التهاب رودۀ ضمیمۀ (اپندکس) بطرف راست شکم)- این کلمه در لغت به معنی/ضمیمه/ یا یک توتۀ اضافی میباشد و /ااپندیسیت /هم تلفظ میشود

اپندیسیت
آپاندیسیت به التهاب ناگهانی آپاندکس گفته می‌شود. آپاندکس زائده‌ ای کوچک و انگشتی ‌شکل است که از رودهٔ بزرگ منشعب می‌شود.
هر سال از هر ۵۰۰ نفر، یک نفر دچار آپاندیسیت می‌شود و این عمل شایع‌ترین عمل واقعات عاجل شکم است.
این بیماری پیشگیری ندارد و در صورت بروز آپاندیسیت و تاخیر در تشخیص و جراحی به دلیل احتمال پارگی آپاندیس می‌تواند مرگبار باشد.
این بیماری اغلب در بین افراد ۱۰ تا ۲۵ سال دیده می‌شود ولی حتی در شیر خواران و افراد مسن نیز گزارش شده‌است ابتلا مردان تقریباً دو برابر زنان است.
اپه

​اَپه- مادر (هزارگی بادغیسی)
منصور شریف

اپوزیسیون

​کلمۀ فرانسوی به معنی مخالفت یا مقاومت - گروپ سیاسی دولت را نیز /اپوزیسیون/ خوانند

اپیدیمی

اِپِیدِیمِی: در لسانهای اروپایی از لاتین گرفته شده که اصلش مرکب از دو کلمهٔ زبان یونان قدیم است که اپی به معنی؛ بر یا بالا یا در و دیموس مردم که از آن کلمهٔ اپیدیمی یعنی بر مردم آمده و کوتاه یعنی تکلیف یا مرض ساری، یعنی مرض سرایت کننده در یک شهر یا منطقه و ساحهٔ محدود، تا یک زمان محدود آمده و میماند، مثلاً قی شکم یا تنها اسهال یا چیچک و سرخکان و غیره که از یکی به دیگری از طریق هوا یا مگس ها یا آب سرایت مینماید.

اِپِیزُوتِی: مانند اپیدیمی از نظر علم اپیدمولوجی امراض ساری یا سرایت کننده به یکدیگر در حیوانات به نام اپیزوتی یاد میشود مانند مرض «طبق» که در حیوانات یک مرض ساری است. / زمری کاسی

اپیفورا

​تولید بیش از حد اشک در چشم، آب زیاد که از چشم بیرون شود

ات

​الف- این پسوند به حیث ضمیر مِلکی در ترکیباتی از قبیل /کتابت/، /خانه ات/ ظاهر میشود - در ترکیب / گفتمت/ (ترا گفتم) به حیث مفعول صریح فعل ظاهر میشود. / هاشمیان
ب-

اتا

​کلمۀ ترکی به معنی پدر - در بدخشان و هزاره جات / آته/ و در لوگر / اته/ گویند

اتابک

​کلمۀ ترکی به معنی پدر معظم - مربی و آموزگار طفل - وزیر معظم - / اتابُک/ هم تلفظ میشود. / هاشمیان

اتابک اعظم

​ترکیبی از ترکی و عربی به معنی صدراعظم یا پادشاه

اتاترک
پدر ترک، ترکیب ترکی به معنی پدر ملت ترک - لقبی که به مصطفی کمال (1881 -1938م) رئیس جمهور ترکیه (از1923 تا 1938) داده شده بود
اتازونی

​ترکیب فرانسوی و دی به معنی / اضلاع متحده / که نام کشور اضلاع متحدۀ امریکا است

اتاشه

​کلمۀ فرانسوی به معنی عضو فنی، اختصاصی سفارت یک کشور در یک کشور خارجی - آتاشۀ نظامی، فرهنگی، اقتصادی، تجارتی. / هاشمیان

اتاق

اُتاق- معرب آن را با «ط» مینویسند مثل ​​«اطاق» بخشی ازیک ساختمان که دارای چهار دیوار، سقف، و در است و برای سکونت یا کار مورد استفاده قرار می گیرد​، مانند: اتاق انتظار، اتاق خواب، اتاق جراحی، اتاق کار و غیره

اتاقک

اتاق کوچک​

اتان / اِتان

​پسوند ضمیری که در نگارش به شکل / تان/ ظاهر میشود- به حیث پسوند مِلکی مثلاً - نامۀ تان - آرزوی تا ن - آشنای تان - قلم تا ن- بحیث مفعول صریح فعل، مثلاً- گفتم تان. / هاشمیان

اتباع / اَتباع
کلمه عربی ، جمع /تابع/ و /تَبَع/ - پیرو، پیروان، تابعین یک شخص یا یک مملکت
اتباع / اِتِباع

​کلمۀ عربی به معنی پیروی، تعقیب، پیروی کردن، در پی رفتن

اتحاد

​کلمۀ عربی به معنی یکی شدن -  یگانگی کردن - همبستگی - اتفاق - وحدت - پیوستگی- یکی شدن - یگانگی کردن - اتحاد شوروی

اتحاديه

​ترکیب عربی به معنی اجتماع متحد - بهم پیوند - همبسته - انجمن

اتحاف

​اِتِحاف- کلمۀ عربی به معنی تحفه و هدیه دادن - تحفه و هدیه فرستادن-چیزی به عنوان تحفه و ارمغان به کسی دادن

اتحاف دعا

​ترکیب عربی به معنی دعای آمرزش برای مردگان

اتخاذ

أخذ کردن، گرفتن، پنداشتن، پذیرفتن، مثلاً اتخاذ تصمیم - اتخاذ تدبیر - اتخاذ طریقه. / هاشمیان ​

اتراق

تقرر کوتاه مدت، اسکان کم مدت، اقامت موقت درجایی، معمولاً در سفر​ - توقف چندروزه در سفری بجائی. کلمۀ ترکی می باشد که در زبان دری به وام گرفته شده​

اتساع

​اِتِساع- کلمۀ عربی به معنی فراخ شدن- گشاد شدن ، مثلاً - اتساع قلب - اتساع معده - با افعال معاون - دادن ، پیداکردن، یافتن، داشتن گردان شده میتواند. / هاشمیان

اتصاف

​اِتِصاف- کلمۀ عربی به معنی دارای صفتی شدن؛ به صفتی موصوف شدن - وصف نمودن - ستوده شدن

اتصال

​اِتِصال- کلمۀ عربی به معنی پیوستگی - مجاورت - نزدیکی، مثلآً - محل اتصال - نقطۀ اتصال که با افعال معاون دادن ، داشتن، یافتن ، گردان شده میتواند

اتصالات

​اِتِصِالات: صیغه جمع مونث بوده و مفرد آن اتصال می باشد. پیوستن ها، پیوستګی ها، رسیدن، الحاق، ارتباطات، چسپیدن ها، کاینات اسمانها. و در زبان عربی امروزه، اتصالات برای تلیفونها و مخابرات استعمال می ګردد

اتفاق

باهم یکی شدن، متفق شدن،  یکی گشتن -هم پشتی کردن ، موافق شدن - ائتلاف، اتحاد، وحدت،  همدستی، همدلی، همزبانی، همسخنی، یکدلی ​

اتفاق آراء

ترکیب عربی به معنی اتحاد و همبستگی جمعی - توافق و همنظری عمومی​

اتفاقاً
ترکیب عربی به معنی تصادفی، ناگهان، بدون اطلاع، غیر مترقبه،  از روی تصادف - تصادفاً- به طور ناگهانی
اتفاقی

ترکیب دری و عربی  به معنی ناگهانی - غیر مترقب - تصادفی - غیرمنتظره​

اتقان
کلمۀ عربی به معنی مستحکم کردن،  محکم کردن - استوار کردن کاری - تقدم - سبقت - پیش روی - حدکمال - تمامیت - منتها
اتقیاء

کلمۀ عربی ، جمع تقی، به معنی پرهیزگاران - خدا ترسان - پارسایان

اتل

​در زبان پشتو قهرمان، نامدار، شهیر 

اتلاف
​اَتلاف- هلاک کردن، نیست کردن، هلاک یافتن، نابود کردن، تلف کردن، گذشتن از حدّ میانه، از حدّ تجاوز کردن، افراط. و زیاده روی، تبذیر، ابذار، اتلاف، اسراف، ضایع کردن، از بین بردن، محوکردن، گشادبازی، فراخ روی، از اندازه بگذشتن، تجاوز حدّ. مجاوزه ٔ از حدّ بغیر صواب، مقابل/ تقتیر و اقتار و تقصیر و قصد و اقتصاد
اتلاف

اِتلاف- تلف کردن، نیست کردن، نابود کردن، تباه کردن، افنا، تابودی، تباهی، تبذیر، تلف، ولخرجی، هدر

اتلال

اِتلال- کلمۀ عربی ، جمع / تل/، به معنی تپه - پشته - تودۀ بزرگ خاک - تپه ها

اتلانتیک

کلمۀ انگلیسی به معنی بحر، مثلاً - بحر اتلانیتک که آنرا (بحر اطلس) نیز گویند​

اتم

اَتَم- کلمۀ عربی به معنی اکمل - بسیار مکمل - بسیار برازنده​

اتمام

​کلمه عربی به معنی بسر رسانیدن، تکمیل کردن، انجام داده، به پایان رسانیده، اکمال

اتمام حجت

​رفع مسئولیت کردن، تمام کردن حجت بر طرف مقابل یا خصم، اخطار نهایی برای رفع تعهدات که منجر به خساره ای برای طرف مقابل گردد، در زبان دیپلوماسی آنرا التیماتوم گویند

اتموسفیر

کلمۀ لاتین به معنی هوا ، کرۀ هوا - وضع و حالات هوا - محیط جوی - فضاء فضای اطراف هر جسمی

اتن
کلمۀ پشتو به معنی رقص دسته جمعی،  رقص ملی افغانها، رقص مخصوصی است که رقص کنندگان به شکل دایروی حرکت می نمایند و معمولاً با صدای دهل و انواع دیگر آلات موسیقی، با حرکات مخصوص پا و دست و سر، رقص را اجراء میکنند - درین رقص خورد و بزرگ، زن و مرد، نوآموز و پخته کار میتوانند یکجا اشتراک نمایند - یک نفر به حیث پیشقراول اتن را رهبری میکند و دیگران حرکات وی را تعقیب میکنند - شخصی میتواند این اتن را رهبری کند که لیاقت بهتر از دیگران در این کار داشته باشد - در این رقص تعداد زباد اشتراک کنندگان با شور و شعف زیاد به یک وجود واحد تبدیل میگردند - با چنین خصوصیاتی که این اتن دارد، به حیث رقص ملی افغانستان قبول گردیده است.
اتنوگرافی

کلمۀ لاتین به معنی مردم شناسی - نزاد شناسی - مطالعۀ علمی و سیستماتیک فرهنگ و نژداد بشر​

اتنولوجست

کلمۀ لاتین به معنی نژاد شناس​، ریشه شناسی

اتنولوجی

کلمۀ لاتین به معنی نژاد شناسی​ -
نژادشناسی یکی از شاخه‌های مردم‌شناسی است که به بررسی و واکاوی ریشه و چگونگی دین، زبان، ساختار اجتماعی و پراکندگی نژادها، قومیت‌ها و یا ملت‌ها می‌ پردازد
تفاوت عمدهٔ نژادشناسی با مردم‌ نگاری توجه این دانش به جنبه‌ هائی چون فرهنگ در گروه‌ های انسانی گوناگون است. بنیادگذار نژادشناسی را آدام فرانتیشک کولار می‌ دانند که در ۱۷۸۳ در وین کتابی پیرامون این موضوع منتشر نمود​

اتنیک

نژاد، قوم، قومیت
قومیت
یا قوم گروهی از انسان‌هاست که اعضای آن دارای خصوصیات نیایی و اصل و نسبی یکسان یا مشترک هستند

اتهام
جمع تهمت، بمعنی افتراء . کسی را بناحق به چیزی متهم کردن، بهتان، فریه، تلویج، بدنام ساختن کسی، گمان بد، اظنان​
اتهامات

​اِتِهامات کلمه جمع مونث بوده و مصدر و مفرد آن اتهام می باشد. بدنام کردن ها، افتراء بستن، تهمت زدن ها، ناگوار شمردن، به کسی ګناه نسبت دادن، کسی را قصور وار  شمردن، ملامت ساختن ( به دلیل و یا بدون دلیل)

اتو

اُتو- وسیله ای دارای دسته ای عایق و کفه ای مسطح و فلزی که با برق یا زغال گرم می شود و چین لباس و پارچه را با آن بر طرف می سازند، یا در پطلون و دامن و مانند آنها «پلیت یا قات» خوردگی ایجاد می کنند​

اتو گر

​آنکه لباس ها را اتو میکند، آنکه شغل اتوکاری دارد

اتو کار

آنکه با اتو لباس ها را صاف و بی چین و چروک میسازد

اتو کاری

عملی بوسیلهٔ اوتو چین و چروک لباس و پارچه جات را صاف کردن و یا کنج و پلیت لباس را تنظیم کردن

اتواب
​جمع توبه ، لطفا به تواب و توبه مراجعه کنید
به اهتمام مسعود فارانی
اتواب

​جمعِ تواب، توبه کنندگان ، کسانیکه به درگاه خداوند از اشتباه و گناهی که کرده باشند، توبه کنند

اتوبیوگرافی

کلمۀ انگلیسی به معنی تاریخچۀ زندگی خود را نوشتن - خاطرات خود را نوشتن . / آتوبیوگرافی/ هم نوشته میشود. / هاشمیان​

اتوپیا

​مدینۀ فاضله - سراب - خیال واحی، دلبستگی به ایجاد یا خیال‌پردازی دربارهٔ یک نظم اجتماعی آرمانی

اتوتک

نام یک پرنده که نامهای دیگر آن (پپوک) و (شانه سرک) است - در عربی (هدهد) گویند - (مرغ سلیمان) نیزخوانده میشود- در زبان دری نام بعضی پرندگان را به اساس تون آواز آنها نام ماخوذ از آوازمیگذارند - کلمۀ ترکیبی /اتوتک / متشکل است از دو جزۀ - اتوت + اک - / - اک/ پسوند تصغیر زبان دری است

اتوریته

​زورمند، دارنده ای امکانات زیاد نفوذی، قدرت ونفوذ مادی یا معنوی، اقتدار،  حاکمیت - برای صلاحیت، زورگوئی و زورآوری هم گفته شده -  قدرت ونفوذ مادی یا معنوی ، اقتدار
اهتمام مسعود فارانی 

اتوم

اتوم یا اتم به عنوان واحد بنیادی تشکیل‌ دهندهٔ ماده در علم کیمیا و فیزیک شناخته می‌ شود.
کلمهٔ "اتوم" از زبان یونانی "ἄτομον" (atomon) تشکیل شده است که به معنای "تقصیم ناپذیر " است. این کلمه از اشاره به تجزیه‌ناپذیری اساسی اتم به دست آمده است، به این معنی که اتم به اجزای کوچکتر تقسیم نمی‌ شود و اصولاً یک واحد غیرقابل تقسیم تلقی می‌ شود.
در مدل استندارد فیزیک ذرات، اتم‌ها از پروتون‌ها، نویترون‌ها و الکترون‌ها تشکیل شده‌ اند. پروتون‌ها و نویترون‌ها در هسته قرار دارند و الکترون‌ها در مدارهای الکترونیکی دور هسته می‌ چرخند. اتم‌ها با ترکیب و تعداد مختلف پروتون‌ها، نویترون‌ها و الکترون‌ها، انواع و اختصاصات مختلفی از مواد را ایجاد می‌کنند.
قیس کبیر

اتومات

کلمۀ لاتین  به معنی خود کار - خود اختیار - خود اراده - غیر ارادی، مثلاً- تلفون خودکار​

اتوماتیک

کلمۀ لاتین به معنی خودکار - خود اختیار، مثلاً - اسلحۀ اتوماتیک - سوچ انوماتیک​

اتومسفیر

​فضأ، محیط، جو، وهوایی که اطراف کرهٔ زمین را احاطه کرده است و مشتمل بر گازات نایتروجن، اکسیجن، اسید کاربن، هیلیوم، نئیون و غیره گازات میباشد،

اتومی

ترکیبی از لاتین و دری به معنی ذروی (ذَرَوی) - هر چیزی که از ذره ساخته شود​

اتوکاری

ترکیبی از زبان ترکی و دری به معنی کارگرفتن از اتو- استعمال اتو - هموار و لشم ساختن و از بین بردن چین و چروک لباس و پارچه های تکه. / هاشمیان​

اتوکشی

الف- عمل و شغل اتو کشیدن بر پارچه، لباس، و مانند آنها
ب- جائی که در آن بر پارچه، لباس، و مانند آنها اتو می کشند​

اتکاء

تکیه کردن، پشت دادن و تکیه زدن به چیزی، لمیدن، اعتماد، پشتگرمی، تکیه، تکیه گاه، توکل، متکی، پشت دادن به چیزی، مثلاً /متکا/ - خود را به قدرت و زور کسی سپردن - بقدرت و زور زورمندان تکیه کردن - پشتیبانی داشتن​

اتکال

​توکل کردن، کار خود را به دیگری واگذاشتن و به او اعتماد کردن، تسلیم شدن، اتکاء کردن
اتکال به خدا = توکل کردن به خدا

اتکل

ارزیابی تخمینی، برآورد حدسی،  قیاسی ، کارتقریبی، حدس قرین به حقیقت، سنجش حساب نشده ، عمل فرضی،  عمل تصوری، غیر دقیق،  شنجشی ناچاری، چیزی که استوار بر تخمین انجام شود. کار چوت انداز
به اهتمام مسعود فارانی 

اتکلی

منسوب به عمل اتکل، ارزیابی تخمینی، برآورد حدسی،  قیاسی ، کارتقریبی، حدس قرین به حقیقت، سنجش حساب نشده، عمل فرضی،  عمل تصوری، غیر دقیق،  شنجشی ناچاری، چیزی که استوار بر تخمین انجام شود. کار چوت انداز. به اتکل مراجعه شود
به اهتمام مسعود فارانی

اتھام
کلمۀ عربی - الف - افتراء، بهتان، تهمت، فریه. ب - گمان بد در بارۀ کسی کردن به کسی گناهی را نسبت دادن، تهمت زدن، افتراء زدن
اتیست (آته ئیست)

​بی خدا، منکر وجود خدا، اعتقاد نداشتن به وجود خدا

اثاث

اثاثیه، ابزار، اسباب، رخت، سامان، عقار، کالا، لوازم، متاع، لوازم خانه یا محل کار

اثاث البیت

ترکیب عربی به معنی اسباب خانه - فرنیچر باب - کلمۀ عربی /بیت/ = خانه​

اثاثاث

​ابزار، اثاثیه، اسباب، رخت، سامان، عقار، کالا، لوازم، متاع

اثاثه

اثاثیه، اسباب، رخت، کالا، لوازم، متاع، مال​

اثاثیه

​ اسباب، بساط، لوازم

اثبات

کلمۀ عربی به معنی ثابت کردن - به ثبوت رساندن​

اثر

کلمۀ عربی که معانی زیاد دارد
الف- نشانه، چاپ، لکه، نقش، نشان، علامت.  آنچه از کسی و یا از چیزی بر جای باقی مانده باشد
ب - تألیف، نتیجه، تصنیف، حاصل. مثل اثر ادبی و یا یک اثر تأریخی. نتیجۀ کار علمی و ادبی یا فرهنگی کسی
 ج - یادگار، عتیقه، مهر زدن
د - تیغۀ شمشیر، جوهر شمشیر​

اثر ادبی

نوشته، کتاب و یا رسالۀ ادبی و فرهنگی که یک مؤلف نوشته  تألیف میکند و از او به یادگار می ماند​

اثر تأریخی

نوشته، کتاب و یا رسالۀ تأریخی  که یک مؤرخ می نویسد  و از او به صفت یک اندوختۀ مؤثق تدریخی برای تأریخ کشورش برای نسل های آینده به  یادگار می ماند​

اثرات

جمع اثر، عواقب، نتائیج، حصول، تأثیرات. مثلاً - این امر اثرات نیک و یا  وخیم دارد . ب-  جمع اثر را در «اثر» به معنی یک اندوختۀ تألیف شده فصیح نمی دانند زیرا جمع این نوع «اثر» در عربی ( آثار ) است​

اثربخش

تأثیر گذار، متأثر کننده، تأثیر کننده. چیزی که افکار انسان را به تفکر مجبور سازد. این اثر میتواند مثبت باشد و هم میتواند منفی باشد​

اثربخشی
تأثیر گذاری، متأثر سازی. چیزی که افکار انسان را به تفکر مجبور سازد. این اثر میتواند مثبت باشد و هم میتواند منفی باشد​

اثرگذار
موثر, مفید, قابل اجرا, کاری, تاثیر پذیر
اثرگذاری
نفوذ، نشان، علامت، جای ‌پا، نشان ‌قدم، حدیث و خبر،  آنچه‌ که ‌از کسی‌ یا چیزی ‌باقی ‌بماند، تأثیر ​​
اثقال

​اِ ثْ  سنگین کردن، ثقیل کردن، بار هایگران، اشیای گران وزن و یا گرانقیمت، مصدر گرانبار شدن یا گرانبار بودن یا گرانبار کردن، 

اثم

کلمۀ عربی به معنی گناه که جمع آن /آثام/ است. / هاشمیان​

اثمار

کلمۀ عربی که مفرد آن /ثمر/ به معنی فایده - منفعت - حاصل است. / هاشمیان​

اثنا عشریه

ترکیب عربی به معنی مذهب شیعت در اسلام - پیروان فلسفۀ 12 امامی. / هاشمیان​

اثناء / اَثناء

الف- کلمۀ عربی به معنی در جریان، میانه - مابین - در بین - در حالی - در ضمن - آوانی - هنگامی ، مثلاً- درین میان - در حال دویدن بودم که ....
ب- آن قسمت رودۀ انسان که طول آن 12 انگشت باشد.

اثناء / اِثناء

​اِثناء- ستودن، ثنا گفتن. به طور مثال: افاضل جهان و شعرای عصر مبالغتها نموده و در اِثناء و اطرای او قصاید پرداخته

اثناعشر

ترکیب عربی به معنی عدد 12 - نام قسمت اول رودۀ کوچک انسان که به اندازۀ 30 سانتی متر معادل تقریباً 12 انگشت میباشد. / هاشمیان​

اثناعشری

ترکیب عربی به معنی طول روده - مذهب شیعه - کسانیکه به فلسفۀ 12 امام معتقد باشند- 12 امامی. / هاشمیان​

اثیر

کلمۀ عربی به معنی بلند- بلند مرتبت - برگزیده - در اصطلاح قدیم فلک نهم - هوا و جو - به حیث تخلص نیر استعمال میشود. / هاشمیان​

اثیر مانند

ترکیب عربی و دری به معنی شبیه بلند - شبیه بلند مرتبت - شبیه برگزیده

اثیروش

کلمۀ عربی به معنی بلند - بلند مرتبت - برگزیده​

اثیری

کلمۀ عربی به معنی بلندی - بلند مرتبتی - برگزیدگی. / هاشمیان​

اثیم

کلمۀ عربی به معنی گناهکار - دروغ گوی. / هاشمیان ​

اجابات

​اجابات، کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن اجابت و همچنان اجابة می باشد: استجابت، قبول کردن، پذیرفتن، مثبت جواب دادن، انکار نکردن

اجابت

کلمۀ عربی / اجابة / به معنی جواب دادن - رضا​یت - موافقت - پذیرفتن​

اجابت کردن

ترکیب عربی و دری به معنی جواب دادن - موافقت کردن - پذیرفتن - قبول کردن​

اجاره
مزد و، کرایه دادن،  اجرت و بهای معین برای موعود معین  ​
اجاره ‌بها

پولی که مستٲجر برای کرایۀ جائی به مالک یا مؤجر می ‌دهد؛ مالُ‌الاجاره​

اجاره دادن
به کرایه دادن املاک  و مستغلات ​
اجاره دار

ترکیب عربی و دری به معنی شخصیکه خانه یا زمین را به کرایه میگیرد - شخصیکه به منظور کرایه استخدام میشود. / هاشمیان​

اجاره داران

​جمعِ اجاره دار، ترکیب عربی و دری به معنی اشخاصیکه خانه یا زمین را به کرایه میگیرند - کسانی به منظور کرایه استخدام میشوند. / هاشمیان

اجاره داری

ترکیب عربی و دری به معنی شغل و پیشۀ کرایه دادن و کرایه گرفتن​  (اسم مرکب)

اجاره ده

ترکیب عربی و دری به معنی کرایه دهنده - شخصی که خانه و یا دکانش را به کرایه میدهد.

اجاره نشین

مستأجر، آن‌که در محل اجاره‌ ای به‌ سر می ‌برد و به صاحب ‌خانه اجاره‌ بها می‌ دهد​

اجازات

اِجازات، جمع مونث بوده و مفرد آن اجازه می باشد. رخصت، اجازت، روا داشتن، دستور دادن، فرمان، رویداد، پروانه، اذن، موافقه

اجازت

​اجازه، اذن، تجویز، دستور، رخصت، تصدیق، جواز، مجوز، منشور

اجازه
کلمۀ عربی (اجازة) به معنی جائز دانستن، سزاوار دانستن،  رخصت دادن - جواز دادن - موقع دادن
اجازه نامه
ترکیب عربی و دری به معنی سند اجرای یک کار - صلاحیت اجرای یک کار - جواز ،  جواز تجارتی  ،  جواز سیر برای موتر ،  جواز سفری. / هاشمیان  ​
اجاق

 الف- اُجاق، کلمۀ ترکی  به معنی آتش دان (محل در دادن آتش در مطبخ) - منقل - منقل زغالی - منقل برقی (اجاق برقی) - /اجاغ/ و /اجاغک/  نیز نوشته میشود. وسیله ای برای پختن و گرم کردن غذا
ب- خانواده، دودمان

اجامر

پست ها، زبونان، سفلگان، ناکسان، فرومایگان، اوباشان، غوغا طلبان، دعوی جلب ها، یله گرد ها، اراذل​

اجانب

کلمۀ عربی ، جمع /اجنبی/، به معنی بیگانگان - بیگانه ها - اغیار​

اجبار

اضطرار، اکراه، الزام، جبر، زور، مقابل اختیار​

اجباراً
به ناچار, به زور, ناگزیر، به مجبوریت، تحت فشار، به زور
اجباری

اضطراری، الزامی، جبری، زورکی ناخواسته، به زور، مقابل اختیاری

اجتباء
الف - برگزیدن، انتخاب کردن، فراهم آوردن
ب - ( اسم ) برگزیدگی ج- تمییز تمایز اختلاف
 د-  ( تصوف ) عبارتست از آنکه حق تعالی بنده را بفیضی مخصوص گرداند که از آن نعمتها بی سعی بنده را حاصل آید و آن جز پیغمبران و شهدا ء و صدیقان را نبود و اصطفاءِ  خالص اجتبائی را گویند که در آن به هیچ وجهی از وجوه شایبه نباشد​
اجتذاب
اِجتِذاب- جذب کردن - به سوی خود کشیدن​ - به خویشتن کشیدن، جذب، کشش
اجتماع

کلمۀ عربی به معنی جمع شدن، ملاقات جمعی،  گرد هم آیی - بازدید باهمی، جامعه (جامعه شناسی)- علم الاجتماع​

اجتماع کردن

ترکیب عربی و دری به معنی جمع شدن - یکجا شدن - بهم پیوستن​

اجتماعات

​جمع اجتماع، ، عوام، گروه ها، گردهمائی ها، گِرد آمدن ها، بزم ها، انجمن ها، مجلس ها، همایش ها، دسته های به هم پیوسته، گروپ ها

اجتماعی

الف- مدنی- جمعی، همگانی
ب- معاشرتی، خوش‌برخورد و آداب‌دان- آدم اجتماعی، کسی که آداب معاشرت را می داند

اجتماعیات

ترکیب عربی، جمع اجتماعیه، به معنی مسایل اجتماعی - مطالعات اجتماعی​

اجتماعیون

ترکیب عربی، جمع اجتماعی، به معنی دانشمندان و پیروان طریقت بهبود احوال واوضاع بشر و اجتماع

اجتناب

دوری کردن، پرهیز کردن، احتراز، خودداری کردن امتناع، پرهیز، حذر، خودداری، دوری، کناره گیری

اجتناب پذیر

​ترکیب عربی ودری به معنی قابل پرهیز - قابل خودداری - قابل اجتناب

اجتناب ناپذیر

​ترکیب عربی و دری به معنی غیر قابل پرهیز - غیر قابل اجتناب - غیر قابل خودداری

اجتهاد
اِجتِهاد- کلمۀ عربی به معنی سعی کردن - کوشش کردن - جد و جهد کردن - سعی برای دریافت حقیقت - دراصطلاح فقه - استنباط مسایل شرعیه به قرار نص قران وحدیث
اجتیاز
از جایی گذر کردن - گذر - عبور کردن - عبور - طي کردن
اجحاف

اِجحاف- ستم کردن؛ تعدی و زیاده‌ روی کردن؛ از حد اعتدال تجاوز کردن، تجاوز، تخطی، درازدستی، دست اندازی، ستم، ظلم، عدول کردن از حق مشروع دیگران، با خشونت بی انصافی نمودن، حق دیگران را تصاحب نمودن، زورگویی کردن، کار بر کسی تنگ گرفتن. کسی را به ناچار مجبور ساختن، تکلیف و ضرر به دیگران روا داشتن، همه چیز را برای خود خواستن و گرفتن. خسارت و نقصان رساندن. آسیب و زیان و  اضرار  به دیگران رساندن
به اهتمام مسعود فارانی

اجحافگر

متجاوز، ستمگر، آسیب رسان، ظالم

اجداد

​کلمۀ عربی ، جمع جد، به معنی پدرها، آبا و اجداد

اجدادی

​ترکیب عربی و دری به معنی آبایی - پدری - آنچه از پدر و اجداد باقی مانده باشد

اجر

​کلمۀ عربی به معنی مزد - پاداش - پاداش عمل و کار

اجر جزیل

​ترکیب عربی به معنی پاداش زیاد (عظیم) - بخشایش بزرگ - ثواب عظیم.

عبارة "اجر جزیل" به معنای "تشکر کردن" یا "امتنان ابراز کردن" به شخصی که خدمات یا کمکی ارائه داده است، استفاده می‌ شود. این عبارة بیانگر تقدیر و امتنان از جهود و خدمات دیگران است.
مثال:
"اجر جزیل از شما بابت کمکتان به من در لحظات سخت."
"اجر جزیل به تمامی اعضای تیم برای تلاش‌هایتان."
در زبان دری، معنی "اجر جزیل" تعبیری از تقدیر و امتنان به کسانی است که در مواقف مختلف خدمات یا کمکی انجام داده‌اند.

اجرا کردن

​بکار بستن، به جریان انداختن، عمل کردن، اداره کردن

اجراء

الف- انجام دادن کار به اجراء گذاشتن حکم صادر شده
ب- به اجراء گذاشتن حکم صادر شده
ج- مستمری و حقوق مقرر کردن برای کسی
د- وظیفه ، مستمری​

اجراآت
اجرائی

​به معنی هر چیز قابل تطبیق و تدویر- در زبان دری به معنی /اداری/ هم به کار میرود

اجرائیه
کلمۀ عربی ، مونث /اجرائي/ به معنی هر چیز قابل تطبیق و تدویر- درزبان دری به معنی /اداری/ هم بکار میرود، مثلاً- مدیریت اجرائیه یا /مدیریت اداری / - و در ترکیباتی از قبیل /کمیتۀ اجرائیه/ - /قوۀ اجرائیه/ نیز بکار میرود. / هاشمیان
اجرام

​الف- اَجرام، جمغ ِ جِرم، تن ها، اجسام، جسم ها
ب- اجرام سماوی، جمع جرم (ستاره) - موجودات آسمانی - موجودات فلکی
ج- جمغ ِ جُرم، گناهان

اجرت

​اِجرَت- کلمۀ عربی به معنی مزد - دست رنج - اجوره - فیس داکتر یا حقوق دان

اجزاء

​کلمۀ عربی ، جمع جزء یا جزو، به معنی توته  های از چیزی - قسمتهای از چیزی - پارچه های از چیزی

اجساد

​کلمۀ عربی، جمع جسد، به معنی جسد ها، مثلاً اجساد مردگان - اجساد غرق شدگان. / هاشمیان

اجسام

​جمع جسم، بدن ها, کالبدا,​ به معنی هرچیزیکه وجود داشته باشد و دیده شود

اجل

الف- به معنی یک وقت معین - ساعت و دقایق مرگ
ب- به معنی بزرگ - بزرگوار، مثلاً - جلالتماب اجل

اجل رسیده

​ترکیبی از عربی و دری به معنی تسلیم به سرنوشت - مُشرِف به مرگ - در انتظار مرگ - اجل گرفته

اجل معلق

​ترکیب عربی به معنی مرگ ناگهانی - مرگ مفاجات - مرگ غیر قابل پیشبینی - مرگ آنی و فوری و بدون علت

اجلاء / اَجِلاء

أَجِلَّاء: کلمه جمع بوده و مفرد آن جلیل می باشد. مردم عالی قدر، رجال محترم و برجسته،‌ اعیان، اشراف، ارباب قدرت و وجاهت

اجلاء / اِجلاء

اجلاء: (به کسره یا زیر الف)  تخلیه نمودن، دور شدن، دور راندن، کشیدن، بیرون کردن، نجات دادن کسی را و معاونت کردن به کسی در حالت اضطراری

اجلاس

​اِجلاس- کلمۀ عربی به معنی دائر کردن یک جلسه یا یک اجتماع - ترتیب دادن یک گرد هم آئی- اجلاس سالانۀ اسامبلۀ ملل متحد

اجلاسیه

​کلمۀ عربی به معنی انعقاد یک مجلس، مثلاً- دورۀ اجلاسیۀ پارلمان - اجلاسیۀ پیشین - اجلاسیۀ صبح یا عصر. / هاشمیان

اجلاف
اَجلاف- جمعِ جِلف، مردمان پست، فرومایه و سفله - فرومایگان - سبک مایگان
اجلال

​بزرگ و محترم شمردن، گرامی داشتن، بزرگواری، شکوه،  شوکت و جلال، بلندی مقام، کبریا و عظمت پروردگار

اجله

​کلمۀ عربی، جمع جلیل، به معنی بزرگ، بزرگوار، بزرگان، بزرگواران

اجماع

​اِجماع- کلمۀ عربی ، جمع جُمع، به معنی اجتماع بزرگ، جمعیت کثیر،  گردهمآیی بزرگ،  متفق شدن به اجرای کاری، در فقه اسلامی به معنی گرد هم آیی علمای اسلامی

اجماع ملی

​اصطلاحی است در علوم سیاسی برای اتفاق نظر عمومی مردم کشور روی پاره ای از مسایل مبرم استفاده میگردد

اجماعاً
اِجمعاً- بصورت دسته جمعی،  هماهنگی،  جماعتی با هم متفق شدن ​
اجمال / اَجمال

کلمۀ عربی است جمع  جَمَل - به معنی شتران نر، شتر کوهان دار

اجمال / اِجمال

​کلمۀ عربی به معنی اختصار، ایجاز، تلخیص، خلاصه یا مختصر، مثلاً - اجمال اخبار روز - ​مختصر سخن گفتن، گفتن مطلبی به اختصار

اجمالاً
بطور خلاصه - بطور مختصر​
اجمالات

​اجمالات، جمع تانیث بوده و مفرد آن اجمال می باشد. سخن مختصر، گپ پیچیده، فشرده، خلاصه، مبهم، ناساز، غیر آشکار، چکیده

اجمالی
اِجمالی- منسوب به اجمال ،  به کوتاهی سخن پرداختن، مطلبی را مختصر گفتن،  مبهم سخن گفتن، سخن نارسا،  خلاصه کردن مطلبی. ​
مختصر مجمل علم اجمالی یا نظر اجمالی کردن، نظر کلی و عمومی کردن بطور خاصی در چیزی یا کاری نظر کردن
اجمل

​اَجمَل، جمیل‌تر؛ زیباتر؛ نیکوتر؛ بهتر

اجنات

​جمع اجنه - جنیات، موجوداتی از جنس جن

اجناس

​کلمۀ عربی، جمع جنس، به معنی تودۀ اشیاء، مثلاً - تودۀ کالا - تودۀ اموال - تودۀ حبوبات وغیره. / هاشمیان

اجنبی

​کلمۀ عربی به معنی بیگانه - خارجی - ناشناس - در فقه اسلامی به معنی نا مسلمان - شخصیکه در یک کشور بیگانه سکونت دارد

اجنحه

​کلمۀ عربی، جمع جناح، به معنی سمت - طرف -ناحیه - دست و بازوی انسان - جناح راست - جناح چپ - پشتونستان به جناح شرق و جنوب افغانستان قرار دارد

اجندا

​فهرست مطالب مجالس حکومتی و کاری، فهرست آنچه باید انجام داده شود

اجنه

​کلمۀ عربی، جمع جن، به معنی موجودات آتشینی که در قران آمده و به چشم دیده نمیشوند. / هاشمیان

اجواف

​کلمۀ عربی، جمع جوف، به معنی درون چیزی، داخل چیزی، شکم انسان و حیوان. پیوستها،  لا به لا​، داخل، درونی، ضمیمه ها

اجوره

​کلمۀ عربی ، اشتقاقی از /اجرت/، به معنی مزد - حق الزحمة، ​دست مزد، دست رنج. / هاشمیان

اجوف

​کلمۀ عربی به معی میان خالی - کاواک ، مثلا - ورید خالی - (درزبان عربی هرگاه یک مصوت (واول) دربین دو صامت واقع شود، اگر آن دو صامت / و/ باشد آنرا / واوی/ و اگر آن دو صامت /ی/ باشد، آنرا /یایی/ خوانند- این بحثی است مربوط به (فونولوژی) زبان عربی که /اجوف/ در آن بحث مطرح شده میتواند. / هاشمیان

اجیر

​أجرت گیرنده، کارگر، کارمنر، مأمور، مُزدوَر، کسی که در برابر مزد  کار میکند، 
کلمۀ عربی به معنی نوکر، مزدور، و مزدگیر​، کسی که با گرفتن دستمزد برای دیگری کار می‌کند - شخصی که در بدل مزد واجرت کار کند و در اصطلاحلاتی مانند (عساکر اجیر)، (مأمورین احیر)، (حزبی های اجیر) وغیره استعمال میشود- در افغانستان اشخاص پیرو ایدیولوژی های خارجی از قبیل کمونیزم و مائوئییزم ( یعنی خلقی ها - پرچمی ها و مائوئیست ها را اجیر میخوانند. / هاشمیان

اجیر خاص

اجاره گیرنده، یعنی کسی است که خود را در مدّت معین برای کار کردن تسلیم شخص دیگری کند و مستحق اجرت شود مانند معمار، گلکار، رنگمال، نرس، باغبان و امثالهم

اجیران

​جمعِ اجیر، کارگران، کارمندان، مأمور، کسانی که در برابر مزد کار میکنند، اُجرت گیرندگان، مزدوَران، نوکران

اچت

​کلمۀ هندی، به معنی بالا و بلند کردن- بلند ترقرار دادن

احاد

​اُحاد- یک یک افراد و اشخاص، یک یک  یکی یکی 

احادیث

​کلمۀ عربی، جمع حدیث؛ به معنی بیاناتیکه از زبان حضرت پیغمبر اسلام (ص) پس از رحلت شان توسط صحابه و یاران پیغمبر ثبت شده است

احاطه

​کلمۀ عربی به معنی محاصره، تبحر، تسلط، مهارت، وقوف، در محاصره قرار دادن - دورادور چیزی یا شخصی را گرفتن - محلی که چهار طرف آن دیوار باشد که در زبان عامیانه چاردیوالی میگویند - در یک ساحه یا موضوعی دسترسی علمی و معلومات داشتن، مثلا- احمد در علم فیزیک احاطه دارد. / هاشمیان

احاله

مشتق از احالت یعنی حواله‌ کردن, حوالت‌ دادن, محول‌ کردن, مسؤولیتی را به کسی واگذار شدن، محول کردن کاری به کسی، واگذاشتن عملی بر دیگری، ارجاع، انتقال، محول، واگذار

احباء

​کلمۀ عربی، جمع حبیب، به معنی دوستان - یاران، عزیزان، کسیانی که به آنها محبت داشته باشند

احباب

​کلمۀ عربی، جمع حُب و حبیبب، به معنی دوستان - یاران - عزیزان. / هاشمیان

احتباس
باز داشته شدن، بند گردیدن، محبوس شدن، بازداشت شدن
- احتباس بول = بازایستادن بول
احتجاج

​کلمۀ عربی به معنی اعتراض کردن - سرزنش کردن - رد کردن - قبول نکردن - دلیل آوردن، اعتراض، پروتست، بازخواست رسمی، شکايت

احتجاجی
اصطلاح "احتجاجی" به معنای مربوط به یا مربوط به اعتراض یا اعتراضات است. وقتی کسی یا یک گروه اعلام می‌کند که اعتراض دارند و اقداماتی برای بیان ناراضیتی‌شان انجام می‌دهند، ممکن است از عبارت "احتجاجی" برای توصیف آنها استفاده شود.
این ممکن است شامل تظاهرات، راهپیمایی‌ها، اعتصابات، اشغال ساختمان‌ها و سایر اقدامات اعتراضی باشد که به منظور جلب توجه به یک مسئله یا ابراز نظر در مورد آن انجام می‌ شود.
احتجاجیه

​کلمۀ عربی به معنی قصد و پیام اعتراض - یادداشت اعتراض، عدم قبولی -استدلال و رد مدعیات طرف مقابل

احتراز

​اِحتِراز- کلمۀ عربی پرهیز کردن، دوری جستن، اجتناب کردن، احتیاط کردن، اجتناب، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، تحفظ، حذر، حزم، خویشتنداری، دوری، کناره جویی، گریز

احتراق

اِحتِراق- سوختن - سوخته‌شدن - آتش گرفتن​ - آتش سوزی، اشتعال

احتراق پذیر

ترکیب عربی و دری به معنی قابل سوختن - آتش پذیر - قابل احتراق​

احتراق ناپذیر

ترکیب عربی و دری به معنی نسوز، ناسوز، غیر قابل سوختن - غیر قابل آتش گرفتن - غیر قابل احتراق​

احتراق کواکب

​ترکیب عربی به معنی عملیۀ ناپدید شدن سیارات در تحت شعاع آفتاب

احترام

حرمت داشتن، بزرگ داشتن، آبرو، اعتبار، اعزاز، اکرام، بزرگداشت​
​⟨ احترامات فائقه: احترامات بیشتر و بهتر. Δ معمولاً در ذیل نامه‌ها نوشته می‌ شود

احترام نظامی

ترکیب عربی و دری به معنی سلام عسکری - سلام عسکری که با تشریفات خاص انجام می یابد​

احتراماً

کلمۀ عربی به معنی محترمانه - توام با حرمت - توام با ستایش

احترامات فایقه

احترامات عالیه، احترامات برتر و بالا تر  بر همه چیز، احترامات نهایت​

احترامانه

​از روی‌ احترام، با احترام، با حرمت​

احتزاز

​ ابا، اجتناب، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، تحفظ، حذر، حزم، خویشتنداری، دوری، کناره جوئی، گریز، دوری کردن، رویگردانی، پرهیز کردن، پرهیزیدن. خویشتن را از چیزی نگاه داشتن، تحرّز، اجتناب، تحفظ. دوری جستن. خویشتن را به گوشه داشتن، خویشتن داری

احتساب

اِحتِساب- کلمۀ عربی به معنی شمردن - به شمار آوردن - محاسبه کردن - ازین کلمه به ارتباط کلمۀ /محتسب/ به معنی (اعمال نامطبوع و نادرست را ممنوع قراردادن) کار میگرفتند​

احتشام
اِحتِشام- به خشم آمدن، شرمنده شدن، حیا داشتن، همچنان صاحب خدم و حشم شدن، حشمت و بزرگی و جاه، جلال یافتن ​
احتشامات

​جمع احتشام - شکوه ها، کلال ها، فر ها، شوکت ها، جاه ها، مقامات بلند، افتخارات

احتضار
اِحتِضار- جان کندن، آخرین  رمق ، دم مرگ ، حاضر شدن، هنگام فرارسیدن مرگ ​
احتفال

اِحْتِفالٌ- کلمۀ عربی به معنی مجلس آراستن - محفل آراستن - مردم را به دور هم جمع کردن​ - جشن, برگزاري جشن , تجليل , بزم , جشن وسرور , خوشي , شادي , جشن و سرور , مجلل , با شکوه

احتقان
اِحتِقان- حقنه کردن، اِماله کردن، بند شدن ادرار و یا بول،  حبس شدن خون، لخته شدن خون و یا مادۀ دیگر در بدن، خون گره کردن اعضای بد
احتلام

خواب دیدن ، جماع کردن در خواب ، انزال منی در خواب ​

احتمال

اِحتِمال- حدس، ظن، گمان، تردید، شک، تخمین، تصور، تخیل​

احتمالاً

کلمۀ عربی به معنی در صورت احتمال - در صورت امکان - در حال حدس و گمان​

احتمالات

​جمع مونث بوده و مفرد آن احتمال می باشد. ګمان ها، عدم یقین، شک و تردید ها، حدس ها، ظن، بار برګرفتن، تحمل و برد باری

احتمالی

ترکیب عربی و دری به معنی محتمل الوقوع - تخمین الوقوع - ممکل الوقوع​

احتمام

اِحتِمام- غمگین شدن. ناراحت بودن. تشویش داشتن و نگران بودن

احتواء

کلمۀ عربی به معنی دربر داشتن - فرا گرفتن - تسلط  یافتن - حاوی بودن​

احتکار

اِحتِکار- کلمۀ عربی به معنی انبار کردن و مخفی کردن غله و خوراکه باب به منظور بلند بردن قیمت آنها​
(اقتصاد) انبار کردن کالا به قصد گران فروختن

احتکاری

ترکیب عربی و دری به معنی مخفی شده، پنهان شده به منظور ازدیاد قیمت​، جنس احتکاری

احتکاک

کلمۀ عربی به معنی سائیدن- چیزی را به چیزی مالیدن​

احتکاکی

ترکیب عربی و دری به معنی قابل سائیدن - قابل مالیدن - مالیدنی - سائیدنی​

احتیاج

کلمۀ عربی به معنی نیازمندی - ضرورت داشتن​ - نداشتن چیزی که مورد لزوم است؛ حاجت داشتن؛ نیازمند بودن؛ حاجتمندی

احتیاجات

​جمغِ احتیاج، ضروریات، نیازمندی ها، حاجتمندی ها

احتیاط

کلمۀ عربی به معنی با حزم و تدبیر کار کردن - عاقبت اندیشی - /به احتیاط/ قید است -/ بی احتیاط/ صفت است - در افغانستان وقتی یک صاحب منصب از عهده اش برطرف میشد، تا تقرر او به عهدۀ جدید او را به /احتیاط/ یعنی به /ذخیره/ نگاه میداشتند. / هاشمیان​

احتیاط کار

ترکیب عربی و دری به معنی شخصیکه کارهارا با حزم و عاقبت اندیشی و احتیاط اجرا میکند - محتاط​

احتیاط کاری

ترکیب عربی و دری به معنی عاقبت اندیش بودن در اجراء أمور- احتیاط کردن در اجرای أمور​

احتیاطاْ

کلمۀ عربی به معنی با احتیاط - محتاطانه - با عاقبت اندیشی​

احتیاطی

ترکیب عربی و دری در عسکری به معنی کسانیکه تا تقرر جدید در ذخیره میباشند - فالتو، یدکی، یکتا اضافی برای معاوضه مثلاً - تایر احتیاطی - پول احتیاطی - خزانۀ احتیاطی - ذخیرۀ احتیاطی​

احتیال

 الف- اِحتِیال، چاره - تدبیر، حیله‌کردن، مکر و فریب‌، حیله ‌به کار بردن، حیله‌ ساختن, چاره‌جویی‌ کردن، چاره‌گری
 ب - حواله پذیرفتن قبول حواله برات وام دادن

احجار

کلمۀ عربی، جمع /حجر/ ، به معنی سنگ - احجار کریمه = سنگهای قیمتی - احجار آتشفشانی - سنگها یا کوه آتشفشانی​

احجار کریمه

ترکیب عربی به معنی سنگهای قیمتی، مثلاً - زمرد - عقیق، لاجورد، الماس، لعل، یاقوت فیروزه و غیره​  (اسم مرکب)

احجام / اَحجام

کلمۀ عربی، جمع حجم- در هندسه عرض و طول و عمق یک جسم را حجم آن گویند. / هاشمیان​

احجام / اِحجام

​الف- مانع، جلو گرفتن، عایق
ب- متردد، دل نادل

احد

(أحَدٌ) مساوی (واحد)  نادرست است  زیرا  (واحد)   شمار میشود ولی (أحَدٌ) غیر قابل شمارش  یعنی خارج شده از لست  ردیف اعداد بوده و قابل شمارش نمی باشد، بلکه کلمۀ مستقل است. با این دقیقه  میتوانیم  که « اللَه» را با کلمه  (أحَدٌ) مشخص کنیم.  یعنی « اللَه» (أحَدٌ) غیر قابل شمارش است اگر گفته شود که « اللَه» (واحد) است مطلقا ًنادرست است زیرا وقتی « اللَه» را واحد خطاب کنیم ازحالت «أَحَدٌ» (غیرقابل شمارش) خارج نموده شامل لست اعداد می سازیم.  در حالیکه  دقت قرآنی « اللَه» را (أَحَدٌ) می نویسد یعنی غیر قابل شمارش خارج از لست اعداد. درینجا براساس منطق روشن،  دقت قرآنی قابل توجه است ولی اشتباه وتفسیرمترجمین مغرض قابل تأمل وتردید می باشد.   بد بختانه  اکثر لغتنامه ها  معنی نادرست (أَحَدٌ)  را ذخیره کرده اند.  به اهتمام مسعود فارانی 

احد / اَحَد

الف - کلمۀ عربی به معنی یکتا - بی مانند - واحد - یکی از نام های خداوند (ج) که درسورۀ (اخلاص) آمده - در زبان دری به معنی /هیچکس/ هم استعمال میشود، مثلاً - احدی نرفت = هیجکس نرفت. / هاشمیان 
ب - (اسم معنی) سورۀ اخلاص که اسم خداوند به نام احد در آن یاد شده صدودوازدهمین سورۀ قرآن کریم است که  دارای چهار آیۀ توحید میباشد . برای شرح و تفسیر این سوره به (معلومات بیشتر) مراجعه شود
ج - نام مردانه با ترکیب عبدل در افغانستان و ممالک اسلامی

احد / اُحُد

کوهی است نزدیک مدینۀ منوره ، سرخ رنگ ، و قله ندارد و بین آن و مدینۀ منوره یک میل راه است در جهت شمالی و در آنجا وقعۀ فظیعه اتفاق افتاد که حمزه عم ّنبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم و 70 تن از مسلمانان شهید شدند و دندان رباعی پیغمبر (ص ) بشکست و صورت مبارکش بشکافت و لبش مجروح گردید​

احداث

​کلمۀ عربی به معنی ساختمان، مثلاً - ساختمان سرک، پارک، حوض، چمن وغیره - اعمار کردن، بنا کردن - تازه و نو ظهور

احدیت

​کلمۀ عربی به معنی اتحاد - یگانگت - یکتایی - فلسفۀ توحید و یگانگت

احرار

کلمۀ عربی، جمع حُر، به معنی آزاده - آزادگان - حریت به معنی استقلال، آزادی ، خود ارادی​

احراز

 دستیابی، کسب، رسیدن به چیزی؛ به‌دست آوردن​

احراق

اِحتِراق- سوختن، سوزانیدن، آتش زدن، سوزاندن​

احرام

کلمۀ عربی می باشد به معنی زوجه یا خانم نکاح شده و حلال است. ​بر خود حرام کردن بعضی چیز ها و کار های حلال چند روز پیش از زیارت کعبه. دو تکه جامۀ نادوخته که در ایام حج یکی را به کمر می‌ بندند و دیگری را به دوش می‌ اندازند. - احرام بستن - که مصدر لازم است به معنی جامۀ احرام پوشیدن و نیت حج کردن و به سوی کعبه رفتن است​

احرام بستن

ترکیب عربی و دری به معنی مناسک حج را به جا آوردن - لباس مخصوص مراسم حج را که رنگ سفید دارد پوشیدن. برای زنان با تار خود احرام  به شکل پیراهن دوخته می شود و برای مردان یا تکه ساده و یا دو دانه قدیفۀ سفید می باشد​

احرام گرفتن

ترکیب عربی و دری به معنی خواندن دعا های مخصوص در دوران ادای مناسک حج​

احرس / اَحرَس

​َحرَس- سابقه، قدیمی، کهنه

احرس / اَحرُس

​جمع حَرس یا دهر، روزگاران، دهور

احزاب

کلمۀ عربی، جمع حزب، به معنی گروه ها - اجتماعات - دسته بندی ها - گروه هایی از کفار که در جنگ به مقابل پیغمبر اسلام (صلعم) متحد شدند - نام 33 مین سورۀ قران مجید - گروه ها و جمعیت هائی که برای مقاصد سیاسی متحد میشوند​

احزاز

​اِحزاز- دادن رتبه و مقام  ـ غالباً فوق العاده و بدون استحقاق ـ به کسی. افزودن شرف و حیثیت به کسی. لطف و کرم خاص نسبت به کسی روا داشتن

احزان

اَحزان- کلمۀ عربی، جمع حُزن، به معنی اندوه - غم، مثلاً - در افغانستان هر روز یک واقعۀ حزن آور رخ میدهد​

احساس

اِحساس- درک کردن، دانستن، در یافتن، حالت معنوی که در هر انسان میتواند نظر به حادثه و یا حالتی ایجاد شود بدون آنکه تظاهری باشد. مانند احساس غم، احساس خوش، احساس عشق داشتن و عشق ورزیدن، احساس گرسنگی، احساس نفرت، احساس گرمی و سردی و امقالهم

احساسات

جمع احساس، جمع عاطفه​

احساساتی

پُراحساس، پُرهیجان، حساس، زود رنج، نازک دل، رقیق القلب، سریع التأثر، عاطفی، هیجانزده، دلسوز

احسان

کلمۀ عربی به معنی نیکی و نیکویی - خیر رساندن - مرحمت، منت​

احسان مند

ترکیب عربی و دری به معنی ممنون و مدیون نیکی کسی بودن - شکر گزار بودن​

احسانات

​احسانات، کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن احسان می باشد‌. بخشش ها، انعام ها، کمک های بی شایبه، همکاري های بی آلایش و بلا عوض، نیکوکاري، نوع پروری، خوبی، نیکی

احسن

​الف- کلمۀ عربی به معنی زیبا تر - قشنگتر - بهتر
ب- کلمۀ عربی ، ندائیه، به معنی آفرین - شاباش- مرحبا

احسنت

​مدح‌ و تحسین، ‌یعنی‌ خوب کردی, کارنیکو کردی, به معنی تمجید، توصیف، شاباشی - هنگام مدح و تحسین به کار می‌ رود.

احشاء

اَحشاء- جمع حَشاء - آنچه در داخل بدن از سینه تا شکم باشد از دل و جگر و معده و روده  و غیره. آنچه اندرون شکم است از دل و جگر و غیره - احشا و امعا = اعضای درون بدن و روده ها

احشام /اَحشام

نوکران و خدمتکاران ​، مزدوران، غلامان، کارگران، زیردستان، بندگان

احشام/ اِحشام

خجالت دادن، خجل کردن، کسی را شرمنده ساختن​

احصاء

​اِحصاء- کلمۀ عربی به معنی سنگریزه های کوچک را شمردن - تعدید شماره کردن، حسابی، حساب کردن، برشمردن، شمار کردن - سرشماری

احصائيه

کلمۀ عربی به معنی  آمار، شمار، حساب، علمیست که موضوع آن دسته بندی منظم أمور اجتماعی است با شماره و اعداد در قالب گرافیک یا گراف گیری، مانند احصائیه گیری مالی و احصائیه گیری أمور جنائی و محصول صنعتی و فلاحتی و غیره و یا احصائیه گیری نفوس یک کشور سرشماری نفوس 

احصائی

قابل شمارش - احصائیوی

احصان / اَحصان

​کلمۀ عربی، جمع حصن، به معنی دژ - قلعه - پناه گاه / هاشمیان

احصان / اِحصان

​کلمۀ عربی به معنی نگاه داشتن - استوار کردن - پرهیزگاری کردن، محکم و قائم ساختن - ازدواج کردن - حامله دار شدن - از زنا خودداری کردن

احضار

​کلمۀ عربی به معنی حاضر ساختن - فرخواندن - حاضر شدن - کسانیکه در محکمه یا دوائر رسمی احضار میشوند - جلب، دعوت، طلبیدن، فراخوانی/ هاشمیان

احضار نامه

ترکیب عربی و دری به معنی سندی که به موجب آن یک شخص احضار میشود - احضاریه - / جلب/ نیز گفته میشود / هاشمیان

احضارات

اِحضارات، کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن احضار می باشد. فراخواندن، جلب نمودن، دعوت کردن، طلبیدن، آماده باش، تیاری گرفتن، آمادگی، بحضور خواستن، حاضر آوردن

احضاریه

​جلب، دعوت

احفاد

​اَحفاد- کلمۀ عربی، جمع حافد، به معنی نواسه ها- بازمانده گان - اولاد و احفاد

احقاق

اِحقاق- مطالبۀ حق ‌کردن، برحق‌ داشتن، بحق‌ حکم‌ کردن، واجب گردانیدن، حق گفتن، درست دانستن و یقین کردن امری. یا احقاق حق - رسانیدن حق به مستحق - حکم به محق بودن، مستحق کردن - حق خود را گرفتن و بدست آوردن

احقاق حق

فرمان رسانیدن حق به حقدار​، تائید حق و اثبات آن

احقر

​کلمۀ عربی ، اشتقاقی از حقیر، به معنی کوچک، ناچیز، کم بها - درترکیباتی از قبیل آحقرالعباد (کمترین مردمان) - اخقرالانام (کمترین مخلوقات) استعمال میشود / هاشمیان

احلام

​کلمۀ عربی ، جمع حِلم، به معنی تواضع -شکسته نفسی - جمع حُلم، به معنی خوابهای شیطانی - خوابهای بد - جمع حلیم، به معنی برده بار، متواضع / هاشمیان

احماش
​قومی را تحریک کردن وبجنگ انداختن ، گروه بزرگ از انسانها را به جنگ تحریک کردن، اعم عوام را تحریک عصبانی ساختن
به اهتمام مسعود فارانی
احمال

​اَحمال- کلمۀ عربی ، جمع حِمل، به معنی بار هائی که بر پشت انسان یا حیوان گذاشته میشود- جمع حَمل به معنی طفل تولد ناشده - میوۀ درختان - جمع حَمَل به معنی گوسفند ها / هاشمیان

احمد

​الف- کلمۀ عربی، اشتقاقی از کلمۀ حمید، به معنی ستوده شده، بسیار قابل ستایش - یکی از نام های پیغمبر اسلام (صلعم) که در انجیل و قرآن عظیم الشأن از آن ذکر شده- نام مردانه در کشور های اسلامی
ب-  قسمتی از نام های شهر ها و اقوام در کشور های افغانستان، پاکستان و هندوستان، مثلاً - احمد نگر و احمد آباد در هندوستان و پاکستان - احمد زی و احمد خیل در افغانستان (اسم مکان) / هاشمیان

احمدی

​کلمۀ عربی، منسوب به حمد، منسوب به حصرت رسول اکرم (محمد) (صلعم)کلمۀ اشتقاقی از نام محمد (صلعم) - ملت احمدی یا محمدی  = مسلمانها - نام یا تخلص مردان مسلمان - سکۀ مطلا که بنام احمد فرزند تولون پادشاه مصر (835-884 ) میلادی ضرب زده شده بود / هاشمیان

احمر

​کلمۀ عربی به معنی رنگ سرخ که مؤنث آن /حمرا/ باشد ، مثلاً بحیرۀ احمر / هاشمیان

احمق
کلمۀ عربی به معنی ابله - سفله - لوده - بی عقل
احمقانه

​ترکیب عربی و دری به معنی ابلهانه - سفیهانه - بیخردانه - مقابل/ عاقلانه، عالمانه، مثلاً- ابلهانه سخن میگفت - گپ های ابلهانه

احمقی

​ترکیب عربی و دری به معنی ابلهی، لوده گی - سفاهت - حماقت

احوال

​کلمۀ عربی ، جمع حال و حول، به معنی چگونگی وضع و حالت یک شخص در یک وقت معین - اطلاعات - در ترکیب های ذیل به معانی مختلف به کار میرود - احوال آوردن - احوال بردن - احوال پرسیده - احوال گرفتن

احوال گرفتن

​ترکیب عربی و دری به معنی از شخصی پرسیدن یا به خانۀ او رفتن و از حال و احوال و شرایط زندگی او جویا شدن - به عیادت کسی رفتن - در موقع مصیبت و بحران از احوال کسی جویا شدن / هاشمیان

احوالات

​ترکیب عربی ، جمع احوال - به معنی اطلاعات - اخذ خبر - مثلا ریاست ضبط احوالات که تا سال 1973 به این نام وجود داشت و بعداً نام آن به (ریاست مصئونیت ملی) تبدیل گردید / هاشمیان

احوالپرسی

​ترکیب عربی و دری - در اصطلاح عام به معنی جور پرسانی کردن - دربارۀ صحت، شرائط و وضع زندگی کسی جویا شدن / هاشمیان

احور

​اَحوَر- سیاه چشم، دارای چشمی مانند چشم آهو، آنکه سیاهی چشم بسیار سیاه و سپیدی چشم بسیار سپید دارد جمع آن حور

احول

​​چشم قیچ، مردیکه سیاهی دو چشمش موزون نباشد  صاحب حول، کژچشم، کج چشم. کژ. کاژ. کاج . کوچ . کلک . کلیک . کلیک چشم . چپ . دوبین . دوبیننده . اخلف . کسی که یک چیز را دو بیند. احدر. کلاژ. کلاژه .کلاجو. کلاذه . لوش . لوچ . چشم گشته . (صحاح الفرس ). گشته کاینه . شاه کال . رنگ . صاحب آنندراج بنقل از منتخب گوید- آنچه مشهور است که احول فطری یکی را دو می بیند غلطاست مگر آنکه به نادر یافته شود اما احول که به تکلف چشم را کج کند اکثر اوقات یکی را دو بیند ، مونث آن حولاء،  به حولاء مراجعه شود

احياناً

گهگاه، اتفاقاً، احتمالاً، شاید، اگر​

احکام / اَحکام

جمعِ حُکم، آداب و رسوم، قوانین؛ مقررات، دستورها
احکام القرآن: کتاب در ذکر احکام که در قرآن آمده است

احکام / اِحکام

محکم کردن، استوار کردن، استواری، دقت، صحت 

احکام دینی

ترکیب عربی به معنی مقررات دین، مثلاً مقررات و اوامر دین مبین اسلام - فرامین و اوامر یک دین - شریعت یک دین. / هاشمیان​

احکام قرآنی

​???

احیاء

الف - جمع حَی - زنده ها، زندگان
ب - زنده کردن، زنده شدن، زنده گردانیدن، روح بخشیدن، روح دمیدن، آباد ساختن زمین به قدرت خداوند. زندگی​ (مصدر متعدی)

احیان
کلمۀ عربی ، جمع /حین/، به معنی وقت، هنگام - روزگار​​​​ (اسم زمان)
احیاناً

ترکیب عربی به معنی گاه گاه- گاهی اتفاقاً - گاهگاهی ​، اتفاقاً، تصادفاً، بدون توقع، دفعتاً

اخ

کلمۀ عربی به معنی برادر - دوست - همراه و همکار- جمع آن /اخوان/ است و /اخوت/ و /اخوه/ نیز از همان ریشه است.

اخ

کلمۀ دری که به حیث علامۀ ندائیه استعمال میشود، گاهی برای اظهار خوشی و گاهی برای نارضایتی ، مثلا- ا(خ دلم برآمد ) یا (اخ افگار شدم). / هاشمیان​

اخاذ

گیرنده، ستاننده، غاصب، اخذ کننده، رشوه گیر، باج گیر، رشوه ستان، رشوت خور، قاچاقبر

اخاذی

رشوه، رشوت، باج، عمل اخاذ، اخذ کردن باج و یا رشوه​ - با تهدید و زور یا حیله و نیرنگ از کسی پول گرفتن

اخبار

کلمۀ عربی
الف-  جمع خبر، هکذا روزنامه یا جریده ای که برای خواندن خریداری میشود. ب- مطلع ساختن - اطلاعات یا خبر ها را رساندن- مشوره دادن.  - (مصدر متعدی). / هاشمیان​

اخبار نویس

ترکیب عربی و دری به معنی شخصیکه اخبار را ترتیب میدهند - می نویسد - نماینده یا مدیر مسئول یک نشریه​

اخبار نویسی

ترکیب عربی و دری به معنی شغل یا پیشۀ نوشتن و ترتیب خبر ها - نماینده یا محرر یک جریده یا نشریه​

اخبارات

ترکیب عربی جمع خبر ها و اطلاعات و هم جمع خبر​

اخباری / اَخباری

ترکیب عربی و دری به معنی خبر ها و اطلاعات، مثلاً - نوشته های اخباری - سبک اخباری - شخص قصه گوی، روایات چی و افسانه گوی - در ارتباط به ابن الندیم (مولف الفهرست) و واقعات زمان او (که قرن دهم میلادی است)، به معنی مورخ - تذکره نویس - واقعه نگار وگزارش نویس. / هاشمیان​

اخباری / اِخباری

ترکیب عربی و دری به معنی خبری - خبر دهنده - اشاره کننده - وجه اخباری، وجه اشاری​

اخت

​اُخت-
الف- کلمۀ عربی به معنی خواهر، همشیره - جمع آن در عربی / اَخَوات /. / هاشمیان (اسم فاعل)
ب- مأنوس یا همدم. اخت گرفتن، یعنی با کسی اُنس گرفتن؛ عادت کردن، جور آمدن (مصدر لازم)

اختاپوت

​حیوان عظیم الجثهٔ بحری که در کنار دهن خویش پا ها یا بازوان بسیار دراز و قوی دارد، این حیوان جمعاً دارای هشت بازوی قوی و تنومند بوده و برای غواصان بسیار خظرناک میباشد

اختبار

​امتحان، آزمون، کسی را به خاطر توانائی ها و استعدادش امتحان کردند.، آگاهی، آزمایش . تجربت . ابتلاء. استخبار

اختتام

کلمۀ عربی به معنی پایان رساندن، ختم کردن، خاتمه دادن آخر، انتها، پایان، تمام، ختم، فرجام، نهایت​ که در ترکیبات - اختتام یافتن - اختتام دادن - اختتام بخشیدن و به اختتام رساندن استعمال میشود

اختتامی

​ترکیب عربی و دری به معنی انجام شده، ختم شده، آخرین ، مثلاً- جلسۀ اختتامی شورای ملی. / هاشمیان

اختتامیه

​اِختِمامیَه- ترکیب عربی و دری ؛ مؤنث /اختتامی/، به معنی آخرین، نهایی، مثلاً - بیانیۀ اختتامیۀ رئیس جمهور در لویه جرگه. / هاشمیان

اختر

کلمۀ باستانی آریائی که در زبان پهلوی /اختر/ و در زبان اوستا /اخترا / بوده و چندمعنی دارد- ستاره، کوکب، سیاره ، نجم- فال - پیشگویی -عید - در زبان ملی پشتو (اختر) عید را میگویند.
ستاره های که شب ها در آسمان به چشم میخورند در حقیقت آفتابی اند که در کهکشان ما موجود اند و هر کدام چندین سیاره دارند که به دور شان می چرخد​​

اختر شب گرد

​ترکیب دری به معنی ستاره ای که به هنگام شب در گردش میباشد، یعنی مهتاب

اختر شمار

ترکیب دری به معنی شخصیکه ستاره ها را شمار میتواند - ستاره شناس - اختر شناس- منجم. / هاشمیان

اختر شناس

​ترکیب دری به معنی شخصیکه ستاره ها را میشناسد - ستاره شمار -اختر شمار - منجم

اختر شناسی

اَختَرشناسی، سِتاره‌شناسی، نُجوم یا آسترونومی به دانش بررسی موقعیت، تغییرات، حرکت و خصوصیات فیزیکی و شیمیایی «اشیای آسمانی» از جمله ستاره‌ها، سیاره‌ها، دنباله‌دارها، کهکشان‌ها و رویدادهای آسمانی مانند شفق قطبی و تابش زمینهٔ کیهانی گفته می‌ شود که خاستگاه آن‌ها بیرون از جو زمین است. اخترشناسی با رشته‌هایی همچون کیهان‌شناسی، فیزیک، شیمی و فیزیکِ حرکت ارتباط تنگاتنگ دارد. اگر فقط ستاره‌ها مطالعه شوند به آن اخترشناسیِ ستاره‌ای گفته می‌ شود. / ویکیپدیا

اختراع

اختِراع-نو آوری، اکتشاف، چیزی را کشف کردن، نا پیدای را پیدا کردن، ایجاد کردن،  آفرینش، ابتکار، ابداع، نوآوری ​

اختراعات

جمع ِ اختراع، نو آوری ها، اکتشافات، چیزی های نو را کشف کردن​

اختراعی

​ترکیب عربی و دری به معنی از نو ساخه شده - خلق شده - طرح شده و در اصطلاح عامیانه به معنی ساختگی، مثلاً یک داستان ساختگی، یک دروغ ساختگی. / هاشمیان

اختری

اَختَری- ​ترکیب دری، یکی از مشتقات /اختر/ - فال بین - ستاره شناس - به حیث تخلص نیز استعمال میشود

اختصار

اِختِصار- کلمۀ عربی به معنی،
الف - کوتاه ساختن، تخلیص، کم کردن، مختصر ساختن، سبک کردن، کاهش دادن، باریک کردن - کوتاه سازی - خلاصه سازی - مخفف سازی، ادغام یافته (در دستور زبان) - تنقیص شده (در ریاضی)
ب - بسنده، اکتفا
 ج - اجمال، ایجاز. / هاشمیان

اختصاراً

​ترکیب عربی به معنی کوتاه شده - تنقیص شده - مختصر شده - خلاصه شده درعربی /بالاختصار/ - /مختصراً/ نیز نوشته میشود

اختصاری

اِختِصار- ترکیب عربی و دری به معنی تلخیص شده - مختصر شده - فشرده شده - در ترکیباتی از قبیل -علامات اختصاری - شکل اختصاری ، به کار میرود. / هاشمیان​

اختصاص

کلمۀ عربی به معنی خاص گردیدن- برگزیده شدن - تعیین - تخصیص - بخش - تقسیم - قسمت - وجه اختصاصی - تخصص دریکی از رشته های علوم و فنون - در ترکیباتی از قبیل -اختصاص دادن - اختصاص داشتن - اختصای یافتن به کار میرود ​

اختصاصی

​منسوب به اختصاص، خصوصی، مخصوص، وابسته به چیز مشخص، محرم، خاص

اختطاف

​کلمۀ عربی به معنی قبض کردن - با اعمال زور و قوه تصاحب و تصرف کردن - ربودن - گریزاندن - اطفال یا کلان سالان را به زور دزدیدن. / هاشمیان

اختطافچی

​آدم ربا، اختطاف کننده، کسی که به عنف یا تهدید و یا حیله شخص و یا اشخاص را به مقاصد سیاسی و یا مالی و یا جنسی برباید یا مخفی کند

اختفاء

اِختِفاء- پنهان شدن، پنهانکردن، پت نمودن، نهان کردن​

اختلاس
کلمۀ عربی به معنی پولی را پنهانی از جایی برداشتن - در دارایی و اموال دولت تقلب و سوء استفاده کردن - دستبرد زدن به مال ودارائی دولت از راه جعل و فریب​. / هاشمیان
اختلاسگر

​اختلاسکننده، دزد، رباینده، مختلس

اختلاط

​کلمۀ عربی به معنی آمیختن - در اصطلاح کیمیا چند ماده را بهم مخلوط ساختن - امتزاج - صحبت دوستانه داشتن
- در عربی /مخالطت/نیز گویند. مخلوط شدن، مذاکره کردن، صحبت و مکالمه، آمیزش، معاشرت، آغشتن، امتزاج، ترکیب، صحبت، گپ، گفتگو​. / هاشمیان

اختلاط اصوات

​مخلوط شدن صدا ها، آمیختن  آواز ها یا اصوات، آمیزشچند صدا

اختلاطی

​ترکیب عربی و دری به معنی معاشرتی - خوش مشرب - خوش اختلاط - خوش صحبت - خوش طبع

اختلاف

​اِختِلاف- کلمۀ عربی به معنی تفاوت - مشاجره - بحث - بی شباهتی - عدم شباهت - تفاوت کلی - تفاوت دید و نظر- ناسازگاری - دعوا داشتن - مناقشه داشتن - تفاوت در حساب - انشعاب - دوری ازهم دیگر - نظر مختلف از همدیگر داشتن. / هاشمیان

اختلاف فی مابین

​اختلاف بین دو شخص، تفاوت نظر بین دو شخص

اختلاف نظر

​دو نظر متفاوت، عدم توافق، مغایرت در اندیشه ها، ناسازگاری افکاردو فکر و اندیشۀ مختلف، نظریه های ضد و نقیض

اختلافات

​جمعِ اختلاف، تفاوت ها - مشاجرات-  بی شباهتی ها- عدم شباهت ها - ناسازگاری ها

اختلال

​اِختِلال- کلمۀ عربی به معنی آشوب - بی امنی - اضطراب - اغتشاش - بیقراری - مزاحمت - عدم شعور، مثلاً- اختلال دماغ یا خلل دماغ. / هاشمیان

اختلالات

​اختلالات، کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن به صیغه مذکرش اختلال می باشد. نابسامانی ها، آشفتگی ها، گدودی ها، آشوب ها، عدم استحکام، ناقراری، اغتشاش، هرج و مرج

اختناق

کلمۀ عربی به معنی فشردگی زیاد در اجتماع - خفگی اجتماعی- خفه سازی اجتماعی - حالت خفقان آور اجتماعی - اختناق رحم یکتوع بیماری زنانه است. / هاشمیان

اخته

​الف- کلمۀ ترکی که در سانسکرت نیز رائج بوده، به معنی در سرکه و سیر و مرچ و نمک مخلوط ساختن مثلاً- گوشت کباب را اخته کردن
ب- در عرف عامیانۀ دری به معنی خصی شدن هم رائج است، مثلاً - گاو یا گوسفندی را خصی کردن.  مردی که خایه اش را کشیده باشند. خواجه ها را که در دربار های پادشاهان مسئوول حرم سرا ها بودند، همیشه اخته می کردند. نامرد نیز معنی می دهد. اخته کردن فعل آن است؛ کشیدن خایه. این کلمه از ترکی به زبان ما آمده است! مرد را که صاحب اولاد نشود هم اخته می گویند. زنی را که صاحب اولاد نشود سنده می خوانند / هاشمیان

اخته‌شده

​خصی شده

اختيار

​اِختِیار-  آزاد بودن در انجام دادن کاری؛ مختار بودن، برگزینی، گزینش
(فلسفه) [مقابلِ جبر] آزادی انسان در انجام دادن کاری یا ترک آن

اختیار

اِجتِیار- کلمۀ عربی به معنی برگزیدن - پسندیدن - در کاری یا امری آزادی و تسلط داشتن - صلاحیت انتخاب را داشتن - صلاحیت - قدرت - در ترکیباتی از قبیل اختیار فرمودن -اختیار کردن (نمودن) -اختیار داشتن - اختیار دادن استعمال میشود

اختیاری

​ترکیب عربی و دری به معنی مجاز - دل بخواه - ارادۀ آزاد - ارادی - داوطلبانه - با میل - درتضاد با /اجباری/. / هاشمیان

اخذ
اَخذ- کلمۀ عربی به معنی چیزی را گرفتن یا دریافت نمودن - در ترکیباتی از قبیل اخذ شدن ، اخذ کردن (نمودن) استعمال میشود. / هاشمیان
اخراج

​کملۀ عربی به معنی برون راندن - برون ساختن - برون کردن - تبعید شدن - این کلمه با تغییر تلفظ ( فتح همزه) در زبان عربی به معنی جمع خرج و خراج معنی دارد، اما به این معنی در افغانستان استعمال نمیشود

اخراجات

​اِخراجات- ترکیب عربی، جمع اخراج، اما در افغانستان به معنی مَخارِج - صرف پول - مصارف پولی و مالی - هکذا در قدیم به معنی صادرات، استعمال میشد. / هاشمیان

اخراجی

​منسوب به اِخراج، اخراج شدگان یا تبعید شدگان سیاسى تبعیدى

اخروی

​اُخروی- ترکیب عربی به معنی آنچه به آخرت تعلق داشته باشد - آن جهانی ، مثلاً- توشۀ اخروی هر مسلمان ایمان او به وحدانیت خداوند است. / هاشمیان

اخری

​کلمۀ عربی؛ مونث آخر ، به معنی - آن دیگر - بعدی - دومی - آخرین - بعد از حیات - دنیای دیگر - آخرت -عقبی. / هاشمیان

اخشم
اَخشَم- خشم کسیکه  بوى کرده نمی تواند، کسى که حس شامه ندارد، آن بینى که به سبب بیمارى حس بوئیدن را از دست داده باشد و تنواند تشخیص بو کند. به اهتمام مسعود فارانی 
اخص

​اَخَص- کلمۀ عربی به معنی بسیار خاص، بسیار مخصوص - بسیار استثنایی- بسیار دقیق - صریح - مختص - درحاشیۀ بعضی پاکتها نوشته میکنند - اخص الخاص، یعنی بسیار سری که باید شخص مرسل الیه آنرا باز کند- متضاد /اعم/. / هاشمیان

اخضر
به معنی سبز ، سر سبز ،  مانند جنگل اخضر ، الذی جعل لکم من الشجر الأخضر ناراً. (قرآن  80/36) . بحر اخضر بخش از اقیانوس هند است که این بخش  بحر به آب رنگ سبز مشهور است
اخطار / اَخطار
الف - کلمۀ عربی، جمع /خطر/، به معنی بیم - ترس - هراس - در زبان دری اصطلاح /خطرناک/ هم رائج است
ب - گوشزد، تهدید، مطلع ساختن
اخطار / اِخطار

کلمۀ عربی به معنی آگاه کردن - گوشزد کردن - آگهی، اخطاریه، هشدار، مطلبی را که فراموش شده به یاد کسی دادن. / هاشمیان​

اخطار نامه

​تحذیر نامه، هوشدار خط، اعلامیه، اعلام نامه، اشاره، زنگ خطر، آهاگی جدی

اخطاریه

مؤنث /اخطاری/، به معنی آگاهی یا یادداشت تحریری بکسی دادن، اخطارنامه - ورقه‌ ای که به‌ وسیلۀ آن مطلبی را از راه قانونی به کسی یادآوری می‌ کنند

اخططاف

اِخطِطاف-  خَطف- ربودن، دزدیدن، سرقت، انتزاع، غارت، گرفتن، غصب کردن، ​پنهان کردن، اِمتلاس به سرعت قاپیدن، خیره کردن چشم 

اخفاء / اَخِفاء

جمع خفیف -
الف - اندک، جزئی، نحیف
ب - سبک ها، روش ها ، طریقه ها​

اخفاء / اِخفاء

نهفتن، پنهان کردن، نهان کردن​، پت کردن، از چشم دور کردن، رازداری، اسرارنگهداری​

اخفاس

زشت گفتن بسیار، ریختن آب در شراب یا مزج شراب با آب​

اخگر

اَخگَر- ه معنی خاکستر ذغال روشن - ذغال آتشین - قوغ آتش - به حیث تخلص نیر به کار میرود. / هاشمیان​

اخلاء / اَخِلاء

 جمع خِلو. مردان فارغ و بری. مردان بی زن و زنان بی شوهر

اخلاء / اِخلاء

خالی یافتن . خالی کردن ، کسی را در خلوت بردن. خالی شدن ، در جای خلوت و بی مزاحم افتادن ، خلوت کردن

اخلاص

 الف - خلوص نیت، پاک بودن، بی‌آلایشی
ب- عبادت خداوند با خلوص نیت
ج- (تصوف) توجه کامل سالک به خداوند
د- صدودوازدهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای چهار آیه، توحید​. برای تفسیر و توضیح بیشتر سورۀ اخلاص مراجعه شود به معلومات بیشتر

اخلاص کیش

​ترکیب عربی و دری به معنی شخص صادق - ارادتمند - خیرخواه - اخلاص مند

اخلاص کیشی

​ترکیب عربی و دری به معنی صداقت - ارداتمند بودن - خیرخواه بودن - اخلاص مندی

اخلاصمند

پساوند "مند" را پساوند تملیکی گویند یعنی هر کلمه ای که در اخیر خود پساوند "مند" را دارا باشد، صاحب و مالک همان حالت و معنی است، 
اخلاصمند یعنی بااخلاص، مخلص،
ارادت پیشه، ارادتمند، صدیق، صمیمی، یکدل، یکرو

اخلاصمندانه

مخلصانه، ارادتمندانه، صدیقانه، کریمانه

اخلاط

​اَخلاط- کلمۀ عربی،
الف- جمع خِلط، اما مفرد آن که /خلط/ باشد مورد استعمال نمیباشد - به معنی آب و رطوبت جمع شده در بدن - در علم طب قرون وسطی یکی از چهار آبگونه در بدن انسان که طبایع چهارگونه را از آنها میدانستند، یعنی - خون ، بلغم، صفرا، سودا - بلغمیات در بدن انسان
 ب- گروه آمیخته از هرگونه مردم. / هاشمیان

اخلاف / اَخلاف
کلمۀ عربی، جمع خلف، به معنی جانشینان - بازمانده گان - اولادی که از یک شخص باقی می ماند
اخلاف / اِخلاف

الف - بوی گرفتن دهان چنانکه از روزه، بوی دهن، بوی دهن بگردیدن، بوی دهن برگرداندن (اسم - صفت)
ب -  وعدۀ دروغ دادن؛ دروغ کردن وعده،  خلف وَعده. وعده خلاف کردن

اخلاق

کلمۀ عربی ، جمع خلق، به معنی خوی و خاصیت- مجموعهٔ سجايای پسنديده و رفتار و اطوار یک شخص - مزاج، حالت و طبیعت یک شخص - پرهیزگاری، تقوا ، عفت و فضیلت یک شخص - علم اخلاق یا اخلاقیات - واصطلاحات خوش اخلاق - بداخلاق - خوش اخلاقی و بد اخلاقی نیر رائج میباشد​

اخلاقاً

ترکیب عربی به معنی از روی اخلاق - به اساس اخلاق - به قرار معیار های اخلاقی. / هاشمیان​

اخلاقی

ترکیب عربی و دری به معنی دارندۀ اخلاق و اطوار خوب - شخص با تهذیب، -پرهیزگار - با عفت - بافضیلت

اخلاقیات

جمع اخلاقیه، مؤنث اخلاقی، [روان‌شناسی] شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعۀ محتوای دیدگاه‌های اخلاقی و طبیعت آنها می‌پردازد

اخلاقیون

ترکیب عربی، جمع اخلاقی، که در عربی /اخلاقیین/ نیررائج است؛ به معنی گروهیکه معیار های اخلاقی را رعایت میکنند- این معیار ها در چهار ستون بالا ارائه شده اند. / هاشمیان​

اخلال

​اِجلال- کلمأ عربی به معنی خلل آوردن - اخلال کردن در کاری - اضطراب - آشوب - اغتشاش- اختلال - بینظمی - تخریب - خرابکاری - کارشکنی. ض به ارتباط امنیت -اخلال امنیت به معنی برهم زدن امنیت بطور قصدی و عمدی. / هاشمیان

اخلالگر

​ترکیب عربی و دری به معنی کارشکن، مخل، مخرب، شخصیکه آشوب و اغتشاش را برانگیزد - آشوبگر

اخلالگران

جمعِ اخلالگر، به معنی اشخاصیکه آشوب و اغتشاش را برانگیزند - آشوبگران

اخلالگرانه

​ترکیب عربی و دری به معنی آشوبگری قصدی - اغتشاس وبد امنی را قصداً دامن ردن

اخلالگری

​ترکیب عربی و دری به معنی آشوب، اُغتشای و بد امنی ایجاد کردن، خرابکاری، کارشکنی. / هاشمیان

اخم

پیشانی ترشی، بدخوی روی دودکرده مثلا از شنیدن سخنانی  پیشانی اش ترش شد، رویش دود کرد، یا بد خوی شد​

اخوات
​کلمۀ عربی، جمع /اُخت/، به معنی خواهران - خواهر ها، یا اخوات سلطان = به خواهران شاه.
به اهتمام مسعود فارانی
اخوان / اَخوان

کلمۀ عربی ، به معنی دو تا /اَخ/، دو برادر​

اخوان / اِخوان

کلمۀ عربی، جمع / اَخ/ ، به معنی برادر ها - خود را بنام های مختلف از قبیل - اخوان سلطنت (برادران پادشاه) - اخوان صدق (برادران حقیقی) - اخوان صفاء (برادران صمیمی) . برادران . دوستان . برادر خواندگان

اخوان الصفا

​ترکیب عربی به معنی یک گروه مذهبی و سیاسی دانشمندان اسلامی مربوط به تمایلات فکری مکتب اسماعیلیه در قرن دهم میلادی در بصره که آ ثار و تفاسیر متعددی نوشتند برای نزدیک ساختن دین با فلسفه - آنها خودها را /اخوان الصفا/ و /خلان الوفا/ می نامیدند که ترجمۀ آن (برادران صمیمی و دوستان وفادار - متعهد) میباشد. این گرایش درافغانستان نیز درقرن پنجم هجری توسط ناصر خسرو قبادیانی بلخی آورده شده بود- موصوف که شاعر و فیلسوف نامدار افغان از ولایت بدخشان و مؤلف (سفرنامه) میباشد، در بازگشت از حج به مصر رفته و مدتی با گروه فاطمی در مصر شناخت و معاشرت داشته و این گرایش را با خود به بدخشان آورد وبه حیث خلیفۀ این گرایش در شمال افغانستان شناخته میشد- امامردم سنی مذهب افغانستان گرایش و طریقت او را نپذیرفتند و ناصرخسرو در انزواء قرار گرفت تا آنکه وفات یافت و در (یمگان) بدخشان دفن شده ، مزار او زیارتگاه عام است. / هاشمیان

اخوان المسلمین

برادران مسلمان - نام جمعیتی که توسط حسن البنا در سال 1928 در مصر بوجود آمد و هدف آن احیای شعائر دین و ایجاد وحدت اسلامی بود. این جنبش در سال 1954 قصد ترور عبدالناصر به علت نزدیک شدن او به غرب را داشتند که در نتیجه سازمانشان منحل و سرانشان اعدام شدند​

اخوانيت

​برادری، اخوت، دوستی دو برادر

اخوانی

ترکیب عربی و دری به معنی گروه مربوط به برادران اخوان و یا مربوط به گروه اخوان المسلمین

اخوانیات

ترکیب عربی، جمع /اخوانیه/ ، که به عوض مکاتبات اخوانیه یا مراسلات اخوانیه(مراسلات دوستانه) بکار میرود. / هاشمیان​

اخوت / اُخوَت

​(اُ خ وّ وَ ت) با تشدید حرف (واو) کلمۀ عربی به معنی برادری - برادرگری - دوستی. / هاشمیان

اخوت / اِخوَت

​کلمۀ عربی، جمع /اَخ/، (بعضی قاموس نگاران غربی - فارسی گفته اند که /اخوان/ برادران مولود از عین پدر و مادر میباشند - اما /اخوت/ برادران مولود از عین پدر و مادر نمیباشند - (بقرار گفتۀ محمد معین در مجمع البیان). / هاشمیان

اخوی

​کلمۀ عربی، الف- از مشتقات /اَخ/ و/اخت/، به معنی برادرانه - خواهرانه. ب- کلمۀ عربی وغیرمعیاری، به معنی برادرم - برادرمن - برادر. / هاشمیان

اخير

آخری، آخرین، پایانی، تازه، جدید، مقابل آغازین، اول

اخی

​کلمۀ عربی به معنی برادرم - برادر - در قدیم نام جمعیت اجتماعی، سیاسی و تصوفی موسوم به (جوان مردان)، (فتیان) - گروه جوانان و سخاوتمندان که خود ها را /اخی/ میخواندند. / هاشمیان

اخیار

​اَخیار- کلمۀ عربی، جمع /خَیِر/ ، به معنی خیر خواهان -مسلمانان خوب

اخیار

​جمع خیر، خیر ها، نیکی ها، خواص یا خاص ها
- نیکان، برگزیدگان، نیکویان، نیکوتران

اخیر

​کلمۀ عربی به معنی انجام - نهایت  - آخری - آخرین - تازه - جدید

اخیر الذكر
اخیر الذکر

​ترکیب عربی به معنی آخری - عقب تر - در آخر گفته - یاد شده پس از همه. در زبان دری وقتی دو نام گرفته شود، مثلاً احمد و محمود، نام دوم را اخیرالذکر خوانند

اخیراً

​کلمۀ عربی، این شکل استعمال جدید این کلمه است در زبانهای عربی و دری - به معنی- در نهایت - در انجام - به تازه گی - درین اواخر. / هاشمیان

اخیرالذکر

​در آخر گفته شده، پس از همه یادشده، مقابل/ سابق الذکر

اخیه

​یک کلمۀ قدیم عربی به معنی جوان - جوانمرد. / هاشمیان

اد

​پسوند زبان دری که به شکل /د/ نوشته میشود و در اخیر صیغۀ امر فعل قرار گرفته معنی کلمه را تغییرمیدهد، مثلا - خور - خورد / رو - رود / زن - زند/ بین - بیند/ - ده - دهد / شو - شود - گِر - گرید / گیر - گیرد /. / هاشمیان

اداء

کلمۀ عربی به معنی تادیۀ قرض - ادای نماز - ادای وظیفه - ادای فریضه​ - به‌ جا آوردن - گزاردن - انجام دادن - ادای تلفظ صحیح. مثلاً- ادای کلمه - ادای عبارت - عشوه و دلبری یک زن ، مثلاً- اعشوه و ادای زن. / هاشمیان

ادات

الف - حروف، علامات - دستگاه، افزار، اسباب، جزء (اجزاء) ابزار، آلت، انجام دادن , ايفاء کردن، اجراء کردن تکميل کردن، آلۀ دست، به صورت ابزار درآوردن، لوازم آشپزخانه، وسايل، ظروف​
ب- (ادبی) کلمه‌ای که به‌تنهایی معنی مستقلی ندارد: ادات شرط
جمع آن  اَدَوات

ادات استفهام

​ابزار استطلاع، وسیلۀ استفسار، افزار  پرسش، ابزار سوال، ادات استفهام یعنی کلمه ایکه بدان طلب فهم و دریافت کنند مانند:
آیا و چرا و برای چه و چه و چون و چند وغیره

ادات تشبیه

​ کلمه ایست ماننده کردن چیزی را بچیزی و صاحب غیاث اللغات گوید: لفظی که بر تشبیه دلالت کند چنانکه در دری لفظ چون و چو و مانند آن. و آن درلغت عرب «کاف » و «کاءَن َّ» و «مثل » و «شبه » و امثال اینهاست و در درس لفظ «چون » و «مانند» و «بسان » و «گوئی » و «ون » و «وان » و «گوئیا» و امثال اینهاست

ادارات

​جمعِ اداره، دفاتر، لطفاً به کلمۀ «اداره» مراجعه نمائید

اداره

دفتر، مکانی اداری را گویند که افراد مختلف تحت عنوان وظیفۀ فردی در یک ناحیۀ تجارتی، در آن فعالیت می کنند. اداره یک نظام اجتماعی میباشد که مبنی بر روش ها و شالوده های خاصی برای هدف یا اهداف معین بنا گردیده باشد.
در اداره پروسه ای در کنار هم قرار دادن افراد جهت سهولت، در کارِ رسیدن به هدفِ تعیین شده ای مورد نظر که مرام آن مؤثریت و مثمریت استفاده از منابع مختلف برای نتیجۀ قناعت بخش جوانب ذیدخل است، ایجاد و عملی می گردد

اداره احصاییه

​دفتر و یا محل ثبت و راجستر احوال شخصیه و کشوری

اداره چی

​اداره کننده، منیجر، سازمان دهنده

اداری

​اِدارِی- ترکیب عربی و دری به معنی تمام مسائل مربوط به اداره، از مدیریت و رهنمایی گرفته تا کنترول و سرپرستی آن - اجراآت اداری. / هاشمیان

ادام الله

​ترکیب عربی به معنی خداوند طولانی داشته باشد حیات مرا، قدرت مرا - ثروت مرا و.../ هاشمیان

ادامه
کلمۀ عربی به معنی جاودان - ابدی - دایمی - امتداد - طولانی ساختن - دنباله رفتن - تعقیب نمودن -پیوست دادن. / هاشمیان
ادامه دادن

​دنبال کاری را گرفتن، پیش بردن، دوام دادن، سماجت کردن، تأکید کردن، اصرارکردن، توسعه دادن، طولانی کردن، ابقا کردن

ادامه دار

​پایدار، ماندگار، دوامدار، ماندنی، مستدام

ادای کلمات

​تلفظ کلمات، درست ادا کردن لغات یا کلمات

ادب

کلمۀ عربی که جمع آن آداب است، به معنی نزاکت - فروتنی - تواضع - تربیت - طرز معاشرت - آراسته - مهذب - تدبیر - تمدن - دانش -در ترکیباتی از قبیل ادب آموختن - ادب پذیرفتن - با ادب - بی ادب - به معنی تربیت یافتن در ترکیباتی از فبیل ادب شدن - ادب کردن - ادب یافتن - در ادب و ادبیات به معنی ادب آموختن - ادب پروردن ، استعمال مبشود. / هاشمیان​

ادب پرور

​مشوق ادب، مروّج فرهنگ، دوستدار دانش و فرهنگ

ادباء

اُدَباء- جمع أدیب، ادب دارندگان . ادب دهندگان، دانشمندان، دارندۀ قلم نویسا، اهل قلم، مردمانی که دارای أدب و فرهنگ اند، ادیبان، مؤدبان​

ادبار

اِدبار- کلمۀ عربی، ضد اقبال، طالع و سعادت - به معنی کم طالعی - بدبختی - نگونبختی - شوربختی - ورشکست - در قدیم - مفلوبیت - شکست خورد​گی - پشت گردانی - در ترکیباتی از قبیل - ادبار آمیز - ادبار آور که ضد آن اقبال امیز است، استعمال میشود. / هاشمیان​

ادبی

 آگنده از ادب، مملو از ادب، صنایع ادبی در ادبیات دری به کار بردن فنونی را گویند که رعایت آنها بر جلوه‌ ها و جنبه‌ های زیبائی و هنری سخن و یا نوشته بیا‌فزاید. البته صنایع ادبی شامل دو دسته تناسب‌ هائی صوتی و معنائی می باشد​

ادبیات

کلمۀ عربی، جمع /ادبیه/ وهمچنین جمع /ادب/ ، به معنی آثار ادبی، آثار نوشته شده و چاپ شده (منثور و منظوم) - دانستنی های ادبی ( فنون ادبیه - علوم ادبیه) که بعداً بعوض آنها اصطلاح اجتماعیات به کار رفته است

ادبیات شناسی

ترکیب عربی و دری - این اصطلاح که از نظر لغوی معنی دانش ادبی دارد، بعد از سال 1960 در افغانستان به مطالعات ادبی تبدیل شده است. / هاشمیان​

ادبیات منظوم

ادبیات منظوم به گفته ها و نوشته های اطلاق می گردد که سطر های آن از روی تعریف و از روی انضباط با نظم خاصّی آرایش یافته باشد. و از نوعی ترتیب و سلیقه برخوردار باشد، مثل شعر عروضی ، غزل ، مثنوی​

ادبیات کلاسیک

ادبیات کلاسیک رمز ماندگاری و جاویدانگی ادبیات در یک جامعه و ملت است. زیرا  ادبیات زبان فرهنگ یک ملت است و فرهنگ هر ملت متشکل از تفکرات، آئین ها، آداب و رسوم مردم آن است. یعنی برخلاف تصور عامه که ادبیات را دانستن معنی لغات مهجور و از بربودن اشعار بزرگان محدود می کنند، ادبیات خاصتاً ادبیات کلاسیک یک جامعه آشنائی با چگونگی فهم اقوام و اقشار مختلف جامعه است. یعنی اولین ارزش مطالعۀ ادبیات کلاسیک آن است که به ما کمک می کند که با زبان قشر همان جامعه آشنا شویم و از این راه به تفکر آنها راه پیدا کنیم​

ادخال

اِدخال- کلمۀ عربی به معنی داخل شدن - درآمدن - چیزی را دربین چیزی گذاشتن - دخول، ورود، مقابل / اخراج

ادرار

​کلمۀ عربی به معنی بول - در زبان عامیانه شاش - پیشاب - آبیکه از راه جهاز تناسلی از بدن خارج میشود - در قدیم به معنی بسیار سخاوتمندانه دادن. / هاشمیان

ادرارآور

​موادی هستند که با اثر بر روی گرده باعث افزایش جریان ادرار و افزایش حجم ادرار انسان می‌ شوند. میوه‌های حاوی آب فراوان مانند تربوز، گیاهان دارویی مانند بابونه، ریشه شیرین بیان، سنبل خطائی و داروهای مدرر یا دیورتیک‌ها مانند فورزماید از جمله مواد مُدِر (ادرارآور) هستند

ادراک

​کلمۀ عربی، به معنی درک، احساس - مشاهده - دریافت حسی - تشخیص. جمع آن ادراکات

ادراکات

​جمعِ ادراک، به کلمهٔ «ادراک» مراجعه شود

ادراکمند

​اِدراکمَند- بادرک. عاقل. فهمیده. هوشیار. ذکی و...

ادرنالین/آدرنالین

ترشحات هورمونی است که یوسیلهٔ گرده ها مخصوصاً در حالات ترس، وحشت و تنش خون بدن تولید گردیده و به سرعت ضربان قلب را بالا برده و جریان خون را در بدن سریع میسازد

ادریس

​اِدریس- کلمۀ عربی که در زبان عبرانی به شکل /اِنوخ/ ، به معنی صمیمی - فداکار- مخلص، بوده و در بایبل نیز آمده - یک نام قدیم عبرانی است که در کشور های مسلمان نیز به حیث نام مردانه استعمال میشود. / هاشمیان

ادعاء

دعوی کردن ، حق خواستن (خواه حق و خواه باطل ) دعوی کردن بالای کسی دعوی کردن بر چیزی و یا بر مال کسی، مطالبه، تقاضا، توقع، خواست


ادعانامه

​کیفرخواست، (حقوق) نوشته‌ ای که څارنوال به محکمه می‌ دهد و در آن برای کسی که مرتکب جرمی شده درخواست مجازات می‌ کند

ادعیه

​کلمۀ عربی /ادعیة /، به معنی جمع دعاء - دعاء ها

ادغام

کلمۀ عربی به معنی آمیزش - بهم آمیختکی - پیوستگی - افزایش - الحاق - مدغم شدن،ر  مخلوط شدن- منحل شدن، به هم در آمیختن، در دستور زبان عربی به معنی بهم پیوستن دو صوت صامت مشابه به یکدیگر که مصوت مابینی را از بین میبرند و به قسم دو صامت به طور مشدد تلفظ میشود ، مثلاً - متشتت - مشدد- این وضع مخصوص کلمات زبان عربی است و در دستور زبان عربی اصطلاحات /شد/ و /مد/ برای آن دارند - هکذا در دستور زبان دری مفهوم /ادغام/ به نوع دیگر رائج است - وقتی از دو جملۀ ساده یک جملۀ مرکب ساخته شود، مثلاً - احمد به کوچه رفت - کوچه خطرناک بود - احمد به کوچۀ خطرناک رفت - اینرا /ادغام/ خوانند. / هاشمیان

ادله

​کلمۀ عربی، جمع دلیل، دلایل نیر جمع آن است - آن شواهد و اسنادی که برای ثابت کردن مطلبی ارائه شود - حجت - برهان

ادلۀ فقهی

​ادلۀ فقهی: کلمه جمع بوده و مفرد آن دلیل می باشد. ثبوت ها، برهان ها و حجت های فقهی که حکم یک مسئله را از نګاه شریعت توضیح و بیان می دارد که عبارت از چهار اصل می باشد. قرانکریم، احادیث یا سنت نبوی، اجماع امت و قیاس یا عرف. باید ګفت که دلیل با علت یک تفاوت عمده دارد. دلیل چیزی است که از طریق علم، عقل و منطق به صحت آن پی برده شده و شک را به یقین تبدیل می نماید، ولی علت، تعبیر و تشریح آن حکم شرعي است که از جهت مصالح و مفاسد آن بیان می دارد (اسم معنی)

ادمان

​اِدمان- کلمۀعربی به معنی عملی را به طور مداوم انجام دادن - تمرین کردن - حرکات سپورتی انجام دادن - تمرینات اتلتیک یا ادمان آزاد

ادمیرال

​کلمۀ انگلیسی به معنی امیرالبحر - جنرال انگلیس در رأس قوای بحری و کشتی های جنگی

ادنی (ادنا)

​کلمۀ عربی بیانگر مدارج مقایسی، مثلاً - پایانتر - نازلتر - دارای کیفیت نازلتر و خرابتر - خسیس تر. / هاشمیان

اده
اُده: در معنی رمز و تسلط است شبیهه هیپنوتیزم یا خواب آوری مصنوعی. چنانکه در کشور های مانند افغانستان، پاکستان و هند کسانی زندگی می کنند که اُده مار را دارند. این بدان معنی ست که می توانند مار را با خواندن اوراد و گاهی با نواختن توله اسیر و خصوصیات طبیعی آنرا موقتاً زائل کنند، بدون آنکه از جانب مار گزیده شوند. و یا کسانی وجود دارد که سوزش مار گزیده و یا گژدم گزیده را با خواندن دعاهائی تسکین می بخشند، یعنی اُده مار و گژدم را دارند.
و اما در اجتماع افراد دیگری اُده سِحر کردن مردم را دارا می باشند، مثلاً احزاب ویرانگر که مملکت را به تباهی برند، لاکن مردم را چنان اُده کرده اند یا به خواب مصنوعی برده اند که خیر و شر خود را نمی بینند و هنوز هم به دنبال این احزاب می روند.
ادهم

​کلمۀ عربی به معنی سیاه - تاریک - اسپ یا شتر سیاه و تاریک. به حیث نام مردانه نیز استعمال میشود

ادوات

​اَدَوات- کلمۀ عربی، جمع /ادات/ ، به معنی آلات، ابزار، ادات، افزار، وسائل

ادوار

​کلمۀ عربی ، جمع /دور/ یا /دوره/، به معنی نوبت - وار، مثلاً - ادوار تأریخی - وارم که رسید قصد خود را میگیرم. / هاشمیان

ادواری

​ترکیب عربی و دری، به معنی نوبتی - وار به وار - مریضی ادواری یا جنون ادواری. / هاشمیان

ادویه

​کلمۀ عربی، جمع /دوا/، مواد ساخته شده توسط دواسازان که در طبابت برای معالجۀ مریضان داده میشود

ادویه جات

​ترکیب عربی و دری به معنی /دوا ها/ و /دارو ها/ - کلمۀ /جات/ یک رسم جمع غیر معیاری است که اصل آن در عربی /آت/ میباشد -هرگاه همین /آت/ در پسوند با کلماتی واقع شود که با صوت /هه هوز/ یا /ی/ مختوم باشند، مثلاً - میوه - هزاره - سبزی، در آنصورت به منظور رفع ثقلت در تلفظ ، یک تغییر صوتی رخ میدهد و /میوه جات/ - /هزاره جات/ - /سبزی جات/ نوشته و خوانده میشود. این نوع تغییرات صوتی در همه زبانها که وامگیری صورت گرفته و به مشاهده میرسد -کلمات عربی مختوم با (هه هوز)، از قبیل اسلحه - قریه ، نیز در زبان دری با رسم جمع /جات/ ترکیب میشوند

ادویه فروش
دواخانه والا​، دوا فروش
اديان

​جمع دین، کیش ها، آیین ها

ادیان

​کلمۀ عربی، جمع /دین/، به معنی عقیده و گرایش به وحدانیت - ادیان سماوی که به موجودیت خداوند ایمان دارند عبارتند از یهودیت - مسیحیت - اسلام - دین بودایی خداوند را از طریق بت های ساخت دست بشر می پرستد و می شناسد- گروه های دیگر دین و عقاید مختلف دارند / هاشمیان

ادیب
کلمۀ عربی ، جمع آن /ادبا/، به معنی دانا -عالم - مهذب- با تربیت - مودب - زیرک - زرنگ - شیک - شخص ادیب و دانشمند - معلم - مربی- مدرس
ادیبا

​ادیبا نام دختر است . ادیبا به معنی دختر دانشمند ، باادب، بافرهنگ ، با کمالات ، آراسته به ارزش های اخلاقی، آداب دان

ادیبانه

​ترکیب عربی و دری به ارتباط کلمات شاعر و نویسنده که مثلاً گفته شود -شاعرانه - ماهرانه - استادانه - مبتنی بر معیار های ادبی - شیوۀ ادیبانه - محافل ادیبانه. / هاشمیان

ادیبه

​کلمۀ عربی، مونث /ادیب/، به معنی زن مودب، دانشمند -آگاه از مسائل ادبی - به حیث نام زنانه نیر به کار میرود

ادید

الف ــ نالیدن، ناله و فریاد کردن، شیون ، چیغ زدن، سر و صدای از فرط غم
ب ــ سختی و مشکلات ، شدید، سخت، و مصطلح است شدیدا ً ادید، یعنی بسیار سخت​

اذان

کلمۀ عربی به معنی دعوت به نماز ، آگاهی دادن و خبر کردن مردم برای ادای نماز - کلمات مخصوصی به زبان عربی که در ساعات‌ معیّن برای فراخواندن مردم به نماز با آواز بلند ادا می‌ شود​

اذعان
کلمۀ عربی به معنی گردن نهادن - اعتراف کردن - قبول کردن - اقرارکردن - پذیرفتن - اعتراف، اقرار، تائید، تصدیق، گواهی، معترف
اذن / اُذُن

​ گوش

اذن / اِذن

کلمۀ عربی به معنی اجازه - اجازه خواستن - رخصت خواستن - رخصت، اجازه که در ترکیباتی از قبیل -اذن خواستن - اذن دادن - اذن داشتن -اذن گرفتن - اذن یافتن استعمال میشود​

اذهان

کلمۀ عربی ، جمع /ذهن/، به معنی قوۀ دماغی یا باطنی که مطالب را درحافظه به یادگار نگاه میدارد- فهم - درک - دریافت

اذواق

کلمۀعربی، جمع /ذوق/، به معنی چشیدن - سلیقه - طبع - خوشی - پسند​

اذکار / إذکار

استدعا، دعا کردن، ورد نمودن، یاد کردن​

اذکار / اَذکار

کلمۀ عربی، جمع /ذکر/، به معنی تذکر، تذکرات، ذکرها، اوراد، یاد کردن - ثنا و ستایش خداوند را به هنگام نماز به جا آوردن، دعا کردن، استدعا- ورد یا اوراد خواندن​

اذیت

کلمۀ عربی به معنی آزار- اذیت - صدمه - زیان - ضرر- خسارت - آسیب - زیان - خار زدن - خلق تنگ ساختن​

ار

​مخفف (اگر) یکی از ادات اتصالی زبان دری و از مشتقات کلمۀ /اگر/ است

ارائه
کلمۀ عربی به معنی نمودار کردن - نمایش دادن - به حروف برجسته چاپ کردن - ابراز کردن - حالی کردن - ظاهر ساختن - معرفی کردن - پیشکش نمودن - در قانون و محاکم به معنی تقدیم کردن یک دعوا یا یک دوسیه به یک محکمه
ارابه
تایری که در گادی بایسکل موتر و دیگر وسایل نقلیه به کار میرود ، چیزیکه به حالت دورانی در حرکت است، چرخ مدوری که سبب آسانی حرکت یک وسیلۀ نقلیه می گردد. 
به اهتمام مسعود فارانی
ارابۀ جنگی

​عراده های مخصوص که در قدیم توسط اسپ رانده میشد و در جنگ به کار میرفت - معادل لاتین آن (چریوت) است

اراجیف

​اَراجِیف- جمع ارجاف - کلمۀ عربی، جمع /ارجوفه/ و /ارجاف/، به معنی اخبار خوفناک و ساختگی - معلومات غلط، شایعات بی اساس، سخن چینی، پارسی مارسی،  شایعات بی پرو پا، بد گوئی، بیهوده، ترهات، شایعات، مهملات، هرزه گویی ها، یاوه سرائی ها

ارادت

کلمۀ عربی که درعربی /ارادة/ نوشته میشود، به معنی صمیمیت - اخلاص - سرسپردگی، صمیمیت، دوستی از روی اخلاص و بی ریایی - قلب پاک و صمیمی داشتن - گرایش و اخلاص تصوفی یا مذهبی یا تعصب داشتن. اخلاص، خلت، دوستی، آهنگ، خواست، قصد، مشیت، میل

ارادت پیشه

​ترکیب عربی و دری به معنی صمیمی - خوش قلب - انسان با حرارت - باذوق - باغیرت - ترکیبات ارادتمند و ارادت کیش نیز رائج است

ارادتاً

​ترکیب عربی به معنی قصدی -داوطلبانه, اختیاری, ارادی, به خواست

ارادتمند

​اِرادَتمَند- اخلاصمند، مخلص، آن که ارادت می ورزد، دارای صمیمیت و دوستی بسیار

ارادتمندان

​جمعِ اردتمند، اخلاصمندان، مخلصین، آنان که ارادت می ورزند

ارادتمندانه

اِرادَتمَندانَه- اخلاصمندانه، صمیمانه، دوستانه​

اراده

اِرادَه- تصمیم، خواست، عزم، غرض، قصد​​ - نیرویی ارادی و نفسانی که شخص را برای رسیدن به هدف وادار به انجام عمل می‌ کند

ارادۀ آهنین
ارادی

​کلمۀ عربی به معنی قصدی - اختیاری - آگاهانه، مثلاً رفتار ارادی

اراذل

​کلمۀ عربی، جمع رذیل /ارذل/ ، به معنی اشخاص اوباش - فرومایه - هرزه - پست - بی آبرو - بی شرف. / هاشمیان

اراضی

​کلمۀ عربی، جمع /ارض/، به معنی زمین های هموار - مزارع - دشتها - بیابان ها

ارامبه

آله ای است دوشاخه مانند که به کمک آن کار درو خاصتاً نباتات خار دار بهتر انجام میشود

اراکین

​کلمۀ عربی، جمع /ارکان/، به معنی پایه ها، ستون ها، صفوف، ردیف ها، در عربی جمع الجمع هم وجود دارد که یک نمونۀ آنرا درین جا می بینید و نمونه های دیگر آن نیز دیده خواهد شد. / هاشمیان

اراکین دولت

​ترکیب عربی به معنی اولیای دولت - مأمورین عالیرتبۀ دولت از قبیل وزیران معینان، رؤساء و جنرالان

ارباب
الف- کلمۀ عربی ، جمع /رب/، به معنی خدایان . پروردگاران
ب- به معنی مالک خانه یا زمین - بادار - در بدخشان به معنی رئیس یک یاچند قبیله (اسم فاعل-صفت)
ارباب دانش

​ترکیب عربی و دری به معنی دانشمندان -اهل خبره - ارباب فضیلت و ارباب معرفت هم رایج است

اربابان

​الف- تکیه به لسان عربی= تثنیه /ارباب/، یعنی دو مالک خانه یا زمین - دو بادار (اسم فاعل - صفت)
ب- الف- تکیه به لسان دری= جمع /ارباب/، مالکان خانه یا زمین، باداران (اسم جمع - اسم فاعل - صفت)

اربابانه

​مانند رؤساء، رئیس مانند، قومندانانه، حکمرمایانه، بادارانه، سردارانه، حاکمانه، آمرانه

اربع

(اسم عدد) به معنی چهار. عدد اصلی میان سه و پنج، چهارگانه

اربعه

چهار، چهارگانه، کلمۀ عربیست​

اربعین

​چهلم، روز چهلم درگذشت کسی

اربکی

​سربازان پایین رتبه، پولیس قبیلوی، غیر نظامیان مسلح که برای مدیریت أمور محلی و اصلاحات توسط یک گروپ پر جمعیت تعیین می شود

ارتباط

رابطه داشتن؛ رفت‌وآمد داشتن، بستگی، پیوستگی، پیوند، تماس، دلبستگی، رابطه، ربط، سروکار، علایق، مراوده، مناسبت​

ارتباط جمعی

​ترکیب عربی به معنی وسیلۀ تماس جمعی - رسانه های کتبی، صوتی و تصویری، تماس مخابراتی یا تیلفونی و تلگرامی با مردم به داخل یک کشور و برون از آن - -همه وسایل پخش اخبار، معلومات و اطلاعات تلویزوینی، انترنتی و غیره

ارتباط عامه

ترکیب عربی به معنی همه وسائلی که به دسترس دولت برای تماس و مخابره با مردم قرار دارد / هاشمیان​

ارتباطات

​جمع ارتباط، پیوند ها، مجموعة عمل ها و وسیله هائی که ارتباط را برقرار می کنند

ارتباطی

منسوب به ارتباط، آن چه که بستگی به ارتباط داشته باشد - ترکیب عربی و دری به معنی همه وسایل تماس دهنده - مخابره وی - بهم پیوسته - همه وسایل ارتباطی - راه های ارتباطی - طریقه های ارتباطی​

ارتجاع

​اِرتِجاع- کلمۀ عربی به معنی برگشت به شکل یا نظام قدیمی - تحجر، کهنه گرایی، محافظه کاری، نوستیزی، انفعال نشان دادن- درسیاست به معنی ضدیت ومخالفت با تجدد و تمایل به اوضاع کهنه و قدیمی

ارتجاعی

​ترکیب عربی و دری. منسوب به ارتجاع -  به معنی شخص مرتجع - شخص سست عنصر - شخص سست اراده. کهنه گرا، متحجر، محافظه کار، نوستیز، واپسگرا،  آن که به بازگشت به اصول پیشین معتقد است ، آن که با جهش و پیشرفت مخالف باشد

ارتجاعیت

​اِتِجاعیَت- ترکیب عربی به معنی انحنا پذیری - تغییر پذیری - زود باوری - رام شدنی

ارتجال

​کلمۀ عربی به معنی بی اندیشه و فی البدیهه چیزی گفتن - حاضر جوابی - بدیهه گویی - آناً و بدون آمادگی چیزی گفتن

ارتجالاً

​ترکیب عربی به معنی آناً، مرتجلاً، بدیهةً، اقتبالاً، دفعتاً، به ارتجال، به بدیهه، بی درنگ، بی تفکر، بی تأخیر، بی اندیشه و فی البدیهه سخن راندن - حاضر جوابانه

ارتجالی

​ترکیب عربی و دری به معنی فی البدیهه سخن راندن، فى البدیهه، بى اندیشه، بى مطالعه، بدون تفکر، حاضر جوابى

ارتحال

​اِرتِحال- - کلمۀ عربی به معنی رحلت کردن، در گذشتن، وفات کردن، مردن، کوچیدن، از جای به جای سفر کردن،  مسافرت - مهاجرت - مرگ - رحلت، احتمال، رخت بستن، انتقال کردن

ارتداد

​رد کردن، تردید کردن، رد کردن حداقل یکی از اصول دین؛ از دین برگشتن؛ مرتد شدن، ​کلمۀ عربی به معنی انکار کردن - ترک کردن - رد کردن - دست کشیدن - از پندار و عقیدۀ قبلی خود برګشتن - ملحد شدن - الحاد، بیدینی، رفض، کفر

ارتزاق

بدست آوردن غذا وخوراکه باب - تغذیه - استفاده ازغذا برای دوام حیات، رزق خواستن

ارتزاقی
 
خوردنی، دارای مواد غذایی، تغذیه
ارتسام

​کلمۀ عربی به معنی تصویر کردن - رسم کردن - ترسیم کردن - نمایش دادن - با قلم و رسم نشان دادن - در هریک از ترکیبات ذیل به معنی رسم کردن به کار رفته است - ارتسام گراف قلب - ارتسام شکل های هندسی - ارتسام کلردیو گرافی و ارتسام نقشه

ارتسامی

​کلمۀ عربی منسوب به ارتسام - به معنی چیزی که قابل ترسیم باشد، چیزی قابل نقاشی

ارتشاء
کلمۀ عربی به معنی دادن یا گرفتن چیزی - دادن یا گرفتن رشوت - دادن یا قبول کردن پول حرام - راشی و مرتشی ازمشتقات کلمۀ /رشوة/ است. / هاشمیان
ارتضاء

​اِرتِضاء- کلمۀ عربی به معنی پذیرفتن، قبول کردن، پسند کردن، رضایت - قناعت - توافق - اطمینان - تائید

ارتضاع

​کلمۀ عربی به معنی شیری که دایه از پستان خود به طفل میدهد - دایۀ شیر دهنده / هاشمیان

ارتعاش

​کلمۀ عربی به معنی لرزیدن - به لرزه در آمدن - نوسان -  رعشه و مرتعش مشتقات دیگر این کلمه است

ارتعاشات

​جمع ارتعاش

ارتعاشی

​ترکیب عربی و دری به معنی حرکت نوسانی، حرکت اهتزازی، لرزه دار ، - مرتعش

ارتفاع

​اِرتِفاع- کلمۀ عربی به معنی بلندی - بالایی - افراشتگی - رفعت - فراز

ارتفاع سنج

​ترکیب عربی و دری به معنی آله ای که ارتفاع را سنجش میکند

ارتفاعات

​جمعِ ارتفاع، بلندی ها، آن چه از سطح زمین برتر و بلندتر است، تپه ها، کوه ها

ارتقاء

کلمۀ عربی به معنی بلند رفتن در رتبه ومقام - ترفیع کردن - ترقی کردن - صعود​

ارتقاء پذیر

ترکیب عربی و دری به معنی قابل بلند رفتن - قابل ترفیع - قابل ترقی​

ارتقائی

ترکیب عربی و دری. منسوب به ارتقاء- به معنی بالارونده - صعود کننده - ترقی پذیر​

ارتقای مقام

​علو مقام، ترفیع در مقام، ارتقا و ترفیع در مرتبه، مسند و منصب

ارتهان

اِِرتِهان- کلمۀ عربی به معنی چیزی را به قسم تعهد دادن یا پذیرفتن - تعهد - گرو - رهن -به گرو گرفتن و به گرو دادن / هاشمیان​

ارتو پیدی

 ارتوپیدی تخصص علمی است که به تداوی اختلالات و بیماری های سیستم عضلاتی می پردازد. نام آن از یونان باستان منشأ گرفته است.
به حوزه جراحان ارتوپیدی (جراح ارتوپید و یا ارتوپید) عبارتند از-
ناهنجاری های مادر زادی از سیستم اسکلتی عضلانی، مانند دسپلازی مفصل ران، اسکولیوز (انحنای ستون فقرات)؛
شکستگی مفاصل و استخوان ها (شکستگی)؛ 
انحراف مفاصل و استخوان های مطول؛
پا های صاف و بیماری های استخوان دست،
انحرافات و سائیدگی های استخوان در اثر (ارتروز).
این نوع تداوی خیلی محافظه کار است و (مشوره، فیزیوتراپی، ادویه) یا جراحی (مفصل ران و مفصل مصنوعی در زانو و یا شانه، را در بر می گیرد). پیشنهاد پروتیز و ارتیز توسط جراح اورتوپید و تأئید داکتر معالج، انجام شده توسط یک تخنیکر ارتوپیدی تجویز می شوند

ارتوپد
داکتر امراض استخوان کلمۀ لاتین و یونانیست
ارتوپدی

​امراض استخوان - اصلاح و ترمیم عیوب استخوانی

ارتودوکس
کلمه "ارتودوکس" (Orthodox) به معنای "درست ایمان داشتن" یا "ایمان درست" استفاده می‌ شود. در مفهوم عمومی، این کلمه به معنای پایبندی به اصول و تعالیم اصلی یا معتقد به ایمان صحیح در یک دین یا عقیده‌ ای استفاده می‌ شود. به عبارت دیگر، ارتودوکسی به معنای رفتار درست و پایبندی به اصول و ارزش‌های معین می‌ باشد.
در مسیحیت، کلمهء"ارتودوکس" به طور خاص به کلیسای ارتودوکس اشاره دارد، که به عنوان یکی از بزرگترین و قدیمی‌ترین شاخه‌های مسیحیت شناخته می‌ شود. این کلیسا به نام کلیسای ارتدکس، کلیسای ارتودوکس، یا کلیسای ارتدوکسی نیز شناخته می‌ شود. اعضای کلیسای ارتودوکس به عنوان ارتودوکس یا مسیحیان ارتودوکس شناخته می‌ شوند و از اصول و تعالیم مذهبی مسیحیت ارتودوکس پیروی می‌ کنند.
به طور کلی، ارتودوکسی در مسیحیت به تأکید بر تقلید از تراث معنوی، ایمان به تثلیث (پدر، پسر، و روح‌القدس)، عبادات مذهبی، و اهمیت تعالیم دینی اشاره دارد. این اصول و تعالیم در کلیسای ارتودوکس به عنوان اصول مهمی در ایمان مسیحی شناخته می‌ شوند و پایبندی به این اصول به عنوان ارتودوکسی مذهبی در مسیحیت تلقی می‌ شود
ارتکاب

اِرتِکاب- کلمۀ عربی به معنی گناه کردن - جنایت کردن - گماشتن - مأمور نمودن - درقدیم به معنی اسپ راندن هم استعمال میشد​. انجام دادن کاری نامشروع​

ارتیاب

کسی را متهم ساختن، شک کردن، ناباوری، گمان شک آمیز، تردید، شک پیدا کردن، بی باوری، بی اعتمادی، رجوع به ارتیابیه کنید​

ارتیابیه

​شکاکین ـ مرتابین ـ مریبین ـ اصحاب المانعة ـ  مقابل قشریین و ظاهریان از نظر عرفا و متصوفه ـ عقیده ای که بخصوص در امور متعلقه ٔ بماوراءالطبیعه از هر گونه قضاوت مثبت و منفی خودداری کنند.،  از بزرگان این فرقه ، پیرﱡن مؤسس فرقه ٔ مذکوره ، اِنَه زیدِم ، آگریپّا، سِکستوس آمپریکوس و در ازمنه ٔ جدیده مُن تانی و بَیل میباشند. به ارتیاب مراجعه شود
به اهتمام مسعود فارانی

ارتیاح

شادمانی،  شادی، شادمان شدن، شاد شدن،  مسرت، سرور،  رَوح ، فرَح​

ارث

اِرث- کلمۀ عربی به معنی میراث - ثروت و جایدادی که از والدین به فرزندان انتقال می یابد، سهم بردن از اموال شخص مرده، ارثیه، ترکه، متروکات، میراث

ارثاً

اِرثَاً- کلمۀ عربی به معنی میراثی - از طریق میراث​

ارثی

​اِرثی- کلمۀ عربی به معنی مال و متاعی را از طریق میراث مستحق شدن - آنچه از اجداد ونیاکان به اولادش میرسد - میراثی ، موروثی و موروث از مشتقات این کلمه است / هاشمیان

ارثیه
کلمۀ عربی، مؤنث /ارث/  مال موروث ، میراث ، ارثیه ، ارث ، ماترک ، ترکه غیر منقول، آنچه بعد از مرگ کسی به بازماندگانش می‌رسد،  میراث. رجوع شود به کلمۀ ارث  
ارج / اَرج

الف - ارزش، ارز، بها، مقدار، نرخ
ب - اعتبار، پایگاه، پایه، حشمت، شان، قدر، مرتبت، مکانت​

ارج / اَرَج

کامۀ عربی - اریج، اریجه،  بوی خوش، خوشبو، معطر، برانگیخته شدن خوشبو​

ارج و مقام

​اعتبار، پایگاه، پایه، حشمت، شان، قدر، مرتبت، مکانت

ارجاح

اِرجاح، تَرجِیح، افزونی دادن، افزونی نهادن، ترجیح دادن، کسی را بر دیگران برتری بخشیدن، برتریی، کسی یا چیزی را نسبت به دیگران مقام بالا دادن

ارجاع

کلمۀ عربی به معنی محول کردن - باز گشت دادن - مراجعه دادن - معطوف ساختن - به عرض رساندن - واگذاری - تسلیم دادن - در ترکیباتی از قبیل - ارجاع شدن - ارجاع نمودن (کردن) استعمال میشود​

ارجاع دوجانبه

یا ارجاع دو طرفه به معنی موضوعی را به دو جانب یا دوطرف محول کردن​

ارجح

برتر، بهتر، خوب ‌تر، فزون تر، بزرگ مرتبه، بزرگوار، سرور، عالیقدر، عزتمند، عزیز، فخیم، گرامی

ارجحیت

اَرجَحیَت- تفاضل، اولویت، پیشی، برتری، تقدم، ارشدیت ، تفوق، پیشروى ، سبقت، امتیاز، برتری و رجحان و تفوق و افضلیت​

ارجعیت

اَرجِعیَت- بر تر دانستن، مرجع قرار گرفتن، اولویت بودن، به صفت یک مصدر و سرچشمه دانستن، به عقب نګاه کردن و وانمودن

ارجگزار

قدردان، ستایش, تحسین, تمجید

ارجگزاری
تقدیر, قدردانی, درک قدر یا بهای چیزی, ستایش, تحسین, تمجید
ارجل

عموماً مال لرجل گفته میشود و عبارت اند از اموال کهنه ونوی از هر قبیل که مورد استعمال ندارند مال ارجل گویند، در تمام جهان آلات و اسبابی که چه در خانه ها و دفاتر و فابریکه ها و غیره چه جدید باشند یا کهنه همه را یا در پسخانه ها و یا گدام های ذخیره، اگر دفاتر و فابریکه ها باشند برای حساب دهی ذخیره میکنند که این نوع اجناس از هر قبیل را مال ارجل گویند، مثال دیگر در کهنه فروشی ها هم مال ارجل وجود دارد یعنی از هر قبیل اموال نو و جدید و کهنه.
سامان و اسباب رنگارنگ، هر رقم، هر قسم، از چندین جنس، چندین نوع، به رنگ ها و شیپ ها و جنس های مختلف، به اصطلاح از هر چمن سمنی، و از هر دهن سخنی

ارجمند

دوست داشتنی - عزیز - شریف - محترم - درترکیباتی از قبیل - ارجمند بودن - ارجمند کردن - ارجمند شدن - ارجمند گشتن رائج میباشد - درقدیم به معنی بسیار ارزشمند - بسیار قیمتدار به کار میرفته​

ارجمندی

به معنی گرامی - دوست داشتنی - قابل احترام - شرافتمند - ارزشمند​ - بزرگواری - عزت

ارجناک

عزیز, گرامی, گران, محبوب, چیز عزیز و پربها, پر ارزش

ارچق

 ​کرسمه ای که روی زخم باز مینشیند، خون و پوست مرده و خشک شده به روی جلد​

ارچق

​ورقهٔ خشک شدهٔ روی زخم که رو به بهبودی باشد،اگر جائی از وجود انسان زخم شود، بعد از اندک زمانی روی آن یک قشر سخت به وجود می آید تا آن زخم را بپوشاند و آنرا محافظت کند. بعد از آنکه زخم جور شد، ارچق خود به خود می ریزد

ارچند

​هر چند، اگر چه، گر چه، وقتی که

ارچه / اَرچَه

الف- نوع چوب است که از درخت چنار سپید بدست می آید و به نام «دَرگران» هم یا شده است.   
ب- نام چند قریه در مناطق مختلف افغانستان نیز (ارچه) میباشد

ارچه / اَرچِه

مخفف اگرچه، حرف شرط. هرچند، اگرچه، باآنکه

ارحام

کلمۀ عربی، جمع /رحم/، به معنی مهربانی - بخشایش - رقت قلب - دارای قلب نرم و مهربان / هاشمیان​

ارد / اَرد

الف - روز بیست‌و ‌پنجم از هر ماه شمسی،  ارد روز فرخ و میمون است
ب - ناحیه ای است در فرانسه که در کنار نهر کون موقعیت دارد،  به فاصلۀ 20 هزار گز از جنوب غرب اسوار قرار دارد و در آن مواد آتشفشانی یافت شود و محصول آن گوسفند و پشم است (اسم مکان)
ج - مأخوذ از اَرْتَه و اَرِتَه و اِرِتَه اوستائی و رتَه در سانسکریت به معنی درستی و راستی و پاکی و تقدس و مجازاً مقدس​ - (اسم معنی)

ارد / اُرد

مثل، مانند، شبیه، رقم، نظیر، همشکل، همسان

ارد/هرت

چاهی بزرگ با یک وسیلهٔ انتقال آب از تهٔ چاه به بالا، چاهی بزرگی است که بوسیلهٔ یک میخانیزم متشکل از میلهٔ آهنی، دستهٔ گرداننده و دولچه های متعدد متصل هم که با میلهٔ آهنی وصل بوده و دراثر حرکت دورانی میله دولچه های خالی در طی آب داخل شده و پر گشته و غرض استفاده برای آشامیدن و زراعت به بالا منتقل میگردد

اردب / اَردَب

پیمانه ای است که مساوی به بیست و چهار «صاع » و یا شش «وَیبات» و یا سی و هفت «رطل» و بیست و دو «مدّ» می باشد

اردب / اِردَب

خندق بزرگ که از خشت و مانند آن ساخته شود - خشت پختۀ بزرگ، آجر یا خشت پختۀ بزرگ، تابه یا طابق​

اردلی

کلمۀ روسی به معنی نفر خدمت، ملازم، نوکر که در عسکری رائج است​

اردو

الف - زبان مکالمۀ ممالک پاکستان و هندوستان (اسم خاص)
ب - مجموعۀ عساکر با تجھيزات جنگی​ (ترکی) (اسم جمع)

اردو زدن

اقامت کردن؛ مستقر شدن در جایی در سفر​

اردوگاه
الف- کلوپ عسکری، کمپ نظامی، کمپ جائی که عساکر میباشد، قاغوش. محلی که اردو در آن جا تشکیل می شود
ب- (سیاسی) مجموعه ای از کشور ها و حکومت ها که با توجه به اشتراک منافع اقتصادی یا ایدئولوژیکی یا سیاسی دریک جبهه قرار می گیرند مانند اردوگاه امپریالیزم، اردوگاه سوسیالیزم، اردوگاه کمونیسم
ج- محلی برای نگه داری پناهندگان یا اسیران جنگی​
اردوی قوای هوایی

​اردو و قوای هوایی جدید افغان با شکل و محتوای امروزین، پس از یازده سپتامبر و مداخله غرب در افغانستان به وجود آمد. نیروهای مذکور در همکاری با حکومت افغانستان و حمایت مالی و تخنیکی کشور های بین المللی ایجاد شد. چنین چیزی از پیامد های ناگزیر حضور غرب در افغانستان بوده و به همین خاطر موضوع پایداری و بیرون شدن از قید کمک های خارجی به عنوان یک سوال مهم مطرح است.  

اردوی ملی

​اردوی ملی افغانستان یکی از موفقترین و قویترین نهاد های ایجاد شده پس از سال ۲۰۰۱ میالدی در افغانستان به حساب می آید. با کاهش نیروهای بین المللی و انتقال مسوولیت ها به نیروهای افغان، مهمترین آزمایش در برابر اردوی ملی تامین مستقالنۀ امنیت و رویارویی با دشمنان بدون حمایت نیروهای خارجی است. در این تحقیق به یک سلسله کمبودات و خالها در اردوی ملی که باالی قابلیت آن در امر مبارزه با شورشیان تاثیر منفی بر جای می گذارد، پرداخته خواهد شد.  

ارذال

کلمۀ عربی ، جمع /رذل/، به معنی مردان فرومایه - بد ذات - مردان بی شرف - مردان پست وبی دنائت - کلمۀ /رذیل/ هم برای اینطور اشخاص استعمال میشود / هاشمیان​

ارز

​معنی دیگر آن /ارج/ است به معنی ارزش یک شی که برای دریافت آن مقداری پول پرداخته شود، یعنی  قیمت - بها - ارزش - /ارز/ صیغۀ امر فعل ارزیدن است که ماضی آن /ارزید/ . ماضی قریب آن /ارزیده/ میباشد

ارزاق

اَرزاق- کلمۀ عربی، جمع /رزق/، به معنی مواد خوراکی برای انسان​

ارزان
به معنی کم قیمت - کم بها - جنسی که به پول کمتر خریداری شود - شکل مقایسی آن /ارزان تر/ و / ارزان ترین/ است - در ترکیباتی از قبیل - ارزان بودن - ارزان شدن - ارزان کردن و غیره استعمال میشود / هاشمیان
ارزانی

به معنی کم قیمت و کم بها بودن - فراوان بودن - در ترکیباتی از قبیل - ارزانی داشتن به معنی بخشش کردن ، اعطا کردن - ارزانی فرمودن به معنی بخشیدن، نیز استعمال میشود / هاشمیان​

ارزانیدن

​ارزان کردن، ارزان خریدن یا فروختن به قیمت کم خریدن یا فروختن

ارزش

​ اسم مصدر از ارزیدن ​
الف-  بها، قیمت، نرخ، اتندازه و معیار چیزی، کمیت و کیفیت
ب- ارج، اهمیت، شایستگی، ​اعتبار، قابلیت، منزلت

ارزشمند

​الف- پرارزش، ثمین، قیمتی، گران، گرانبها، معتبر، نفیس
ب- ارجمند، عزیز، گرامی

ارزشمندانه

گرانبها، باارزش،قیمتی، گران، باوزن، فوق العاده، قابل ارزش، دارای ارزش

ارزشمندی

​بها، قیمت، باارزش، دارای ارزش، ارزش

ارزشناک

​قیمت دار، با ارزش، قیمتی، بهادار، ثمین، گرانقیمت، ارزشمند

ارزشیابی

ارزیابی، عمل ارزیاب، عمل آنکه ارزش ها را دریابد، نتیجه گیری نهائی، سنجش ارزش چیزی، بررسی ارتباط و اثربخشی و اثر نهایی، برنامه‌ها در مقایسه با اهداف تعریف‌شدۀ آنها

ارزندگی
شایستگی - با ارزش، عمل ارزنده، ارزنده بودن
ارزنده
چیز با ارزش، ارزشمند ، نایاب ، با بها، قیمت دار ف ارزش دار ​
ارزيابی کردن

نتیجه گیری کردن، سنجش کردن، برآورد نمودن، تخمین کردن، تقویم، قیمت گزاری کردن، محاسبه کردن​

ارزیاب
تعیین کنندۀ قیمت، ارزیابنده, کسی‌که‌ارزش چیزی را معین‌کند. مقوم کارشناس و کار آزموده و سر رشته دار و تعیین کنندۀ ارز ش ها، قیمت و بها
ارزیابی

 عمل ارزیاب عمل یافتن ارزش و بهای هر چیز، سنجش و بررسی حدود هر چیز، بر آورد کردن. برآورد، تخمین، تقویم، سنجش، قیمتگزاری، محاسبه​​

ارزید

صیغۀ ماضی فعل متعدی ارزیدن، در حالیکه /ارز/ صیغۀ امر آنست - پسوند /اید/ صیغۀ امر را به ماضی تبدیل میکند /ارزید/ مفرد غائب / هاشمیان

ارزیدن

الف- ارزش داشتن، قیمت داشتن، بها داشتن- برابر بودن بهای چیزی با پولی که  به آن داده می‌ شود​
ب- سزاوار بودن، لایق بودن، شایستن​

ارس / اَرس

الف - دهقان شدن، بزگر شدن، کشاورز شدن (عربی)
ب - اشک چشم، آب چشم، دمع​ (دری، اسم)

ارس / اُرس

سرو کوهی، بعضی ها چنار هم نوشته اند​

ارس / اُرُس

باد مشرق​، بادی که از شرف برخیزد

ارس / اِرُس

اروس نام یونانی به معنی رب النوع عشق​

ارسال / اَرسال

الف - جمع رَسَل
ب - پارچه های چیزی، توته توته ها، قطعه قطعه، قسمت های یک چیز، بخش های چیزی

ارسال / اِرسال

​کلمۀ عربی به معنی فرستادن، گسیل کردن، روان کردن، رساندن، روانه کردن، منتشر کردن، انتشار دادن،  اشاعه دادن، - تقدیم کردن که در ترکیباتی از قبیل ارسال شدن و ارسال داشتن استعمال میشود

ارسالی

​ترکیب عربی و دری به معنی:
الف - فرستاده شده، روان شده، گسیل شده، روانه شده، رسانیده شده، پاکتی یا جنسی که توسط شخصی ارسال شده باشد، مثلاً مکتوب ارسالی شما
ب - شخصی که چیزی را می فرستد. فرستنده

ارستوکرات

​کلمۀ لایتن به معنی عضو گروه اشراف و اعیان طرفدار حکومت

ارستوکراسی

​ترکیب لاتین به معنی حکومت یا نظام طرفدار اشراف و اعیان

ارسطو

کلمۀ یونانی - نام فیلسوف معروف یونان که در عربی و دری ارسطاطالیس خوانده میشود. و در یونانی «اریست تلس» حکیم مشهور یونانی ملقب به معلم اول و پیشوای مشائین

ارسلان

​کلمۀ ترکی به معنی نام شخص مذکر - شخص شجاع، صاحب مقام و حیثیت - شیر (حیوان درنده)

ارسنیک

​کلمۀ لاتین درلغت به معنی زرنیخ که آنرا مرگ موش نیزگویند -اما ارسنیک یک عنصر طبیعی است که آکسید آن سمی بوده و بنام زرنیخ سفید یاد میشود که آنرا مرگ موش نیز گویند

ارسی / اورسی / ورسی
کلکین، منفذی در دیوار یک اطاق​
ارش / اَرش

پاداش، تاوان، کیفر، آنچه در برابر زخم یا جراحت رسیده به کسی پرداخته شود، رشوه. مابه‌التفاوت ارزش کالای سالم و معیوب که فروشنده باید به خریدار بپردازد​

ارش / اَرَش
اَرَش به معنی از آرنج تا سر انگشتان، باع، قولاج، ذراع، قلاج یا قلاچ، باز، بَوع، رش،  شاهرش . و آن اندازه ای باشد معین از سر انگشت وسطی یک دست تا سر انگشت وسطی دستی دیگر اگر کسی دستها را از هم گشاده دارد
-  یا از سر انگشت وسطی تا مرفق یا آرنج که بندگاه ساعد و بازو است و در منتخب آمده مقدار هر دو دست آدمی که برابر قامت آدم است
 

ارشاد

​کلمۀ عربی به معنی هدایت کردن - رهنمایی کردن - نشان دادن راه راست - هدایت - رهنمایی - نصیحت و راه نمونی مذهبی - به حیث نام مردانه و هم تخلص مردانه استعمال میشود (اسم شخص)

ارشادات

​جمعِ ارشاد، راهنمائی، ها رهنمونی ها، هدایات

ارشد

​اَرشَد- کلمۀ عربی به معنی کلان - بزرگ - رتبه و مقام بالاتر داشتن - با ادات مقایسی تر و ترین استعمال میشود

ارشدیت

​ترکیب عربی به معنی قدامت داشتن در رتبه و مقام و سن و سال، بلند تر بودن

ارشمیدس

​اصلاً کلمۀ یونانی که در عربی /ارشمیدس/ خوانند و نام یکی از علمای معروف یونان باستان است./ هاشمیان​​

ارض

​کلمۀ عربی به معنی زمین - کرۀ زمین - هر نوع اراضی در روی زمین

ارضاء

اِرضاء- رضایت، خوشنودی، خوشی، قناعت، راضی بودن، راضی شدن، اکتفاء کردن​

ارضاع

​کلمۀ عربی به معنی عمل شیر دادن توسط یک زن به طفل شیر خوار که آن زن را مادر رضاعی و در افغانستان دایه یا دایی هم گویند / هاشمیان. منسوب به رضاع یعنی همشیر. (ناظم الاطباء).
- برادر و خواهر رضاعی  و یا برادر و خواهر همشیر که از یک زن شیر خورده باشند​، خواهر و برادر همشیر. خواهر و برادر شیری

ارضی

ترکیب دری و عربی به معنی زمینی -هر چیز که از زمین بروید -هر واقعه مربوط به کرۀ ارض - ازین کلمه اصطلاحاتی از قبیل اصلاحات ارضی - آفات ارضی -غنایم ارضی و غیره ساخته شده است / هاشمیان

ارعاب

​اِرعاب- کلمۀ عربی به معنی خوف و ترس - تخویف، وحشت

ارغاب / اَرغاب

جوی آب، نهر، جو،  رود آب، رودخانه، جوی، دریاچه​

ارغاب / اِرغاب

راغب کردن، راغب گردانیدن، طالب گردانیدن، خواستار ساختن، علاقمند ساختن​

ارغند

ارغند یا ارغندَه به معنی قهر - غضب آلود - خشمگین - خشمناک است - این کلمه با ارغنده (ارغن + ده) که نام شهرکی درجوار کابل است، ارتباط ندارد / هاشمیان​

ارغنداب

آب خروشان - ارغنداب نام دریای خروشان و سیل آسا درولایت قندهار افغانستان است که یکی از شاخه های عمدۀ دریای هلمند میباشد./ هاشمیان

ارغنون

کلمۀ اصلی یونانی که در عربی /ارغنون/ تلفظ میشود به معنی اندام - عضو - آلت - یکنوع آلۀ ساز شبیه پیانو که میگویند افلاطون آنرا اختراع کرده بود -در زبان دری در ترکیباتی از قبیل ارگان دولت = عضو دولت استعمال میشود / هاشمیان​

ارغوان

یکنوع درخت که شاخه ها و گل سرخ رنگ دارد و در خواجه صفای کابل و دره های کوهدامن نیز میروید - نام یک درۀ معروف در ولایت غور (اسم مکان) - در عربی /ارجوان/ خوانند به معنی رنگ بنفش​

ارغوانی

رنگ ارغوانی - رنگی سرخ مایل به بنفش که در عربی /ارجوانی/ خوانند به معنی رنگ مخصوص گل ارغوان​

ارفاق

اِرفاق- کلمۀ عربی به معنی مساهله - گذشت - اغماض - آزاد گذاری - چشم پوشی کردن​ - گذشت در حق کسی زیاد تر از حق او

ارقام

اَرقام- کلمۀ عربی، جمع رقم، به معنی خط - نوشته - نشان - اجناس، اعداد، علایم، مثلاً احمد بدست خود رقم کرد (نوشت) - ارقام دولت کابل درست نیست (اعداد و احصائیه های دولت غلط است) - در زبان دری ضرب المثلی داریم که میگوید رقمته معلوم کو ! که چندین معنی دارد تصمیم و اراده ات را بیان کن !. / هاشمیان

ارگ

قلعه - سنگر - پناه گاه - قلعۀ مستحکم کوچکی بداخل قلعۀ بزرگتر - سنگر مستحکم نظامی درموقف فرمان دهنده بداخل یک شهر یا در مجاورت آن / هاشمیان​

ارگان

الف- کلمۀ لاتین، به معنی مؤسسۀ دولتی که وظیفۀ مشخص داشته باشد - یک نشریۀ موقوته توسط یک حزب سیاسی یا یک شرکت تجارتی یا گروه های دیگر - اورگان در لغت به معنی عضو است، مثلاً اورگان دولت. / هاشمیان
ب- نهاد، اتحادیه، انجمن، مقام دولتی، تشکیلات

ارم

​بوستان، گلستان ، باغ ، جای فرحبخش ، بهشت، پردیس، جنان، جنت، فردوس، مینو، نعیم ــــ در روایات، شهر یا باغی که شدّاد بنا کرد و به‌منزلۀ بهشت زمینی بوده است. مثال ، نشاط ارم ، مرغ ارم، باغ ارم

ارمان

این کلمه را عوام /آرمان/ تلفظ کنند ، به معنی نهایت مطلوب - آرزو - و در زبان دری در ترکیباتی از قبیل هوس و ارمان - ارمان به دلش ماند - ارمان به دل رفت - ارمان ارمان وغیره استعمال میشود / هاشمیان​

ارمانگرا

​خیالباف، خیالبند، پندارگرا، خیالپرداز، ایده آلست، مقابل واقعیت گرا

ارمغان

ارمغان شاید یک کلمۀ وامگیری شده/عاریت شده از شاخه زبان اورغز/ترکی باشد، به معنی تحفه - خصوصاً تحفه ای که از مسافرت آورده شود و آنرا سوغات گویند​

ارمونیه

الف- تلفظ عامیانۀ فلزی بنام الومونیوم
ب- تلفظ عامیانۀ یک آلۀ موسیقی بنام هارمونیم​

ارمونیه نواز

ارمونیه زن، ارمونیه چی، آنکه ارمونیه می نوازد ​(اسم حرفه)

ارند
اَرَند- کلمۀ هندی/سانسکرت، نام نباتیست که دانه های کوچک دارد و از آن تیل یا روغن میکشند که آنرا روغن کرچک یا روغن بید انجیر می نامند / هاشمیان
اره
آله ایست که از آهن ساخته میشود، دندانه های تیز وبُرنده دارد - دستۀ جوبی یا آهنی میداشته باشد ونجارها از آن برای ساختمان اشیای مختلف از قبیل میز وچوکی وهم در تعمیرات استفاده میکنن
ارهٔ تاک بری

​ارهٔ مخصوص بریدن شاخه های درخت انگور

ارهٔ دوسره

​ارهٔ بزرگ با دودسته درهر دو انجام که وسیلهٔ دونفر عملاره کشی را اجرا میکند

ارهٔ نوکی

​ارهٔ مخصوص برای شبکه کاری و برش های گوناگون 

اره کش

​هر نجار اره کش است، اما برای بریدن و اره کردن قطعات بزرگ چوب از چارتراشها، دو نفر اینکار را میکنند و اره کش نامیده میشوند. / هاشمیان

اره کشی

​ترکیبی است که از اره و اره کش ساخته شده، به معنی شغل اره کردن یا مصروفیت اره کردن. / هاشمیان

اره کشی

​عمل اره کردن، شغل اره کاری

اره کمان

​یکنوع اره برای کار های شبکه کاری و برش های منحنی

ارهاق

لاحق و نزدیک چیزی گردانیدن، نافرمانی کردن، بر نافرمانی برانگیختن، بر نافرمانی داشتن ​

ارهت

​کلمۀ هندی/سانسکرت، به معنی آله مدور فلزی که بیک چرخ دورانی بسته میباشد و توسط آن آب از چاه عمیق برون کشیده میشود- درقدیم گیلاس های ارهت ازچوب یا از گِل (کلالی) ساخته میشد وتوسط اسپ یا انسان چرخ داده میشد. / هاشمیان

ارواح

​اَرواح- کلمۀ عربی، جمع روح، به معنی روان - جان - مهمترین قسمت ساختمان جسد یا وجود انسان که هرگاه از جسد خارج شود، مرده میباشد

اروپا

​کلمۀ لاتین به معنی براعظم اروپا که یکی از پنچ خشکۀ بزرگ روی زمین میباشد

اروپائی

​ترکیب لاتین و دری به معنی شخصیکه در براعظم اروپا سکونت و زندگی کند. اشیا و مردم منسوب به اروپا


اروپائی مآب

​ترکیب لاتین و دری به معنی شخصیکه از اروپاییان تقلید کند که آنرا فرنگی مآب نیز گویند

اروپائیان

​منسوب به اروپا، اروپائی ها، منسوبین اروپا، کسانی که در اروپا زندگی میکنند و تابعیت یکی از ممالک اروپائی را دارند

اروس

​اروس تلفظ عامیانۀ کلمۀ /روس/ است

اروسی

​تلفظ عامیانۀ کلمۀ / روسی/ است، به معنی تبعۀ کشور روسیه - شخصیکه در روسیه زندگی میکند

اريکه

تخت، تخت فرمانروای، کرسی،​ مقر، محل اقامت، جایگاه، مسند

ارکان

​کلمۀ عربی، جمع رکن، به معنی جزء بزرگتر و قوی تر از هر چیز - عضو عمده و مهم یک جمعیت - بزرگ و رئیس قوم - در نظام عسکری به معنی عضو صاحب صلاحیت - ارکان دولت به معنی صلاحیت داران دولت

ارکان اربعه

رکن های چهارگانه، مبناهای چهارگانه، پایه ها و  ستون های چهارگانه، چهار عنصر یا عناصر چهارگانه،  طبع های چهار گانه، مولودها چهار گانه موالید اربعه، بزرگان اعیان کار گزاران و  کار گردانان دولتی​

ارکان اسلام

​پنج بنای مسلمانی، در آیین اسلام، پنج اصلی که دین اسلام بر مبنای آن‌ها پایه‌گذاری شده و عبارت است از کلمۀ طیبه، نماز، روزه، زکات و حج

ارکان حج

(آیین اسلام) احرام بستن، سعی بین صفا و مروه، وقوف عرفات، مزدلفه، و طواف کعبه

ارکان حرب

​ترکیب عربی ، در مسلک نظامی به معنی شخصیکه عالی ترین پوهنتون نظامی را خوانده باشد و عضو صلاحیتدار ترین مرجع نظامی باشد. / هاشمیان

ارکان دولت

​ترکیب عربی به معنی مأمورین عالیرتبه دولت یا مأمورین صلاحیتدار دولت

ارۀ آهن بر

نام آله ایست که توسط آن آهن بریده میشود - ارۀ آهن بر بسیار قوی میباشد و توسط برق کار میکند. / هاشمیان​

اری

​تلفظ عامیانۀ کلمۀ /آری/ است که در ولایات غزنی، لوگر و هزاره جات بیشتر شنیده میشود

اریب / اَریب

​کلمۀ عربی به معنی ماهر - پُر معلومات - ذکی وهوشیار -عاقل -خردمند. / هاشمیان

اریب / اُریب

​کلمۀ هندی /سانسکرت/ به معنی کج - خمیده - تکه پارچه یا کاغذ یا هر چیز دیگری که سرکج داشته باشد - درخیاطی دامن /وریب/ نیز رایج است

اریج

بوی خوش دادن، خوشبو، معطر، بوی خوش​

اریزه

​شهر کوچکی است در اسپانیا، داخل در حدود ارگن ، و در حوالی این شهر غارهائی است که در قدیم مسکون بوده است و بخش غالب این شهر صخره است و رنگ خاک آن سرخ سیاهی دار میباشد و نهر شلون از آن می گذرد و آب آن مائل بسرخی است و بین اریزه و شنتامر  یه خرابه های مدینه ٔ ایبریه قدیم است که گمان برده میشود که شاید همان مدینۀ ارکوبریقه باشد

اریکه

 ​کلمۀ عربی به معنی تاج - تاج و تخت - چوکی یا تخت بلند مرتبت - تخت مزین و منقش.​​/ هاشمیان

از-
این ترکیب را که در دستور زبان حرف ربط یا حرف اضافه میخوانند ( اما در پوهنحی ادبیات افغانستان /ادات ربط/ میخوانند)، و در زبان دری در ترکیبات مختلف استعمال میشود، مثلاً از افغانستان، یکی از دوستانش، بزرگتر از آن، از آنجا که، بایسکل از من است. /هاشمیان

از این پس
منبعد، ازین به بعد، بعد ازین، بعداً​
از بس

​زِ بس، بسبب بسیاری
- از بسکه = از بسیاری که

از بسکه

​نشانه تکرار،کثرت

از بیخ بته

​ اصطلاح ترکیبی  در زبان عوامی دری است.   ترکیب  سه گانه « از » ، « بیخ » و «بته »  =  مساوی می شود به اصطلاح  « از بیخِ  بته »  
این اصطلاح به هر شی و هر انسان وهر پدیدهٔ  که اصل و نسب  اش آشکار نباشد، ذات و  ریشه اش در  ابهام غرق و  مجهول باشد، اطلاق می گردد.
بخصوص بر انسانهایکه نه مکان، نه  مادر  و نه پدرش معلوم باشد  با این اصطلاح  به ریشه و اساس آن وضاحت می بخشد که  این پدیده بی اصل و نسب است . یعنی ذات اش قابل شناخت نیست.
به اهتمام مسعود فارانی

از بین بردن

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی) ، به معنی تخریب کردن، زائل ساختن - مردن - کشتن - محو کردن -از میان برداشتن

از بین رفتن

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی تخریب شدن - مردن - کشته شدن - محو شدن

از پای افتاد

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمانی ار فعل لازمی /از پا افتادن/، به معنی مانده شد- خسته شد- ضعیف و ناتوان شد -ا ز پای در افتاد

از پای افگند

​(متشکل از یک اسم و یک فعل)، ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمانی از فعل لازمی / از پا ی افگندن/، به معنی مانده ساختن، خسته ساختن - ضعیف و ناتوان ساختن - ازپای درافگندن - از پای انداختن

از پای درآمد

​ترکیب ربطی (تعبیرربطی)، ساختمانی از فعل لازمی /ازپا درآوردن/، به معنی از راه رفتن ماندن - افتادن به علت ضعف و ناتوانی - مغلوب شدن. / هاشمیان

از پای درآورد

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمانی از فعل متعدی /از پای در آوردن/، به معنی مغلوب ساختن - کشتن - نابود کردن

از پای ماند

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمانی از فعل لازمی /ازپا ی ماندن/، به معنی مانده شدن، خسته شدن - ضعیف و ناتوان شدن - ازپای ماندن بخاطر ضعف و ناتوانی

از ته

​از عمق، از ژرفا، از پایین ترین، از عمیق ترین

از ته دل

​از عمق دل، واقعاً، صادقانه، خالصانه، از روی راستی وراستگوئی

از جان گذشتگی

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی خود را وقف کردن - خودرا قربان ساختن - از خود گذری. هاشمیان

از جان گذشتن

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمان مصدری از فعل لازمی، به معنی خود را وقف کردن - خود را فدا کردن -از خود گذشتن

از جان گذشته

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی) ، به معنی وقف شده - فدا شده، مثلاً انسان از جان گذشته - قوم از جان گذشتهن

از جانب

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی عوض - جهت و طرف، مثلاً به عوض او به محکمه رفتم - به نمایندگی او به محکمه رفنم - از هر جهت برف میبارید - از هر طرف مصیبت میبارد

از خود بیخود

​ترکیب ربطی (تعبیرربطی)، به معنی از هوش رفتن - بیخود شدن، ضعف، بیهوشی، کوما

از خود راضی

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، بمعنی قانع بودن - خود را قناعت دادن - به خود متکی بودن - مغرور بودن. / هاشمیان

از خود رفته

بیهوش شده، از خود بیخود گشته، که هوش خود از دست داده باشد

از خود گذر

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی قانع بودن - ازحق وموقف خود گذشتن. / هاشمیان

از خود گذشته

​ترکیبب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی قانع - از حق و موقف خود تیر شده - خود را فدا ساخته - فداکار بودن. / هاشمیان

از دست دادن

​ترکیب ربطی (تعبیرربطی)، ساختمان مصدری از فعل متعدی /از دست دادن/، به معنی باختن - ازچیزی محروم شدن - ایله کردن. / هاشمیان

از دست رفتن

ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمان مصدری از فعل متعدی / از دست رفتن/، به معنی از دست دادن چیزی، باختن مفقود​ شدن چیزی، مردن، هلاک شدن / هاشمیان

از دست رفته

​به معنی از دست داده شده، رفته، مفقود شده، فوت شده

از دل و جان

​از ته دل، با میل و رغبت قلبی، مخلصانه با تمام وجود

از راه افتادن

ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمان مصدری، به معنی از پا افتادن، از راه ماندن و سرگشته شدن​ - سرگردان شدن - راه گم کردن. / هاشمیان

از راه بردن

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمان مصدری، به معنی گمراه ساختن - از راه و جاده منحرف نمودن - بازی دادن - از راه کشیدن -تحت تأثیر و نفوذ خود در آوردن. / هاشمیان​​

از سرگیری

​ تجديدنظر, استئناف, ادامه دادن, پى گرفتن, دنبال كردن

از سرک تا پچک

​یک اصطلاح  اندازه، مقداری و معیاری  رائج در بین عوام است به این معنی که از سر تا آخر ، از اول تا آخر، یا از سر تا پای یا از بالا تا پایان.  این اصطلاح  برای معیار و اندازه  و مقدار از  جانب تخم بازان عوام  در جامعه پخش و رواج یافته و به شهرت رسیده است. چون تخم بازان رأس تخم را  سرک  تخم می نامیدند و غایت تخم را پچک تخم، پس از سرک تا پچک تمام اندازه را در بر میگیرد یعنی از اول تا اخر.
به اهتمام مسعود فارانی 

از قرار معلوم

طوری یا قسمی که معلوم است یا چنانی که هویداست یا طوری که روشن است یا واضح است و اصطلاحی در گفتار و نوشته ها معمول است و زمانی استعمال میشود که موضوعی قبلی قبول شده باشد و بر آن اتکا میشود​

از قضاء

ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی از روی اتفاق ، تصادفی، اتفاقاً، نا به هنگام، دفعتنی، روی اتفاق، از روی بخت و اقبال - به سبب مجهول​

از قلم افتادن

​ترکیب ربطی (تبیر ربطی)، ساختمان مصدری ، به معنی فراموش شدن- از خاطره ها افتادن - زیرخط کشی قرار گرفتن

از قلم افتاده

​ترکیب ربطی(تعبیرربطی)، به معنی فراموش شده، قصداً نامش حذف شده - از نظر افتاده - محروم شده، درج نشده، ذکر نشده، حذف شده، فراموش شده، مورد توجه واقع نگردیده، مورد بی اعتنائی قرار گردیده

از قلم انداختن

​ترکیب ربطی (تعبیرربطی)، ساختمان مصدری از فعل متعدی، به معنی فراموش کردن - از نظر انداختن- بالای نام کسی قلم کشیدن - محروم ساختن

از میان بردن
از بین بردن
از نظر

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، به معنی طرز نگاه یا طرز تفکر، مثلاً از نگاه من - از نظر من - به عقیدۀ من

از نقطۀ نظر

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی) ، به معنی اظهار نظر ازجانب یک شخص، که به عقیدۀ مرحوم استاد نگهت از روش نگارش زبانهای انگلیسیی و فرانسوی ترجمه شده است

از نو

​دوباره، سر از نو، مجدداً، از سر، مکرراً، به تکرار، بار دیگر، دفعۀ دیگر،

از کار افتادگی
عجز, از کار ماندگی, ناتوانی، کم فعالیتی
از کار افتادن

​ترکیب ربطی (تعبیر ربطی)، ساختمان مصدری از فعل متعدی، به معنی ناتوان شدن - معیوب شدن -از خدمت بازماندن

از کار افتاده

ترکیبب ربطی (تعبیر ربطی) ، به معنی - ناتوان - بیکار. / هاشمیان

از یاد رفتن

​فراموش کردن، از خاطر رفتن

ازاء

​کلمۀ عربی که در عربی با همزه نوشته میشود/ازاء/، به معنی جای - مقام - عوض و در ترکیباتی از قبیل در ازای او = به عوض او یا به جای او استعمال میشود. / هاشمیان

ازار

​اِزار- کلمۀ عربی به معنی تنبان، شلوار که در زبان عوام /ایزار/ تلفظ میشود. معادل آن در زبان دری /تنبان/ است - پوشش جان (پوشاک) - زیرجامه - شلوار - در قدیم اصطلاحات کمرپوش و لُنگ غسل هم استعمال میشد - درقدیم به معنی دستار و دولاق هم استعمال میشده. / هاشمیان

ازاربند

​ترکیب عربی و دری به معنی تسمۀ تکه ای، بافتگی یا الاستیکی که تنبان توسط آن به کمر بسته میشود - کمر بند هم میگویند. / هاشمیان

ازاله

الف- اِزالَه- زائل شدن، از بین بردن، فسخ کردن، منسوخ کردن، نابود ساختن، ازالت،  برطرف کردن، دورکردن است
ب- همچنان یک نوعی‌ از درخت‌  های خورد و کوچکی است کوهستانی‌ که دارای‌ گلهای ‌زنگ نما ‌یا قیف نما میباشد،
ج- ازال، نزدیکی با دختر باکره و برداشتن پردۀ بکارت دختر

ازبدو

​ازبدو: از روز اول، از شروع کار، از همان آغاز، از نقطه صفر، به طور مثال:  (ازبدو تأسیس تا امروز...)

ازبر

ترکیب زبان دری که در ترکیباتی از قبیل   ازبرخواندن به معنی ازحافظه خواندن - از برکردن به معنی حفظ کردن یا به حافظه سپردن استعمال میشود. / هاشمیان

ازبس

​یک ترکیب زبان دری که با کلمۀ ربط ساخته میشود و به معنی بسیار استعمال میشود، مثلاً از بس برف باریده است. / هاشمیان

ازبهر

​ترکیب ربطی به معنی از برای - به خاطر - چونکه ، مثلاً از بهر تو به زندان رفتم = به خاطر تو زندان را قبول کردم. / هاشمیان

ازبک

​یا /اوزبک / قومیست از شاخۀ مردم ترک و ترکمنستان که فعلاً در شمال افغانستان، ازبکستان و آسیای مرکزی سکونت دارد. طایفه‌ای از مغولان که از اعقاب سپاهیان چنگیز در ماوراءالنهر و نواحی بین دریاچۀ آرال و دریای خزر هستند

ازبکی

​زبان ترکی مردم ازبک - هرچه مربوط به قوم یا فرهنگ مردم ازبک باشد و دراصطلاحاتی از قبیل نان ازبکی - زبان ازبکی قابلی ازبکی وغیره بکار میرود

ازخودبیگانگی

​در لغت به‌معنای از دست دادن، یا قطع ارتباط با چیزی است. این کلمه به‌ طور خاص در دست‌ نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴ مارکس بیان شد و از این طریق شهرت یافت. در این کتاب این اصطلاح برای انسانی به‌ کار رفته‌ است که با طبیعت انسانی بیگانه شده‌ است. /ویکیپدیا

ازدحام

​اِزدحام- کلمۀ عربی به معنی بیر و بار - جمعیت بزرگ مردم به دور هم جمع شده -هجوم مردم

ازدراء

​بي حرمتي، اهانت، عدم رعايت، تمسخر، تحقير، بي اعتنايي، حقارت، خوار شمردن، اهانت کردن، استهزاء کردن، خردانگاري، خردانگاشتن

ازدواج

عروسی و نکاح یک زن و مرد، زوج شدن، زن کردن، شوهر کردن، پیوند، تزویج، زناشویی، عروسی، مزاوجت، مواصلت، نکاح، وصلت​

ازدیاد

​کلمۀ عربی به معنی افزایش، زیادت در هر چیزی، تکثیر، زیاد شدن، افزون شدن، افزونی، تزاید، به کثرت رفتن

ازرق

​اَزرَق- کلمۀ عربی به معنی رنگ آبی - نیلگون - کبود - لاجوردی، مثلاً چرخ ارزق - ازرق چشم = دارای چشمان کبود. / هاشمیان

ازل

​کلمۀ عربی به معنی جاودانی - همیشگی - ابدیت - فنا ناپذیری - آنچه که ابتداء و انتهاء نداشته باشد.

ازلی

​ترکیب عربی ودری به معنی متداوم - ابدی - دایمی

ازم

پرهیز، دوری، خودداری​

ازمنه

​کلمۀ عربی، جمع زمان، به معنی وقت - هنگام - روزگار

ازهار

​اَزهار- کلمۀ عربی، جمع /زهر/ و /زهرت/، به معنی گلها - شگوفه ها

ازهر

​کلمۀ عربی، به معنی روشنتر - سفید تر، درخشانتر، رخشانتر. صفت تفضیلی تر و ترین. / مراجعه به «الاهزر» شود

ازواج

​کلمۀ عربی، جمع زوج، به معنی جفت ها، شوهران، زنان نکاح شده یا  نکاحی. همسران، شرکای زندگی

اژدر
اژدر یا اژدها جانور  بزرگ جثه و  چندین سر افسانویست که بال داشته و نفس آتشین دارد. . . ولی ایرانی ها (اژدر) برای تورپیدو (راکتی که از تحت البحری فیر میگردد) هم  میگویند​
اژدها / اژدهار
اژدر یا اژدها جانور  بزرگ جثه و  چندین سر افسانویست که بال داشته و نفس آتشین دارد. . . ولی ایرانی ها (اژدر) برای تورپیدو (راکتی که از تحت البحری فیر میگردد) هم  میگویند​
اژدهای خودی

 ایگو مجموعه ای از چند ساختار اصلی است که شخصیت انسان را شکل می دهد. معنی ایگو به تعریف هر فرد از خودش و شناختی که از خود به عنوان یک انسان دارد بر می گردد و به همین خاطر ایگوی هر فرد می تواند با دیگری متفاوت باشد.
کتاب مشهور پروفيسور سيد بهاء الدين مجروح است. او را مي‌توان از پيشکسوتان تفکر فلسفي در تاريخ معاصرِ افغانستان به شمار آورد. ايشان چهرة قابل اعتناي جامعة ما در قلمرو انديشه شناخته مي‌شود. دسترسي ايشان به حکمتِ شرقي، آموزه هاي عرفاني، فلسفة غرب و ادبيات ملي و جهاني، برايش جايگاه خاص بخشيده است. به همين جهت در کارنامه‌اش مي‌توان ظرفيتِ نظريه پرادازي فلسفي، نقدِ اجتماعي، اشعارِ پرمايه و اخلاق روشنفکري را مشاهده کرد، فضيلت‌هايي که موجب مي‌شود از او به عنوان انديشمندِ فرزانه يادآوري شود

اس

​کلمۀ عربی، به معنی تهداب - اصل هرچیز - بنیاد -  شالوده - پایه

اسائه
کلمۀ عربی که در عربی /اساءة / نوشته میشود، بمعنی توهین - بی حرمتی - دشنام بی ادبی کردن، هتک حرمت کردن​. / هاشمیان
اسائهء ادب

​ترکیب عربی، به معنی بی ادبی - بی احترامی - توهین و اهانت

اساتذه

​اَساتِذَه- کلمۀ عربی، جمع استاذ، استاد، به معنی معلم - رهبر، رهنما

اساتید
جمع استاد، استاد ها، استاد های مکتب و فاکولته
اساتیذ

​جمعِ استاذ (معرب استاد)، آموزگاران، مدرسان، مربیان، معلمین، ​ کسانی که علم یا هنری را به دیگران تعلیم می‌ دهند

اسارت

کلمۀ عربی که در عربی /اسارة/ نوشته میشود، به معنی محبوس بودن - در زندان یا تحت نظارت قرار داشتن - دربند بودن اسیری، اقتناص، حبس، زندانی، قید، گرفتاری، بندش، بندگی، بردگی

اسارت‌ آور

​آور بن مضارعِ آوردن به معنی آورنده؛ اسارت آور یعنی به ارمغان آورندهٔ اسیری، بندگی و بردگی

اسارتبار

​اسارتآمیز، محبوس و زندانی، حاکی از قید و اسیری

اساس

تهداب، ریشه، ستون، اصل، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، قاعده، کنه، مأخذ، مبنأ، محور، مناط، نهاد​

اساس گذاری

تهداب گذاری، بنا کردن، بنیاد دنهادن، ره راه انداختن، پی ریزی کردن​

اساساً

کلمۀ عربی /اساساً/، به معنی اصلاً،  قانوناً، اصولاً،  بنیاداً ، تهداباً، لازماً،  در اساس​، بر اساس، اگر اصاصی فکر شود، اگر دقیق مطالعه شود

اساسات

​جمعِ اساس، به کلمۀ «اساس» مراجعه کنید

اساسگذار

اساسگُذار- بانی، بنیانگذار، پایه گذار، مؤسس

اساسنامه

قانون موضوعه، قواعد و مقررات، حکم، قوانین و شرایطی برای تشکیل شرکت یا حزب​

اساسی
بنیادین، اصولی، به طور مثال کار اساسی - قانون اساسی - نکات اساسی
اساطیر

کلمۀ عربی، جمع /اسطوره/، به معنی افسانه - موهومات - روایات - قصه ها - تاریخ ارباب انواع. / هاشمیان​

اساطیری

ترکیب عربی و دری ، به معنی افسانوی، روایتی، داستانی​

اسافل

کلمۀ عربی، جمع /اسفل/، به معنی مردم طبقات پایان جامعه - مردم پایان افتاده و پائین رتبه - در قدیم به معنی سرین (قسمت پایان بدن انسان). / هاشمیان​

اسالیب

کلمۀ عربی، جمع /اسلوب/، به معنی طرز - طریقه - راه و روش. / هاشمیان​

اسامی

الف -کلمۀ عربی، جمع  اسماء، به معنی نام انسان - حیوان - اشیاء. / هاشمیان
ب-​ نام برده شده، متذکره، مذکور، نامزد شده. شخصی سومی که هنگان مکالمه بین مخاطب و متکلم شناخته شده است اما از وی نامبرده نیم شود.

اسامی خداوند

خداوند با اسامی  وصفات مختلف در قرآن  یاد میشود که اسامی عبارت اند از اسامی جمالی یا حسنی یا زیبائی که تعدادی آنها به 99  اسم مشخص شده است و این اسامی  هم به سه کتگوری تقسیم میشوند
به این شکل :
1.   اسماء جمالی (
۵۵ نام) برای کسب رحمت و روزی به کار می‌روند.
2.   اسماء جلالی (
۲۲ نام) برای ایجاد عداوت و از میان بردن حریف به کار می‌آیند.
3.   اسماء مشترک (
۲۲ نام) بسته به نیت، خاصیت هر دو گروه قبلی را دارند.  که جمع آنها 99 نام می شود.
اما  اسامی   وصفات زیادی در قرآن بنام خداوند منسوب و صفت  شده است که خارج از لست جمالی یعنی  99  نام حسنی میباشند.
آن اسامی  که آنها را اسامی تصریح شده برویت قرآن می شناسند و آن  در حدود 170 اسم میباشد. به اضافۀ آن اسامی تصریح ناشده اند که منسوب به خداوند است و تعدادی آنها هم در «فرهنگ قرآن» اسماء و صفات غیرمصرّح  یاد شده در قرآن، وجود دارند که از افعال نسبت داده شده به خدا در قرآن انتزاع می‌ شوند  و آنها 195 اسم یا صفت اند.
به اهتمام مسعود فارانی

اسب

​(زیست‌شناسی) پستانداری علف‌خوار، سم‌دار، و با یال و دُم بلند که برای سواری، بارکشی، یا مسابقه از آن استفاده می‌ شود.
(ورزش) در شطرنج، مهره‌ای به شکل سر اسب که حرکتی به‌شکل «L» دارد و تنها مهره‌ای است که می‌تواند از روی مهره‌های دیگر بپرد

اسب آبی

جانوری چارپا و بزرگ جثه و ذوحیاتین، از طایفۀ سطبرپوستان، در سواحل رود های افریقا و مصر علیا و سِنِگال زندگی می کند. طول آن به 4 گز رسد و سر وی بزرگ و قوی است و اغلب در آب باشد. فرس النیل . فرس البحر. اسپ دریائی

اسب تیز رو

​رخش (اسپ رستم)، اسپی که بسیار به سرعت بدود، اسپ تندرو، اسپ چابک و سریع رو

اسباب
اَسباب کلمۀ عربی،
الف- جمع سبب، علت و علل
ب- به معنی آلات - افزار (ابزار) - ظروف (اسباب خانه را ظروف گویند (اسم ذات)
اسباط

 اَبساط/ جمع سبط - به معنب دختران و پسران، فرزندان، اولاد، احفاد، نبیرگان، اخلاف، نوادگان.
در زبان عربی به قبیله هم ابساط گفته میشود.

اسباق

کلمۀ عربی، جمع /سبق/، به معنی درسی که در مکاتب و مساجد به شاگردان آموخته میشود - در مکاتب افغانستان کتاب درسی و نصاب درسی را /اسباق/ میخواندند. / هاشمیان​. دروس، سبق ها، دانش ها، دانستنی ها

اسبق
کلمۀ عربی به معنی اخیر - ماقبل، مثلاً پادشاه اسبق، وزیر اسبق، استاد اسبق، شوهر اسبق، خانم اسبق، در هریک ازین حالات یکی پیشتر از اخیر معنی دارد
اسپ

حیوانی است با هوش که برای سواری و بار بری استفاده میشود​​

اسپ آبی

حیوان قوی و جسیم که در بحر و به زیر آب زندگی میکند ودر زبانهای لاتین آنرا /هیپویوتموس/ میخوانند. /هاشمیان​

اسپ پیکان

​اسپ تندرو، اسپ چابک چال، اسپ تیز رفتار

اسپ دوانی

اسپ سواری، سیاحت بالای اسپ، گردش با اسپ، مسافرت بالای اسپ و توسط اسپ، اسپدوانی سپورتی است که در جهان و هم در افغانستان رائج میباشد - مسابقات اسپ دوانی در همه جا صورت میگیرد - . / هاشمیان​

اسپار

اِسپار- یک آلۀ چوبی که در زراعت استعمال میشود و آنرا قلبه گویند /سِپار/ نیز تلفظ شود​

اسپاسم

​ یا انقباض و گرفتگی ناگهانی و غیرارادی عضلانی که ممکن است جزئی از یک اختلال عمومی یا به منزله پاسخی موضعی به حالتی دردناک باشد. در میان عامه به آن گرفتگی می‌گویند. از انواع اسپاسم ها میتوان به اسپاسم فرج (آلت زنانه)، اشاره کرد که در آن آلت تناسلی مردانه در فرج میماند و جدا نمیشود و ممکن اشت منجر به قطع عضو و یا حتی مرگ‌منجر شود

اسپانیا / هسپانیه

نا م کشوریست در اروپا که در یکطرف آن آبنا و هم جزیرۀ (جبل الطارق) قرار دارد - اسپانیا (هسپانیه) اولین کشور اروپایی بود که اعراب به قیادت (طارق) آنرا فتح کرد و در عربی آنرا (اندلس) خوانند-. / هاشمیان​

اسپانیایی

نام مردم و زبان هسپانوی است - زبان هسپانوی یکی از زبانهای مهم فامیل زبان (هدد و اروپایی) است که در کشور های امریکای مرکزی و جنوبی مسلط میباشد. / هاشمیان​

اسپانیول

یکی از نامهای زبان هسپانوی است که در اروپا رائج میباشد. / هاشمیان​

اسپرغم

گل و گیاه معطر که اسپرهم - سپرهم- اسپرم نیز گفته شده - گیاهیست که دانه های معطر تولید میکند و /ریحان/ نامیده میشود. / هاشمیان​

اسپرنگ

کلمۀ ایست انگلیسی به معنی آله ای که الاستیکیت دارد، در زبان دری فنر نامیده میشود، یعنی در اثر فشار منبسط و منقبض میشود و در بعضی موارد موجب استراحت میگردد، مثلاً کوچ و چوکی، سیت موتر، بستر خواب و غیره

اسپغول

​دانه های اسفززه که در طب یونانی به کار میرود

اسپلاخ

​که در عربی /اسفناج/ گویند، به معنی یکنوع سبزی که /پالک/ نامیده میشود - اسفناج دیده شود. / هاشمیان

اسپلاق/اسپلاخ

​همان اسپلاخ است مردمان ولایت بادغیس و حوزهٔ شمالغرب کشور به اسفناج یا سبزی پالک گویند

اسپند
الف - اسپند گیاهی است دارای ارتفاعی بطول حدود ۳۰ تا ۵۰ سانتی‌متر. ظاهر آن بوته مانند، دارای برگ‌های سبز با تقسیمات باریک و دراز و نامنظم است. گل‌های آن درشت و دارای کاسبرگ نازک و گلبرگ بزرگ برنگ سفید مایل به سبز، میوه آن پوشینه و حاوی دانه‌های متعدد برنگ سیاه است.
از دانه‌ های اسپند هزاران سال است که در بسیاری مراسم آیینی و معنوی فرهنگ‌ های مختلف دنیا، به خصوص در فرهنگ‌ های باستانی خاورمیانه استفاده می‌شود. اهمیت و تقدس اسپند در طول تاریخ به قدری زیاد است که برخی از تاریخ دانان بر این باورند که گیاه اسطوره‌ ای - باستانی هوم (سانسکریت گیاهی بسیار مقدس ملقب به گیاه خدایان که هم در اوستای زرتشت و هم در متون مقدس ریگ‌ودا آیین هندو به آن اشاره شده ولی هویت واقعی آن در طول تاریخ فراموش شده است) همان اسپند است
ب - داسپند را برای نظر برداری یا دور کردن نظر هم استفاده می کنند طوری که آنرا در بین ظرفی انداخته  روی آتش می گذارند و دود میکنند
است

صیغۀ حال، مفرد غایب، فعل (بودن) - در ترکیباتی به معنی ملکیت استعمال میشود، مثلاً است و بود (هست و بود) - خدا و است (خدا وهست) = آنچه بدسترس دارم. / هاشمیان​

است

الف - است یعنی تثبیت موجودیت، تخصیص دادن، تصدیق موجودیت به موضوع
ب - ست- شکلیست از کلمه ٔ هست و آن مفرد مغایب (سوم شخص مفرد) است از مصدر استن و بدین وجه صرف میشود به استم . استی . است . استیم . استید. استند. و گاهی هم به تخفیف چنین می نویسند - ام . ای . است . ایم . اید. اند
ج - مخفف ایست . توقف
د - است ه-رگ-اه به ماقبل متصل شود همزه ٔ آن ساقط شود مثلاً  آمده ست و جانست و دلست . اگر حرف آخر کلمه ٔ ماقبل، (ها) غیر ملفوظ باشد جایز است که همزه بجا ماند مثل - گفته است و گوینده است

خدای جهان بر زبانم گواست
که گنج و سرای سپاهم تراست

هـ - است - در عربی کون . دُبُر. بُن، نشیمن، تهیگاه . نشستنگاه ،رَمادَة. رَماعة. عجز. کفل، سرین  مقعد معنی میدهد
و - (پسوند) -َست . مزید مؤخر نام بعض امکنه مثل- مَرّست . مروَست
ز - استخوان، هستة میوه ​

است / اِست

اِست «صیغۀ حال، مفرد غایب، فعل (بودن)» در ترکیباتی با پیشوند هایی از قبیل (بای - پیرای - توان - دان - زی - گِری - مان - یار) صیغه های التزامی، حال و ماضی میسازد، مثلاً ( بای، بایست - پیرای، پیرایست - توان ، توانست - دان، دانست - زی، زیست - شای، شایست - گِری، گریست - مان، مانست - یار، یارست). / هاشمیان​

استئذان

اجازه خواستن، اذن طلبیدن، اجازه طلبیدن، طلب اجازه

استئناف

​از سرگيرى, تجديدنظر, استيناف, ادامه دادن, پى گرفتن, دنبال كردن

استاد
آموزگار، مدرس، مربی، معلم، ماهر، دارای فهم، متخصص- جمع آن استادان
​ .کسی که علم یا هنری را به دیگران تعلیم می‌ دهد؛ آموزگار؛ آموزنده
استادان

​اُستادان- جمعِ اُستاد، آموزگاران، مدرسان، مربیان، معلمین، ​ کسانی که علم یا هنری را به دیگران تعلیم می‌ دهند

استادانه

زیرکانه، مدبرانه، بازبردستی، دراکانه، عالمانه، با تدبیر، هوشیارانه، با سنجش، ماهرانه، سنجیده​

استاده

​مخفف ایستاده، ساکن، بیحرکت، راکد، قائم و ثابت

استادی

الف - معلمی، حذق، حذاقت، حاذقی، مهارت، ماهری، زیرکی، نیکدانی. آموزگاری، تبحر، خبرگی، چیره دستی، با دانشی، چیز فهمی، با معرفت، دراکی.
ب - موضعی در جنوب منطقۀ تیمنی شهر کابل در کشور افغانستان​.

استادیوم

جایی را گویند که در آن مراسم سپورتی  یا نمایشات دیگر انجام مییابد و محاط است با جاهی نشیمن برای مناظره کنندگان و در حدود دو هزار سال قبل از میلاد برپا شد با طول معین​

استاذ

مٲخوذ از پارسی/ دری، کلمهٔ دری استاد می باشد- مربی، معلم، دانشمند،  هنرمند. کسی که به کاری مشغول باشد که قریحه و دست ، هر دو را در آن دخالت باشد، داننده ٔ صنعتی از امور کلیه و جزئیه، کسی که با چرم و فلزات کار کند، موسیقی دان . (دزی )، دانا، معلّم کتاب . آموزگار. جمعِ آن استاتیذ است

استاره

​اِستاره- ​اختر، کوکب، نجم، هریک از نقطه‌ های درخشان که شب در آسمان دیده می‌ شود

استان

در پهلوی /ستان/ - در اوستا /ستانه/ بوده - در نگارش /ستان/ نوشته میشود- اما در شعر و نظم به خاطر وزن بیت بعد از /س/ یک واول اضافه میشود، یعنی /ستان/ به /سیتان/ تبدیل میگردد - کلمۀ /ستان/ به حیث پسوند، معنی مکان، یعنی زمین ، ولایت و کشور را افاده میکند، مثلاً افغانستان - پاکستان- هندوستان - سیستان - تاجیکستان - نورستان - انگلستان - قزاقستان نام ممالک - - بوستان - گلستان - ریگستان - خارستان - تاکستان - گلستان -  نام مکان  اسم مکان - اما پسوند /استان/ در ترکیبات زمستان، تابستان به معنی پسوند زمان (بیانگر وقت) به کار می ر​ود- . / هاشمیان​

استانبول

مأخوذ از ترکیب یونانی / ایس تن بولین/ به معنی /به طرف شهر/ یا/ به طرف مدنیت/ - شهر مشهوریست در کشور ترکیه در کنار مدیترانه که /استنبول/، /استامبول/ و /اسلامبول / نیز تلفظ میشود. / هاشمیان ​

استانبولی

به معنی هر چیز مربوط و متعلق به شهر استانبول - مسکونین شهر استانبول - یک لهجۀ زبان ترکی که در استانبول رایج است. / هاشمیان​

استبداد
ظلم، تعدی، ستم، ستمگری، جور، خودکامگی، فرمانروائی مطلق، حاکم مطلق، اجبار مطلق، قهر و عتاب، تعصب بیش از حد
استبدادی

ترکیب عربی و دری ظالمانه ، خشونت آمیز - دیکتاتورانه - مطلقیت​

استبعاد

کلمۀ عربی، به معنی بعید دانستن - دوری جستن - بطور غیر محتمل پنداشتن. ​/ هاشمیان

استتار

اِستِتار- کلمۀ عربی به معنی مستوریی، پنهان کردن - مخفی نگه داشتن - اختفا - پنهان سازی - پوشش - مستور سازی - نهان سازی. اصطلاح / ستر و اخفا/ یک معنی این کلمه است. /هاشمیان​

استتمام

​به پایان بردن، به سر آوردن، تکمیل کردن، انجام دادن

استثمار

​ثمر جُستن، بهره برداری کردن از دسترنج دیگری، بهره کشى کردن، سوء استفاده، بهره کشی، بهره گیری، سلطه گری

استثمارگر

​بهره کش از دسترنج دیگری، سوء استفاده کننده، ثمر جوینده

استثمارگران

​جمع استثمارگر، بهره کشان از دسترنج دیگران، سوء استفاده کنندگان، ثمر جویندگان

استثناً

کلمۀ عربی، به معنی منحصراً - جلوگیری کننده از دخول یا اشتراک دیگران - بطور منحصر به فرد​

استثناء
استثناء آن حالتی را ګفته می شود که اصول و قواعد مروجه بالای آن تطبیق نمې ګردد. خارج از قوانین مروجه، بیرون از مقررات و لوائح

متمایز از همه، جدا از همه، یگانه، مفروق، بیرون از جمع، تاپ، خارق العاده، فوق العاده، بهتر و یا خرابتر از حد لازم

استثناءً

​به صورت استثنائی، متمایزاً، منحصراً .
ــ اگر تنوین قیدی را بر کلمات "استثناء" و "جزء" وارد کنیم، از آنها قیدهای منوَّنِ "استثناءً" و "جزءَ" درست میشود. مگر اگر همزۀ آخر "استثناء" و "جزء" را حذف کنیم، دیگر باید از این کلمات قیدی هم دست بشوئیم؛ صرف نظر ازین، که "جزء" بدون "همزه"؛ یعنی "جز"، کلمۀ دری و به حیث "حرف استثناء"، در معنای "الّا" و "غیر" و "مگر" است!!!
به اهتمام خ. معروفی

استثناآت

​جمع استثناء رجوع شود به استثناء

استثنائی

ترکیب عربی و دری به معنی انحصاری - منحصر به فرد - بدون د یگری - متفاوت از دیگران - بی مانند - بی همتا. استثنایی همه نوشته شده / هاشمیان ​

استجابت

کلمۀ عربی ، به معنی جواب گفتن - قبول کردن - پذیرفته شدن - مستجاب شدن - به آذان گوش دادن و جواب گفتن (اجابت کردن). / هاشمیان​

استجواب

 بازجويى ، استنطاق ، بازپرسى ، جوابخواهى ، استيضاح دولتی، بازجویی محاکماتی، استنطاق حکومتی، سوال جواب پولیس از محکوم، جوابخواهی،استنتاج کردن، تحقیق نمودن،پاسخ کردن . استجابة کردن
به اهتمام مسعود فارانی

استجوابیه

​اسم مؤنث استجوابیه به یک گزارش از بازجويى ، استنطاق ، بازپرسى ، جوابخواهى استفاده میشود

استحاله

کلمۀ عربی است که استحالت هم نوشته شده میتواند.
الف - به معنی دگرگون شدن از حالی به حالی برگشتن، محال شمردن، (مصدر).
ب  - تبدل، تبدیل، تحول، تطور، تغییر، دگرگونی (اسم مصدر)

استحباب

​اِستِحباب- خوب و نیکو شمردن، نیکو و پسندیدن، روا داشتن، جایز شمردن، مستجبب دانستن، امری است که اجرای آن خوش به رضا باشد، یا کاری که انجام دادن آن بهتر از ترک آن باشد

استحسان

اِستِحسان- کلمۀ عربی؛ به معنی نیکو شمردن - توصیف کردن- پسند کردن - ستایش کردن

استحصال

کلمۀ عربی، به معنی دریافت نمودن - حاصل کردن - بهره گرفتن حصول - دستیابی - کسب. / هاشمیان​

استحضار

اِستحضار- کلمۀ عربی، به معنی اطلاع دادن - مطلع گردانیدن - حاضر کردن - به حضور خواستن. / هاشمیان​

استحضاریت

ترکیب عربی و دری ، به معنی آگاهی - مطلع بودن - جواب تحریری بیک اطلاعیه دادن. / هاشمیان​

استحفاظ

​ حفظ، محافظت، مراقبت، نگهبانی. حفظ کردن، حفظ ونگاهداری خواستن، نگاهداشتن، نگاهداری کردن، یادگرفتن.

استحقار

​حقیر دانستن؛ کوچک شمردن؛ خوار کردن - تحقیر، تصغیر، خواری، کوچکشماری

استحقارات

​جمعِ استحقار، به کلمۀ «استحقار» مراجعه شود

استحقاق

اِستِحقاق-کلمۀ عربی، به معنی حق خود را مطالبه کردن - خود را مستحق شمردن - خود را سزاوار دانستن - سزاواری​

استحمار

اِستِحمار- به اشتباه و خطا انداختن. انحراف یا اغفال اذهان مردم از خودآگاهی، عوامفریبی - خر شمردن و خر کردن مردم

استحمام

​اِستحِمام-حمام گرفتن، بدن خود را شستشو دادن، تطهیر، تغسیل، شستشو، غسل

استحکام

​استوار شدن، استواری، استوار، تحکیم، تقویت، استقامت، استواری، تحکیم، تقویت، ثبات، حصانت، محکمی​​

استخاره

اِستِخارَه- کلمۀ عربی، به معنی طلب خیر کردن - نیکویی جستن - فال نیک زدن - در قران یا کتاب مقدس دیگری فال دیدن​

استخبار
استطلاع، استعلام، کسبخبر​​، معلومات، خبر رساندن، خبر دادن، خبر را انتشار دادن​
استخبارات

جمع استخبار، خبر خواستن، از کسی خبری را پرسیدن ‌، خبر گرفتن، آگاهی‌جستن، مثال- ریاست استخبارات​

استخباراتی

​محل معلوماتی، دفتر جاسوسی، سازمات اطلاعاتی​

استخدام

کلمۀ عربی، به معنی مقرر کردن - به خدمت واداشتن - نوکر گرفتن. / هاشمیان​

استخدامیه

اسم مؤنث استخدامیه (یا آگهی استخدام) معمولاً یک اعلامیه رسمی است، که توسط یک شرکت، سازمان، یا کارفرما منتشر می‌ شود تا مشخصات و شرایط یک شغل خاص را به افراد علاقه‌مند به انجام آن شغل اعلام کند. این استخدامیه‌ها حاوی اطلاعات مهمی مانند عنوان شغل، موقعیت مکانی، مسئولیت‌های شغلی، شرایط حقوقی و مزایا، مهارت‌ها و تجربیات مورد نیاز، و مهلت‌های ارسال درخواست‌ها برای استخدام می‌ باشند.
استخدامیه‌ها عموماً در رسانه‌های مختلف مثل روزنامه‌ها، وب‌سایت‌ها، پنل‌های استخدامی در شبکه‌های اجتماعی، و یا سایت‌های استخدامی منتشر می‌ شوند. افرادی که به جستجوی شغل هستند، می‌ توانند به اطلاعات موجود در استخدامیه‌ها مراجعه کنند و در صورت تطابق با شرایط استخدام، درخواست استخدام خود را ارسال کنند.
استخدامیه‌ها ابزار مهمی برای جذب نیروی انسانی برای سازمان‌ها و شرکت‌ها هستند و به عنوان پلی بین کارفرما و کارجویان شغلی عمل می‌ کنند.

استخر

آبگیر، برکه، برم، تالاب، حوض، حوضچه، حوضه

استخراب
​شکسته شدن از فشار و درد مصیبتی، آرزومند  شدن به چیزی،  سوراخ شده ، شگاف شده، زخمی شده
به اهتمام مسعود فارانی 
استخراج
اِستِخراج- کلمۀ عربی، به معنی برون آوردن - معدنیات را از زیرزمین برون کشیدن - مطالب مفید را ازکتابها برون آوردن، خارج کردن
استخراجات

​استخراجات، کلمه جمع مونث بوده و مفرد آن استخراج می باشد. بیرون آوردن، خارج ساختن، کشیدن، برگیری، استحصال، کندن

استخفاف

اِستِخفاف- کلمۀ عربی، به معنی سبک شمردن - توهین کردن - بی آبرو ساختن - بی مقدار ساختن - اهانت - تحقیر - خفت - هتک

استخلاص

اِستِخلاص- کلمۀ عربی، به معنی رهایی یافتن (دادن)- نجات یافتن (دادن) - خلاص کردن - رهانیدن - آزادی - خلاصی - رهایی - نجات

استخلاصات

​اِستِخلاصات- جمعِ مفرد مؤنث «استخلاص» می باشد. به کلمهٔ «استخلاص» مراجعه شود.

استخلاف

​جانشینی، خلیفه کردن کسی رابجای خود، جانشین کردن، خلیفه خواستن کسی را. بجای کسی ایستادن خواستن. ایستیدن خواستن بجای کسی.کسی را جانشین خویش کردن. جانشین ساختن، جانشین کردن

استخوان

جسم جامدیست که اسکلت انسان و حیوان را تشکیل میدهد و به شکل های مختلف در قسمت های مختلف بدن قراردارد. / هاشمیان​

استخوان بندی

چگونگی ساختمان اسکلت انسان و حیوان - در دهات افغانستان اشخاصی بنام (استخوان بند- شکسته بند) وجود دارند که با استفاده از تجارب خود مصیبت رسیده گان را استخوان بندی میکنند. / هاشمیان​

استخوان زیرین
استخوان تحتانی ، پائینترین استخوان، ته ترین استخوان ​
استخوان شانه

استخوان کتف - بیلک شانه - استخوانیست که در دو طرف گردن انسان در همواری دوشانه چسپیده است. / هاشمیان​


استخوانسوز

​بسیار اثر گذار، درد دهنده، آذیت کننده، آزار دهنده، آنچه دل از شنیدن و یا دیدنش در بگیرد. آنچه سخت دل شکننده باشد 

استخوانی

ساختمان استخوان دار - آدم  لاغر و نحیف، از استخوان ​

استدانه

​وام خواستن ، قرض طلبیدن ، وام گرفتن

استدراک

درک کردن، فهمیدن، پی بردن، دریافتن، فهم، ادراک

استدعاء
درخواست کردن، درخواست کردن و یا در خواستن با فروتنی، ​التماس، تمنا، خواهش، درخواست
استدلال
کلمۀ عربی، به معنی دلیل خواستن - دلیل آوردن - بحث و مباحثه کردن - دلیل و برهان - در منطق به معنی استقراء، یعنی پی بردن از کل به جزء یا از علت به معلول. / هاشمیان
استر

پارچه تکه ایست که بداخل کرتی یا زیر لحاف و بالاپوش مردانه ​و هم در بعضی پیراهن های زنانه دوخته میشود

استر

اِستَر- به معنی قاطر - در زبان پهلوی /استار/ و در زبان سانسکرت /اسواترا/ بوده، به چارپایانی از خانوادۀ  اسپ  و قاطر اطلاق میشده است

استراتژیک

سوق‌الجیشی​

استراتیژی

​کلمه "استراتیژی" از کلمهء یونانی "στρατηγία" (strategia) به معنای هنر یا علم رهبری نظامی گرفته شده است. در اصل، این کلمه از دو بخش "στρατός" (stratos) به معنای نیروهای نظامی و "ἄγω" (ago) به معنای رهبری یا هدایت تشکیل شده است. اصطلاحاً، استراتیژی به معنای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری‌های اهم و موثر برای دستیابی به اهداف در یک حوزه خاص از علم، کسب و کار، نظامی و غیره استفاده می‌شود.
به شکل ساده و بسیط ستراتیژی یک طرح عملیاتی است به منظور سازماندهی و تنظیم و هماهنگی رسیدن به یک هدف و یا اهداف تعین شده. کلمۀ استراتیژی از عرصۀ حربی و نظامی نشأت نموده و آهسته آهسته در عرصه های دیگر مانند اقتصاد، سیاست، تجارت و غیره، موارد استفادۀ زیادی پیدا کرده است​.

استراتیژیک

​سوق‌الجیشی​

استراحت

کلمۀ عربی، به معنی آسایش یافتن،  آرمیدن، آسایش خواستن، رفع ماندگی کردن، دم گرفتن، آسایش،  آرمیدن، آسودن​

استراق

دزدیدن- دزدیده‌ کاری‌ را انجام دادن، کار دیگری را به خود نسبت دادن، استراق سمع و یا دزدیده‌گوش کردن،  پنهانی‌گوش دادن به سخن کسی​

استراق سمع

پت و پنهانی سخنان کسی را شنیدن، غمازی​

استرجاء
شفاء، بازیابی، پس گرفتن وضعیت اولی ، احیاء، درمان، بهبود، بهبودی، بازسازی، مداوایی،
به اهتمام مسعود فارانی
استرحام

​اِستِرحام- بخشایش خواستن، رحم خواستن، شفقت و بخشایش خواستن، مهربانی طلبیدن - دلسوزی؛ شفقت

استرحاماً

​از روی ترحم، با رحم و شفقت، از روی مهربانی، به راه ترحم

استرداد

کلمۀ عربی، به معنی واپس گرفتن - باز پس خواستن - آنچه داده شده آنرا بازگرداندن- آنچه غصب شده آنرا بازگرداندن - پسدهی - تحویلدهی - تسلیم - عودت - مثلاً استرداد اموال - استرداد استقلال. / هاشمیان​

استرس

افسردگی، اضطراب، اختلالات روانی که باعث فشار های عصبی میگردد

استروناوت

​اَستُروناوت- ترکیب شده از د کلمهٔ یونانی «استرون = ستاره» و کلمهٔ «ناوتس=کشتیبان، ناخدا» می باشد، یعنی شتیبان یا  ناخدای ستاره ها. در لسان دری/فارسی بدان فضانورد و با روسی: گویند شتیبان یا  ناخدای ستاره ها. در لسان دری/فارسی بدان فضانورد و در روسی«کوزنوماوت»  گویند 

استری

یک پارچۀ ساتنی و یا اطلسی و یا صوف که در زیر لباس میدوزند. جهت جلوگیری از چسپیدن لباس به تن. لایه و یا استری که در زیر لباس میدوزند برای دبل شدن لباس و هم استوار نگهداشتن آن​​

استریو

​نوعی دستگاه صوتی که توانائی پخش یا ضبط صدا را در دو یا چند جهت دارد

استسقاء

 طلب آبيارى، از درگاه خداوند متعال خواستن این كه باران ببارد. در (طب) جمع شدن ترشحات و مايعات در بافتهاى سلولى بدن كه باعث بيمارى استسقاء مى گردد ​

استسلام

​تسلیم شدن، به چیزی گردن نهادن, کاپيتولاسيون, تسليم, واگذار کردن, سپردن, رهاکردن, تسليم شدن, تحويل دادن, واگذاري

استشارات

​جمع استشاره، مشورت کردن، بحث و شور کردن، صلاح پرسیدن

استشاره

کلمۀ عربی، به معنی مشورت کردن، مشورت خواستن، از کسی نظر خواستن، رآی دیگری را پرسیدن، مشورت، مشاوره،  مشورت، مذاکره،  جمع آن استشارات. / هاشمیان ​

استشراق

کلمۀ عربی، به معنی شرق شناسی، مطالعۀ علمی فرهنگ ها، زبانها و اطوار زندگی مردم مشرق زمین، خاور شناسی، شرق شناسی

استشمام
​کلمۀ عربی، به معنی بوئیدن، بوکشیدن،  استنشاق، بو را احساس کردن، از حس شامه کار گرفتن، بوی بردن به معنی احساس کردن یا ملتفت شدن. / هاشمیان.
استشهاد
الف - کلمۀ عربی، به معنی شهادت خواستن، شاهد یا ثبوت آوردن، به گواهی خواندن، شاهد آوردن
ب- تأئیدیه - یعنی از قول و از زبان کسی در نوشته و یا کتاب خود گفته و یا مقوله ای را آوردن
استصحاب

اِسْتِصْحاب :همراه داشتن، با خود داشتن، طلب معاشرت و صحبت کردن. و معنای این کلمه در علم فقه و اصول فقه عبارت از حکم نمودن به چیزیکه قبلاً قابل قبول بوده و در آینده برای شک و تردید جای نه داشته باشد. هنگام شک داشتن در یک حُکم، مثلاً درصورت غیبت طولانی‌ مدت کسی حکم به زنده بودن او می‌ دهند.

استصواب

​درستانگاری، صلاحدید، صوابدید

استضاحیه

​استضاحیه: که مونث کلمه استیضاح می باشد، به معنای توضیح خواهی،‌ باز پرسی، جستجو حقیقت از طرف اعضای پارلمان، ولسي جرگه یا مشرانو جرگه، کاوش، طلب روشني،‌ واضح کردن یک مسئله قانوني و دولتي، بازخواست و مساءلت

استضعاف

​ناتوان و ضعیف کردن بر اثر ستم و بهره‌کشی ناعادلانه، ضعیف یافتن و شمردن

استطاعت

کلمۀ عربی، به معنی توانایی داشتن - سرمایه داشتن - توان و قدرت انجام کاری را داشتن -  تمول - توانگری - استعداد - قابلیت - توان - توانایی - قدرت. / هاشمیان

استطلاع

​طلب آگاهی کردن، آگاهی خواستن، پرسیدن، استخبار، استعلام، استفسار، اقتراح، پرسش، سئوال​​​

استظهار

​اِستِظهارـ تکیه کردن به کسی، کمک خواستن از کسی، امید حمایت داشتن از کسی، پشتگرمی، دلگرمی

استظهر

​اِستِظهَر- به خاطر سپردن، حفظ کردن، از یاد کردن, از بر کردن

استعاذه

​پناه بردن، پناه خواستن، پناه جستن.
گفتنِ «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم». پناه بردن از شر شیطان رجیم به خداوند بخشاینده و مهربان

استعارات

اِستِعارات، جمع مونث بوده و مفرد آن استعاره می باشد. رمز، کنایه، اشاره، تلمیح، عاریت گرفتن یا عاریت خواستن. استعاره از عور گرفته شده که معناى درخواست عاریه دادن چیزی است، و در علم بلاغت، به کار بردن لفظى است در غیر معناى حقیقی‌ آن که پیوند و مشابهتى بین معناى حقیقی و معنای مجازی وجود دارد.

استعاره

کلمۀ عربی، به معنی مجاز - مثل (حکایت به طریق تمثیل)- کنایه - رمز - به عاریت خواستن - چیزی را به عاریت گرفتن - در اصطلاح علم بدیع استعمال کلمه ای در غیر معنی حقیقی آن، مثلاً ماهی را دیدم سر از دریچه برون کرد. ماه درین جمله به جای کلمۀ محبوب و معشوق به کار رفته است - مثال فوق از قاموس حسن عمید اقتباس شده است . / هاشمیان​

استعاری

رمزی، کنایتی، مجازی، انتقالی، طلبی،سمبولیک، نمایشی، تمثیلی، تلویحی، تصویری​

استعانت

کلمۀ عربی، به معنی کمک خواستن، یاری خواستن، کمک، مدد، مددطلبی، معاضدت، یاری، یاریخواهی. در اصطلاح علم بدیع استفاده از شعر یا بیت شاعر دیگری به منظور افاده یا توضیح بهتر یک مطلب. / هاشمیان​

استعباد

​به بندگى كشاندن, به خوارى كشاندن, به بردگى كشيدن استثمار كردن, بهره كشى كردن , استعمار انسانها

استعجاب

کلمۀ عربی، به معنی تعجب - شگفتی - عجیب شمردن - شگفت دانستن

استعجال
اِستِعجال- با عجله انجام دادن، شتافتن، شتابانی نمودن،  شتابزدگی،  تعجیل، عجله، تندی ، سرعت در اجرای امری، با شتاب کاری را انجام دادن
به اهتمام مسعودفارانی  ​
استعداد

توان، ذوق، شایستگی، قابلیت توانایی ذهنی و فطری برای انجام دادن یا فراگرفتن کاری​

استعراب

​اِستِعراب یعنی:
الف:- سخن زشت،‌ گفتار بد و نازیبا،‌ فحش گفتن،‌ دشنام دادن
ب- کلمات غیر عربی را عربی ساختن، جریان و پروسه استعمال الفاظ عربی در زبان روزمره  را استعراب گویند 

استعفاء
طلب عفو کردن، عفو خواستن، خواهش رهایی وآزادی از کار وخدمت نمودن ، خواهش کناره گیری از کار کردن، تقاضای معافیت از انجام کار داشتن 
به اهتمام مسعود فارانی 
استعفاء نامه

نامۀ فراغت از انجام وظیفه، تقاضانامۀ معافیت از یک وظیفه، عریضۀ ای کناره گیری از شغل

استعفی

​استعفاء ، انزوا، کناره گیری، جدا شدن، چشم پوشی،​​ تسلیم، ​تحویل، تفویض​

استعلاء
کلمۀ عربی به معنی - برتری جستن، بلند شدن، تفوق، برتری، سبقت، چیرگی، بلندی، رفعت​. / هاشمیان
[فقه] پایین آوردن سطح زبان هنگام تلفّظ حرف را استِفال گویند. استِفال، مقابل استعلاء در علم تجوید می باشد.
حروف دارای استفال
جز حروف «خ»، «ص»، «ض»، «غ»، «ط»، «ق» و «ظ» بقیّه حروف دارای صفت استفال هستند که به موجب آن، حرف، نازک و کم حجم تلفظّ می‏گردد
استعلام

استخبار، استطلاع، ​کسب خبر، استفسار، آگاهی، ​پرسیدن از چیزی، آگاهی خواستن، پرسیدن، طلب دانستن، پرسش، خبر پرسیدن

استعلامی

ترکیب عربی و دری، به معنی علم آوری و استعلام در هرموردی که مد نظر باشد​

استعلامیه

اسم مؤنث استعلامیه به معنای "سند یا مدرکی رسمی" است که برای درخواست اطلاعات، پیگیری اطلاعات، یا توقف اجرای یک معامله مورد استفاده قرار می‌ گیرد. در اصطلاح، استعلامیه نمایانگری از درخواست رسمی یا اطلاع رسانی به نهادهای مختلف می‌ باشد. استعلامیه ممکن است در موارد مختلفی مورد استفاده قرار گیرد، از جمله:

  1. استعلامیه تجاری: در معاملات تجاری، استعلامیه ممکن است برای درخواست اطلاعات در مورد محصولات، قیمت‌ها، شرایط تجاری و موارد مشابه استفاده شود.

  2. استعلامیه بانکی: در صنعت بانکی، استعلامیه ممکن است به منظور درخواست اطلاعات مالی مشتریان، گزارش تراکنش‌های بانکی، وضعیت حساب‌ها و موارد مشابه به کار رود.

  3. استعلامیه حقوقی: در حوزه حقوقی، استعلامیه ممکن است برای درخواست اطلاعات حقوقی، تاریخچه کیفری فرد، تاریخچه دادگاهی و سایر اطلاعات مشابه مورد استفاده قرار گیرد.

  4. استعلامیه دولتی: در سطح دولتی، استعلامیه‌ها برای ارتباطات رسمی بین نهادهای دولتی یا بین دولت‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند.

استعلامیه معمولاً شامل اطلاعاتی مانند نام و اطلاعات فرستنده، درخواست، توضیحات، و تاریخ است. این مدرک به عنوان یک ابزار ارتباطی رسمی و درخواست رسمی اطلاعات بین نهادها یا افراد مختلف استفاده می‌ شود
استعمار

​از کسی عمران و آبادانی طلبیدن، آبادانی خواستن، آباد کردن کشور به ظاهر و غارت و چپاول آن در نهان
​سیاست تصرف سرزمین دیگران و ایجاد جامعۀ مقیم در آن برای سود جوئی از منابع و بهره‏ کشی از مردم آن سرزمین

استعمار نو

اِستِعمار در اصل کلمه ای عربی بوده و در بُن به معنای آبادی و عمران است، اما در ادبیات سیاسی مفهوم تسلط یک کشور بر کشور دیگر و غارت منابع طبیعی و ثروت آنکشور را میرساند.  یعنی نفوذ و دخالت ممالک قدرتمند در ممالک ناتوان  و کم قدرت به بهانه آباد سازی و سازندگی. ولی در حقیقت تاراج هستی و دارایی ممالک دیگر بوده میباشد.
استعمار نو که به انگلیسی آنرا نیو کلونیالیزم
Neocolonialism میگویند که پس از استعمار کهن کشور های مقتدر روش ها و اقداماتی را به منصه اجرا گذاشتند تا تسلط سیاسی و اقتصادی خویش را بر ممالک ضعیف تر بمنظور تاراج منابع طبیعی شان حفظ کنند. مانند طرح لوایح گمرکی، سرمایه گذاری های خارجی در ساحات منفعت بار آنکشور ها .

استعمار کهن

​شیوه‌ای استعماری بوده که قدرت‌های بزرگ با اعمال زور بر کشورهای دیگر سلطه پیدا می‌کردند و خود در رأس آن کشورها حکمرانی می‌کردند و به چپاول ثروت آنها می‌پرداختند. برای نمونه می‌توان به دوران حکومت بریتانیا بر هندوستان در اواخر قرن ۱۶ و اوایل قرن ۱۷ میلادی اشاره کرد

استعمارگر

ترکیب عربی و دری، به معنی استفاده جو -غارت گر - مداخله گر - مستعمره جو - امپریالیست​

استعمارگران

جمع استعمارگر، به معنی استفاده جویان -غارت گران - مداخله گر ان- مستعمره جویان - امپریالیستان​​

استعماری

ترکیب عربی و دری ، به معنی مداخله گری - استعمار شده، مستعمره جویی - استفاده جویی - آبادانی​

استعماریون

اِستِعماریون، جمع مذکر بوده و مفرد آن استعماری می باشد که در محاوره دری رائح است. ولی در عرف و مصطلحات روز مره دري، استعمارچیان زیادتر استعمال میشود و معادل آن در زبان عربی المستعمرون می باشد که عین همین معنی را افاده می کند:‌ کسانیکه از آنها طلب و خواهش آبادی و عمران می شود. کشورهای قوی که ممالک ضعیف و غریب را بخاطر مصالح اقتصادی و سوق الجیشی خویش زیر تسلط خود می آورند، تصرف کشورهای دیگران از طریق زور و یا فرهنگ، کشورهای دخالت کننده در امور ممالک ناتوان از طریق زور و یا دسیسه، تصرف خاک یک کشور از طرف یک دولت متجاوز

استعمال

کلمۀ عربی، به معنی به کار انداختن - مورد استفاده قرار دادن - در عمل در آوردن - از چیزی کار گرفتن - استفاده - کاربرد - مصرف. / هاشمیان​​

استغاثه

اِستِغاثَه- کلمۀ عربی، به معنی
الف- دادخواهی کردن - عدالت خواستن - شکایت کردن
ب-  التماس - الحاح - تضرع - زاری - فزع - گریه - دادخواهی - مددطلبی

استغفار

کلمۀ عربی، به معنی آمرزش خواستن، توبه کردن، مغفرت خواستن، آمرزش خواهی، توبه، مغفرت جویی، مغفرت طلبی. آمرزشخواهی،  انفعال، پوزش، توبه، مغفرت جویی، مغفرت طلبی/ هاشمیان​

استغفرالله
عبارت "استغفرالله" به دری به معنای "از خداوند آمرزش می‌ خواهم" ترجمه می‌ شود. این عبارت به طور عمده به معنای توبه، تضرع و خواستن آمرزش از خداوند برای گناهان و اشتباهات استفاده می‌ شود.
در اسلام، "استغفار" به معنای تقدیم نیازمندی‌ها و خطاهای انسان به خداوند و خواستن آمرزش و رحمت از او است. این عمل به عنوان یک اصل اساسی از عبادت در اسلام محسوب می‌ شود و نشان از توجه به نیکویی‌ها و اصلاح اشتباهات در زندگی روزمره دارد.
در واقع، "استغفرالله" نشان از توجه به اعتقاد به رحمت و آمرزش خداوند و تلاش برای پاکسازی روح و تصحیح رفتار انسانی است.

استغفرالله، به معنی از خداوند آمرزش (مغفرت) میخواهم - آمرزش میخواهم خدای را،  از خدا آمرزش می طلبم - خدا نکند - قطعاً نی

استغناء

اِستِغناء- کلمۀ عربی، به معنی بی نیاز شدن - غناء ، توانگر شدن، مالدار شدن، بی نیازی - وضع و حالتی که بدون تمایل کاری انجام داد - وابستگی نداشتن، بی قید بودن -  بی نیازی ، توانگری (مادی یا معنوی ). /هاشمیا​ن​

استفاجه

اِستِفاجِه- سبک شمرده و خوار داشته شدن، خوار و ذلیل شدن​

استفاده

کلمۀ عربی، به معنی فایده گرفتن - سود بردن - منفعت گرفتن - استعمال کردن - مصرف,  استعمال - بهره برداری - به کارگیری - فایده - سود - اصطلاحات حسن استفاده - سوء استفاده - عدم استفاده نیز رایج است. / هاشمیان​

استفاده جوئی
ترکیب عربی و دری، به معنی عمل یا پیشۀ سود بری یا منفعت گیری
استفاده جوی

ترکیب عربی و دری، به معنی شخصی که سود می برد یا منفعت (خلاف اخلاق و خلاف قانون) می گیرد ، مثلاً  آدم استفاده جو

استفاضه

​بهره بردن؛ فیض بردن فیض گرفتن

استفال

​ پایین آوردن سطح زبان هنگام تلفّظ حرف را استِفال گویند. استِفال، مقابل/ استعلاء در علم تجوید می باشد

استفتاء

طلب فتوی کردن، فتوی خواستن، فتوی پرسیدن، جواب فتوی خواستن​ - رفراندم, نظرسنجى, نظرخواهى, سنجش آراء و افكار

استفراغ

کلمۀ عربی، به معنی قی کردن - گشتاندن - مواد نامطلوب را از راه گلو برون ریختن - در تلفظ عوام /استفراق/. /هاشمیان​
غذای بالا آورده ‌شده از معده

استفراغ

​تهوع، دلآشوب، دلبهمخوردگی، شکوفه، قی

استفسار

​اِستِفسار- تفسیر خواستن، وضاحت طلبیدن، شرح خواستن، استخبار، استطلاع، استفهام، اقتراح، بازجست، تحقق، پرسش، تحقیق، تفحص، جستجو، رسیدگی، سؤال​

استفهام

اِستِفهام- طلب فهم کردن، مفهوم خواستن، دریافتن خواستن، مفهوم کردن، پرسش، سؤال کردن، پرسیدن، افهام طلبیدن، قابلیت افهام و تفهیم را داشتن

استفهامی

ترکیب عربی و دری، به معنی فهمیدنی - پرسشی - در دستور زبان به معنی سؤالیه​. / هاشمیان

استفهامیه

ترکیب عربی، مؤنث استفهامی، به معنی علامت سوالیه، یعنی؟ / هاشمیان​

استقامت

کلمۀ عربی، به معنی ایستادگی- پافشاری - راست ایستادن - راست شدن - استحکام - استواری - ایستادگی - پایداری - ثبات. به استقامت به معنی به طرف - به جانب. / هاشمیان​

استقبال

​کلمۀ عربی، به معنی پذیرایی کردن - مهمان پذیرفتن - در دستور زمان آینده یا مستقبل - در ادبیات سرودن شعر یا غزل شاعر دیگری به عین وزن و قافیه. / هاشمیان

استقبالیه

ترکیب عربی، به معنی سرودن یک غزل به استقبال یک شاعر نامدار ، سرودن شعری به استقبال یک سبک یا نمونۀ معروف. / هاشمیان​

استقراء

استنتاج، تتبع، تفحص، جستجو، کنجکاوی، جستجو کردن، تحقیق کردن، در منطق پی بُردن به کل از جزء​

استقرار

​اِستقرار- مستقر شدن؛ چیزی یا کسی را در جایی ثابت کردن - استواری، ایستادگی، تثبیت، تحکیم، ثبات

استقرارات

​استقرارات جمع مونث بوده و مفرد آن استقرار می باشد. پابرجا شدن، قرار یافتن، برقرار کردن، استواریها، استادگی ها، سکون و ثبات دادن، جایگیریها

استقراض

وام خواستن، قرض گرفتن، بدهی، قرض، قرضه، وام، وامخواهی​

استقرایی

ترکیب عربی و دری، به معنی قیاسی - در منطق اصطلاحیست که آنرا /استدلال استقرایی/ خوانند. مثال - اثبات حکمی با استفاده از اصل استقرای ریاضی متـ . استدلال استقرایی​. مثال - ریاضی تعریف یک دنباله با مشخص کردن جملۀ اول آن و رابطه‌ای بازگشتی که با آن هر جملۀ دنباله از جمله یا جمله‌های قبل از آن به دست می‌آید. مثال - [ریاضی] ترتیبی در یک مجموعه که در آن هر زیرمجموعۀ ناتهی دست‌کم یک عضو کمین دارد​. / هاشمیان​.  

استقصاء

استنطاق، تفتيش عقايد مذهبي از طرف کليسا، جستجو، تفحص، بررسى، تفتيش، تجسس​

استقطاب

اِستِقطاب- : گرد هم آوردن، متمرکز نمودن، جمع کردن، یک سو کردن، هم آهنگ کردن، محوریت دادن، انسجام دادن

استقلال

​کلمۀ عربی، به ​معنی آزادی داشتن _ مستقل بودن - خود ارادیت - حاکم خود بودن - اختیار خود را داشتن - متکی بخود بودن - آزادی - حریت - خودمختاری

استقلال اقتصادی

استقلال اقتصادی به معنی خودکفاء بودن در رفع احتیاجات و نیازمندی های اصلی و اساسی ملت و جلوگیری از سلطهٔ ممالک دیگر بر اقتصاد بومی کشور است. یکی از مهم‌ترین شاخص‌های آزادی و استقلال اقتصادی در یک مملکت، همانا عدم تأثیرپذیری گسترده از تغییرات، نوسانات و بحران اقتصادی به سطح جهان، ثبات ارزش پول و نداشتن اقتصاد انفرادی محصولی می باشد​

استقلال طلبانه

آزادی خواهانه، در مقابل اسارت و غلامی آزادی خواهاتنه مبارزه کردن​. (اسم مرکب)

استقلال طلبی

خواهان خود کفائی، مستقل بودن، مستقل شدن، مسؤولیت را به خود عهده دار شدن، آرزوی تقویۀ اعتماد به نفس داشتن، به خود متکی شدن، خواستار بر نفس خود حاکم شدن، خود را سزاوار آزادی دیدن، از نیاز به دیگران رهایی یافتن​

استقلالات

​استقلالات جمع مونث زبان عربی بوده و مفرد آن استقلال می باشد. خود مختاریها، آزادیها، عدم وابستگیها، خود سالاریها، بلند شدن ها، خود کامگیها

استلام

​ لمس کردن، دست کشیدن به چیزی بوسه دادن - دست مالیدن و بوسه‌ زدن به چیزی به ‌قصد تبرک
⟨ استلام حجر: (فقه) دست مالیدن به حجرالاسود در ضمن مناسک حج

به دست گرفتن قدرت، تسلیم شدن، اخذ نمودن

استلزام

اِستِلزام- کلمۀ عربی، به معنی لازم دانستن، لازم شمردن، ضروری پنداشتن،  لزوم، وجوب. / هاشمیان 

استماع

اِستِماع- شنیدن، گوش دادن, شنودن، به سخنی و یا آوازی گوش فراداشتن, نیوشیدن, شنیدن.  جمع  آن استماعات می باشد / هاشمیان
شنیدن ( آواز و یا صدا ) نیوشیدن، گوش دادن، اصغاء،  گوش کردن​

استماعات

​جمع استماع - شنیدن ها، گوش دادن ها، شنودن ها، گوش یازی ها، نیوشیدن ها، شنفتن ها، اختبار، اصغاء

استمالت

اِستِمالَت-کلمۀ عربی، به معنی به سوی خود متمایل ساختن - کسی را با سخن خوش دلجویی کردن - جلب رضائیت نمودن - دلجویی - مهربانی - نوازش​ / هاشمیان

استمداد
مدد خواستن، مدد جُستن، کمک طلبيدن
استمداد کردن

​استمداد نمودن؛ کمک کردن؛ مدد نمودن؛ یاری کردن و یا یاری نمودن

استمرار

اِستِمرار، کلمۀ عربی، به معنی مداومت، دوام، بیک جناح (جریان) ادامه دادن، ادامه، بقاء، تداوم، دوام، مداومت، همیشگی​ / هاشمیان

استمراراً

​مستمراً، مدام، دائماً، اتصالاً، پیوسته

استمراری

ترکیب عربی و دری ، به معنی دوام دار، در دستور زبان اصطلاحات (فعل حال استمراری) و (فعل ماضی استمراری) وجود دارد. / هاشمیان​

استمزاج

اِستِمزاج- کلمۀ عربی، به معنی حالت مزاجی کسی را پرسیدن - رأی و عقیدۀ کسی را جویا شدن​ / هاشمیان

استملاک

کلمۀ عربی، به معنی ملکیت زمین را به دست آوردن - تسخیر، تصرف، تملک​، مالک چیزی شدن - تسخیر - تصرف​ - تملک

استمناء

کلمۀ عربی، به معنی  ارضای جنسی، جلق زدن - خارج شدن منی از آلت تناسلی مرد​. ارضاء کردن غریزه جنسی به روش غیرطبیعی، استمناء با دست

استناد

اِستِناد- کلمۀ عربی، به معنی تکیه کردن به چیزی - اتکءا کردن (به اصالت یک سند رسمی)- سند قرار دادن

استنادی

​ترکیب عربی و دری، به معنی کمک دهنده - پشتیبان ، مثلاً دیوار استنادی. / هاشمیان

استنباط

کلمۀ عربی، به معنی دریافتن امری به قوۀ فهم و اجتهاد خود، فهم مطلبی بقوۀ ادراک، برداشت مفهومی، برداشت، درک، دریافت، فهم. / هاشمیان​
درک کردن مطلبی از مطلب دیگر​

استنباطات

​جمعِ استباط، لطفاً به کلمهٔ «استباط» مراجعه شود

استنتاج

کلمۀ عربی، به معنی نتیجه گرفتن - در موردی به نتیجه رسیدن - استقراء - برداشت - نتیجه گیری

استنتاجات

​استنتاجات، کلمه جمع مؤنث بوده و مفرد آن استنتاج می باشد. نتیجه گیری ها، برداشت ها، بهره وری، بدست آوردن، فرجام ها، انجام ها، استخراج نتیجه از مقدمات 

استنجاء