انگلیسی | پښتو | معنی | نوعیت کلمه | ریشۀ لغت | تلفظ | اسم یا کلمه |
Depressed, saddened, unhappy, gloomy, glum, melancholy, miserable, sorrowful, dejected | الف ــ خپه، خوابدی ب ــ مړاوی شخص، یو څوک چې له هر څه یې زړه تور وي
| الف- صیغۀ ماضی قریب فعل افسردن افسر( امر و حال) - افسرد (ماضی) - افسرده (ماضی قریب) ب- شخص پژمرده - رنجیده- دلسرد - دلتنگ که درترکیباتی از قبیل افسرده بودن - افسرده ساختن - افسرده شدن- افسرده کردن - افسرده گردیدن - افسرده گردانیدن استعمال میشود. / هاشمیان | صیغۀ ماضی | دری | /af.sur.da/ | افسرده |
Heavy-hearted | | غمگین، دل شکسته، پژمرده، مغموم، دلتنگ، اندوهگین، دلسرد. برای توصیف حالتی به کار میرود که فرد احساس غمگینی و افسردگی درونی دارد و ذهنش پر از افکار منفی یا آزاردهنده است. به عبارت دیگر، وقتی کسی "افسرده خاطر" باشد، نه تنها احساس غم یا نگرانی می کند بلکه این احساسات در ذهن و دل او اثر کرده و به طور مداوم همراه او هستند.
| اسم مرکب - صفت | ترکیب دری و دری | /af.sor.da.khaa.ter/ | افسرده خاطر |
heavy-hearted, melancholy, sad, sorrowful, melancholic, mournful, lugubrious, gloomy, pensive | | غم درون، دلتنگ، دلسرد شده ، جگرخون، اندوهگین، غمین، افسرده، در انزوا
| اسم مرکب - صفت | ترکیب دری و دری | /af.sur.da.del/ | افسرده دل |
Depressive, a person who often suffers from depression | | | اسم فاعل - صفت - اسم مرکب | ترکیب دری و دری | | افسرده روان |
Fall into depression | | دلتنگ شدن، دلسرد گشتن، مایوس شدن، پژمرده شدن، محزون گشتن. به حالتی اشاره دارد که فرد به دلیل عواملی مانند مشکلات روانی، فشارهای زندگی، یا تغییرات منفی در وضعیت شخصی، احساس غم، ناامیدی یا بیارادگی میکند. در این حالت، فرد ممکن است از فعالیتهای روزمره بیانگیزه شده و روحیه پایینتری داشته باشد.
| مصدر مرکب | ترکیب دری و دری | /af.sor.da.sho.dan/ | افسرده شدن |